یکشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 22:27 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

فکر میکردم میتونم لذت ببرم از شبی که داره میگذره و تاریکی اون احساس قشنگ همیشگیش رو بهم تقدیم میکنه ولی برای چندمین بار که حسابش از دستم در رفته مطمئن شدم هیچ چیزی پایدار نیست..شایدم از اول عاشق این شب و خاموشی نبودم و فکر میکردم میتونم باهاش چفت بشم ولی دیدم نه اینطور نیست. انگار زندگی من پرشده از این پارادوکس های عجیب و غریب که قرار نیست تمومی داشته باشه و برای سیاه کردن کاغذ ذهنم کافیه.هرچند چنین چیزی رو هیچوقت نخواستم.

وقتی که شب میشه دیگه فرشته سکوت و تاریکی نمیتونه بفهمه چه درد و رنج هایی تحمل میکنم تا برسم به چیزی که میخوام و این اصلا برام جالب نیست. دوست داشتم باهام مثل یه رفیق رفتار کنه اما کاملا برعکس شد و هربار بیشتر از قبل بهم ضربه زد با یاداوری خاطراتی که رفت و سوخت، با یاداوری تنهایی بیش از اندازه و نبود چیزی توی زندگی روتین و تکراریم، یاداوری هرچیزی که برای ادامه دادنم یه جور مشکل بود. من هیچوقت چنین چیزی رو نخواستم.

البته گفته بودم دیگه برام جذاب نیست و دوست دارم هدفم رو دنبال کنم اما انگار اون چیزی که عاشقش بودم برای من شده یه مسئله بزرگ و حل نشدنی..شده یه پارادوکس توی ذهنم، یه دوگانگی عمیق که هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر من رو غرق خودش میکنه. حالا دیگه اعتماد به نفسی که درستش کرده بودیم رو خراب کرد و دیگه با قدم های محکم من رو دور تر از همیشه به خودم میکنه.. مطمئنم که من چنین چیزی رو نخواستم.

پس باید چکار کرد؟ باید موند و گذاشت زمان به گرد بودنش ادامه بده و بچرخه تا نوبت منم بشه..یا بجنگم واسه چیزی که هیچوقت قرار نیست بوجود بیاد و فقط توی خواب و خیالاتمه..خوابی که انگار تمومی نداره، فکر و خیالی که از همیشه بیشتر جذبم کرده و دیگه از من جدا نمیشه. کی میدونه آخرش چه اتفاقی میوفته؟ هنوز معلوم نیست.

مُخاطَب:نورِتاریکی

-حاویِ‌پارادوکس-

شنبه ۲۹ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:42 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

نه دیگه نمیخوام عذاب وجدان داشته باشم..تو اصلا میدونی من کیم؟ میدونی من چکار کردم واسه این مسیر و زندگیم؟ میدونم که نه. پس برای همینه که چهارمین بخشی از من رو میخونی و به زودی فراموشش میکنی...

وقتی که چشم هام رو باز کردم توی شهر فهمیدم باید بجنگم. با همه، بیشتر از همه با خودم. جنگی که با خودم شروع کردم همون اول میدونستم اشتباهه اما ادامه دادم. حتی با سایه خودمم توی جنگ رفتم تا فقط ثابت کنم میتونم و من از این آدما جدا شدم...ولی هیچ فایده ای نداشت تا زمانی که دیدم تموم بچگیم رو از دست دادم. تموم خاطراتی که وجود داشت رو با دستای خودم سوزوندمشون. اینجوری بهتر بود.

اما الان که دارم نگا میکنم فقط مرور میکنم ببینم کجا رو اشتباه رفتم که اینطوری شد؟ فکر میکنم همه جارو. توی ذهنم اون مسیری که ساختم آخرش یه خونه قشنگ و روشنی وجود داشت که اونقدر زیبا بود که الان کلمه ای برای وصفش نمیتونم پیدا کنم..

ولی باید گفت با وجود همه این شکست ها من دارم توی این جنگ برنده میشم. من همه چیز رو دارم برنده میشم و داره ثابت میشه به همه ک من میتونم، میتونم زندگی رو از نو بسازم و از این مسیری که باعث خورد شدنم شد لذت ببرم! وقتی به اشک های چشمم که جاری شد روی این خاک نگا میکنم پشیمون نیستم چون احتمالا ارزش این رو داشته بود که اینطوری خودم رو براش به اب و اتیش زدم.

عجیبه مگه نه؟ من علیه خودم برنده شدم! علیه خودم پیروز شدم تو جایی که شکستم..پس همینطوری ادامه میدم فقط با این تفاوت که، دیگه مهم نیست به کسی ثابت بشه که من اصلا کیم و برای چی اومدم..واسه کسی هم این موضوع مهم نیست و این بزرگترین لطفیه که آدم ها بهم میکنن، حافظه فراموشکاری که وجود داره..

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌پیروزی-

پنجشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 14:6 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

حالا دیگه وقتشه مثل خودشون رفتار کنم. مثل همونایی که با تموم وحشی گری و بی‌رحمی به ادامه زندگیشون میپردازن. وقتش رسیده منم مثل همونا چشم هام روی همه چیز ببندم و اجازه ندم کسی بتونه تاثیر بزاره روم...آدما از این چیزا خوششون میاد. هرچی بیشتر بهشون بی احترامی کنی و بیشتر بهشون محل نزاری، میان سمتت و سعی میکنن کاری کنن که حتما جذب اونا بشی و اخر سر بهت ضربشون رو بزنن تا بگن دیدی با تموم اینا من قوی تر از توام؟ براشونم فرفی نمیکنه با چه شرایطی میخوان جذبت کنن. یا با پول یا با مهربونی و محبت های بی‌جا.

فرقی که اینبار داره اینه که متوجه میشی من چی میگم و دوست داری بیشتر بهش ادامه بدی تا خیلی رک و پوست‌کنده تر حرفام رو بزنم. اما من اینطوری نیستم. اینبار دارم محکم تر قدم برمیدارم اما میدونم تهش چیه. میدونم اخرش اون ادم مظلومی که تموم دنیا براش قد علم کردن و اون ادمی که میخواد با قلب پاکش زندگی کنه و اون ادمی که فکر میکنه با محبت میتونه به ادامه زندگیش بپردازه و اون ادمی که قبل از هرکاری به خونوادش و رفقایی که تنهاش گذاشتن فکر میکنه و اون ادمی که برای هرچیزی میخواد عذرخواهی کنه تا مبادا ناراحت بشن از دستش و اون ادمی که ادب هرکسی رو به جا آورد اما گفتن از ترسشه و اون ادمی که....موضوع اینه من نمیتونم محکم قدم هام رو برای آدمای بی رحمی که کل دنیارو گرفتن و نزاشتن همه به حقشون برسن. نمیتونم برای کسی قدم بردارم که تموم عمرشو زخم خورد و بازم به همون راه قبلیش ادامه داده. من نمیتونم تلاش کنم واسه زندگیم چون فهمیدم با وجود همه این آدما بازم اخرش شبیه هم میشیم. هیچ فرقی باهم نداریم..پس مجبورم دست از فکر و خیالاتم بردارم و چشم هام رو ببندم!

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌کَمی‌عَصَبانیَت-

سه شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 1:21 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

هرچقدر که زمان میگذره من بیشتر مفهوم و معنی و اهمیت پول رو درک میکنم. تو میدونی یعنی چی؟ این پول واسه‌ی ما ادما خیلی مهمه اگر جدی نگیریش ممکنه ضربه های بدی رو بهت بزنه. ضربه هایی که تا اخر عمرت نمیتونی جبرانشون کنی، حتی اگر تبدیل به پولدارترین ادم این دنیا بشی.

پول یعنی گفت و گوی بین چندین و چند آدم. برای اینکه همدیگه رو بشناسن اول مقدار پولی که توی حساب بانکیشون وجود داره رو میسنجن بعد تصمیم میگیرن که چطور میتونن با اون ادم حرف بزنن. بالاخره باید یه منفعتی توی این تصمیم باشه یا نه!؟ پول یعنی انگیزه واسه ادامه دادن بین چندین نفر آدم که تعیین میکنه به چه مدتی میتونن پشت هم باشن و واسه‌ی همدیگه کلی کوپن خرج کنن تا ثابت کنن اینکه باهات دارن حرف میزنن بخواطر تیپ و استایل و پولی که توی اون حساب بانکی لعنتی خوابیده نیست...

پول شیرینه. میتونه باعث نجات یه خونواده و کلی از ادما بشه. ولی درعین حال میتونه ویران کننده ترین عامل جدایی بین آدم هام باشه. اینکه چرا دارم این حرفارو میزنم و ربطش به ادامه دادن من برای گذشتن از آدما چیه رو نمیدونم. اما فهمیدم که برای ادامه دادن، برای هم مسیر شدن، برای زندگی کردن، برای تداوم خوشبختی و خیلی چیزای دیگه باید پول داشت.

منم شبیه همین آدمام دیگه؟ اصلا منم جزوی از اون هام باید پول برام مهم باشه. باید آدم هارو با پولم بسنجم واسه ادامه دادن به گفت و گو باهاشون، باید تصمیم بگیرم که آیا انگیزه کافی برای طی کردن مسیر همراه با اون آدم رو دارم یا نه، اصلا مادیات مگه تموم بنای یک آینده نبود؟پس...چرا هیچوقت واسه من مهم نبود؟

مُخاطَب:گوش‌هایِ‌کَر‌شُده‌جامِعه

-حاویِ‌مِقدارِکَمی‌پول-

یکشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 1:43 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

باید کلی فکر کنم واسه نوشتن از چیزی که دیگه ندارمش‌. باید کلی دردسر و سردرد بکشم تا بفهمم باید راجب چی صحبت کنم. اصلا با کی باید صحبت کنم؟ از چی بگم؟ از اونجایی که فهمیدی هیچکدوم این حرفا نه به درد تو میخوره نه من؟ بیخیال حتی این سوال هام واست تکراری شده دیگه.

احساس اون عروسک پوچ و توخالی رو دارم که یه گوشه کمد افتاده و دیگه عمرا اون بچه بهش دست بزنه چون گرد و خاک عجیب روی صورتش رو پوشونده. شایدم دیگه اون عروسک رو دوست نداره چون توی اون عروسک دیگه هیچی وجود نداره و نمیتونه سرپا وایسه و لبخند بزنه به صورت اون بچه...من همون عروسکم که کلی راجبش حرف زدم. چیزی توی من گم شد. اون خود من بودم. بارها و بارها دنبالت گشتم اما پیدات نکردم. چرا رفتی؟ چرا نموندی و نساختی با این زندگی ای که گاها سخت میشه تحملش کردنش؟

کسی چه میدونه؟ شاید یه روز اومدی و دوباره توی وجودم رخنه کردی. البته اگر از سنگلاخی بودنش ایراد نگیری! شاید یه روز فهمیدی واسه پیدا کردنت دست به دامن کلمات شدم تا بفهمم باید چی بنویسم از گمشده‌ی وجودم. شاید یه روز پیدات کردم بهت گفتم که چی به سرم اومده از وقتی که رفتی.

اما یه عروسک بیجون مگه توان دوباره دیدنت و گوش دادن به ایراد هاتو داره؟ مگه میتونه بنویسه با خاموشی مطلقی که دنیاش رو گرفته؟ مگه می‌تونه بگرده و پیدات کنه؟ مگه می‌تونه به نصیحت کردنات گوش بده و باهات حرف برنه؟ وقتش رسیده که تمومش کنم این بحث لعنتی رو

من کجام؟ پس این سوالات کی تموم میشه, مخصوصا این سوال های تکراری که برای سیاه شدن کاغذ ذهنم نیازه که بپرسم..آه این هم خودش یه جور سواله..معلومه که هیچوقت!

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌گُم‌شُده-

جمعه ۲۱ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:52 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

احساس میکنم خسته شدم و دیگه توان ادامه دادن و نوشتن از همه چیزایی که وجود داره رو ندارم. وقتش رسیده که استراحت کنم. این خستگی و نامیدی توی وجود من ریشه های عمیق و بلندی گرفته و از اعماق قلبم دارم حسش میکنم و هربار محکم تر از قبل زمین میخورم..شاید دیگه توان بلند شدن رو ندارم. حس میکنم باید منتظر بشینم تا تموم کسایی که توی نوشته هام هستن باهام بلند شن و ادامه بدن. مثل تو. مثل وقتایی که نیاز دارم بلند شی و باهام ادامه بدی.

من هیچوقت نمیخواستم مستقل از همه آدما باشم. من نمیخواستم خودم رو به همین سرعت جدا کنم از همه. میدونستم اشتباهه اما اینکارو انجام دادم..فکر میکردم قراره خیلی باحال بنظر برسه که خلاف جهت دیگران حرکت کنی و نشون بدی میتونی باهاشون مقابله کنی اما، دقیقا اتفاق هایی میوفته که بیشتر از همیشه مطمئن میشی داری با این کار گند میزنی به کل زندگی و عمرت. حالا دیگه فقط دارم سعی میکنم توی این لوپ مرگ قدم بزنم و دیگه تلاش نکنم برای خورد کردن آدما اما مطمئنم که به زودی یادم میره و دوباره میخوام تک نفره ادامه بدم.

تو بامن میای؟ توام هستی؟ میتونی ادامه بدی با من؟ وقتش رسیده توام یه چیزی بگی. سال هاست خودت رو توی این اتاق لعنتی حبس کردی و فکر میکنی من میتونم ادامه بدم؟ نه داری اشتباه میکنی چون من دیگه نمیتونم. نیاز دارم با من هم قدم شی. میتونی احساس کنی باد از کدوم طرف میاد؟

چشم هاش رو باز کرد و به صورتم خیره شد. فکر کردم دوباره میخواد چشم هاش رو ببنده و نگاهم نکنه اما این بار فرق داشت با همه نگاهاش..

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌نابودی-

پنجشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 19:25 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

هنوز خیال میکنی واسه آدما مهمه که چقدر قراره اذیت بشن از خودشون و دیگران؟ فکر کردی ذره ای براشون اهمیت داره اینکه چه اتفاقی واسشون میوفته و هروز بیشتر از قبل زندگی اونارو غرق خودش میکنه؟ باید بگم که نه اصلا اینطور نیست.

اصولا ما آدما لذت میبریم از درد کشیدن، از سختی کشیدن و غصه خوردن..ما آدما فکر میکنیم هرچقدر بیشتر درد بکشی یعنی بیشتر حرف واسه گفتن داری، فکر میکنیم هرچقدر بیشتر سختی بکشیم تجربه های بیشتری رو واسه ادامه زندگیمون بدست میاریم و دیگه اون اشتباه رو تکرار نمیکنیم. اما خودتم میدونی چرا بی دلیل پوزخندی روی لبت میشینه و بعد از خوندن این حرفا دیگه قرار نیست چشمت بهشون بیوفته.

ولی حس میکنم این بار باید راهی که آدما پیش گرفتن رو ادامه بدم برای مقابله باهاشون. هرچقدر بیشتر باهاشون بد رفتاری کنی و اذیتشون کنی بیشتر تورو دوست دارن. هرچقدر بدی کنی بهشون لذت های عجیب و غریبی میبرن و برای همه تعریف میکنن با افتخار که چقدر خورد شدن.

میبینی چقدر عجیب غریبه؟ هم این نوشته ها هم رفتار آدما. به نظرت کی تموم میشه این نوشته های بی سر و تهی که هیچ مقصدی ام نداره.. میدونم که بازم نتونستم قانعت کنم برای ادامه خوندن اما، مگه میشه تا اینجا بخونی و بهش فکر نکنی؟

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌دَرد‌کِشیدَن‌آدَما-

چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:21 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

فکر میکنی نگاهت نمیکنم؟ فکر کردی فراموشت کردم برای همیشه؟ نه اینطور نیست.. بهتر بود رو پای خودت وایسی تا بفهمی زندگی کردن یعنی چی. مگه همیشه آرزوی بزرگ شدن رو نداشتی؟ حالا من بهت نشون دادم که زندگی یعنی چی. بهت نشون دادم وقتی میگفتم سختی قراره بکشی یعنی چی. بهت نشون دادم که خوشحالی و غم هیچوقت پایدار نمی‌مونه..همون لحظه ای که عضلات صورتت از خنده های زیاد درد میگیره و دیگه نمیتونی بخندی، هر آن امکان داره چشمات بخواطر ریختن اشک های بی اندازه خشک بشه. جالبه نه؟

الان بنظرت همه چیزو از زندگی فهمیدی و بزرگ شدی اما باز هم اینطور نیست..تو خیلی راه های نرفته‌ی دیگه ای داری که حتی روحتم از وجودشون خبر نداره. نگرانش نباش تنهات نمیزارم ولی انگار میخوای باز هم از دستم شاکی بشی. بنظرت چقدر قراره فریاد بزنی اسمم رو؟

زمانش که برسه خودم دستت رو میگیرم که دیگه نه احتیاج به کسی داشته باشی نه اسطوره و پیغمبری..تو منو داری واسه همیشه و خیال نکن با وجود اینهمه ازار و اذیت تنهات بزارم. توام به وقتش متوجه خیلی چیزا میشی و میفهمی چرا از توی ذهنت و اعماق وجودت باهات حرف زدم...کی فکرشو میکرد وقتی شروع کردی به نوشتنم به اینجا ختم بشه؟

همه چیز عوض میشه. زندگی روی بهتری رو نشونت میده و کم کم امید های زیاد تری به زندگیت برمیگرده. فقط باید وجودت رو از کینه ای که وجود داره و بیشتر از هر لحظه درونت رو نابود میکنه پاک کنی..اگر این اتفاق نیوفته یعنی خودت هم نمیخوای که دیگه داشته باشمت. کی از کجا میدونه؟ شاید این آخرین فرصتت باشه. عجیب شد نه؟

مُخاطَب:تو

-حاویِ...-

دوشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 12:47 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

انگار به اخر این راهروی تاریک و بلند نمیرسم. اینجا پر از درهای بسته شده ایه که اگر گوشت رو بزاری روی در، افکار آدما با صدای بلند تورو خفه میکنه..اما انگار همه این درها واسه یه نفره. اون یه نفر کیه؟ نمیدونم چرا اینجام. من هیچکس رو نمیشناسم. من قراره کیو دنبال کنم؟ سرمای وحشتناک این راهرو به عمق وجودم نفوذ کرده و استخون های بدنم از این وضعیت اصلا راضی نیستن، اما باید انگار تحمل کنم..باید دنبالش کنم.

گوشم رو نزدیک در اول کردم. صدای وحشتناک خشم باعث شد چند قدمی برم عقب تر و بخورم به دیوار پشت سرم. وحشت کرده بودم. نمیدونستم این صدای خشم چرا انقدر بلنده. سعی کردم در رو باز کنم و برم داخل تا بتونم ارومش کنم. در رو باز کردم اما هیچ صدایی نشنیدم انگار آروم شده بود.

چند قدم جلوتر در دوم بود. احساس کردم اینبار هم باید گوشم رو نزدیک در کنم. صدای قشنگی از توش میومد. کسی با پیانو داشت روحم رو نوازش میکرد. انگار سعی داشت من رو اروم کنه. قشنگترین آوایی بود که به گوشم خورده بود. اما یدفعه صدا قطع شد. خیلی زود تموم شد. نخواستم در رو باز کنم چون این در برای من نبود. گذشتن از اون اصلا برام ساده نبود ولی مجبور بودم ولش کنم..

رطوبتی که بهم میخورد با این سرما تضاد عجیبی داشت. حالا دیگه برام قشنگ تر شده بود این سرما و نم دیوار های پوسیده راهرو..وقتی به در سوم رسیدم مکث کردم. تو خسته شدی. میدونم که دیگه نمیتونی به خوندنش بپردازی پس فعلا صبر میکنم...

اما نمیتونم. در سوم رو بدون مکث باز میکنم. هربار که جلوتر میام برام زیبا تر میشه. دعا های یک زن که مادرانه داشت کمک میکرد به آدمی که عزیز ترین فرد زندگیش بود. قشنگی خاص خودش رو داشت و جلوش زانو زدم. من رو انگار نمیدید اما گرمای وجودش باعث شد استخون های بدنم کمی از سر و صدا کردن دست بردارن و انقدر بهم دیگه برخورد نکنن. اشک تنها چیزی بود که اون لحظه از چشم های خشک شدم جاری شد. صدای لالایی قشنگی توی فضا پخش شده بود...من این هارو توی کتابخونه تجربه کرده بودم و حالا توی این راهرو..

حس کردم زیر زبونم تلخ شد و سریعا چشم هامو باز کردم اما انگار سعی داشتن تشنگیم رو با دادن یه لیوان نصفه آب برطرف کنن. حس کردم وقت این رسیده که کمی بخوابم و وقتی چشم هامو باز کردم روی تخت به در چهارم فکر میکردم. وقتش بود من از اینجا برم..من زاده اینجا نیستم..

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌سَرما-

یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 13:15 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

یکی از عجیب ترین مفهوماتی که همه ادما دارن برای فهمیدنش تلاش های زیادی میکنن، فهمیدن زندگیه. برای چی رو نمیدونن اما تموم عمرشون دنبالش میرن تا برسن به پرتگاه پایان..تلاش هایی که هیچوقت ثمره نداده و اخرین روز از وجودشون فهمیدن زندگی بی ارزش تر از اونی بوده که تموم عمرشون رو پاش بزارن.

هنوزم کسی متوجه نشده که بهتره زنده باشه یا فقط زندگی کنه؟ یا صرفا زنده باشه اما زندگی نکنه..کسی اینارو نمیفهمه شایدم اینجوری براشون مقدر شده تا هرچی که زور و وقت دارن رو صرف همین کنن. اگر بخوای نظر من رو بدونی بنظرم لمس کردن واقعیت ها و فهمیدنشون خودش یه نوع زندگیه. زندگی ای که نمیفهمی داری چکار میکنی و تموم دنیا جلوت قد علم میکنن و تو هروز بیشتر از قبل نابود میشی.

زندگی منم همینجاست. نوشتن از همه افکار ذهنم و گفتن نفهمیدن ها. مثل همین حالا که شاید کلمات اولیه این نوشته رو فراموش کردی چون متوجهش نشدی اما این هم جزوی از زندگیه دیگه مگه نه؟ اگر قرار باشه جایگاه من توی این زندگی اشتباه باشه باید بگم این اشتباه رو ترجیه میدم به همه درستی های ادما که فقط براشون زندگی کردن و گذروندن وقت مهمه. خوشحالم از اینکه این مسیر رو انتخاب کردم هرچند باعث نابودیمه اما مطمئنم که جدا از ادماییم که فقط هم دیگه رو دنبال میکنن حتی اگر اخر مسیر دره مرگ باشه.

کسی چه میدونه؟ شاید همه ادما الان شبیه منن. یا من شبیه اونا شدم.

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌لَمسِ‌زِندِگی-

جمعه ۱۴ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 17:27 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

روی نیمکت نوشته های ذهنم نشسته بودم و داشتم به توهماتم میپرداختم اما یه دفعه خیال کردم بازم قراره جلوی این گردبادی که قراره منو با خودش ببره وایسم و افتخار کنم به ایستادگیم دربرابر همه حمله های فکریم..همینطور بود. درست فکر کرده بودم چون امکان نداره غافلگیر بشم از تندبادی که ذهنم رو ویرون میکنه.

حالا واسه من سوال شده بود که چرا فقط توی ذهن من باید چنین اتفاقی بیوفته؟ چرا یه طوفانی به بزرگی کلمات مغزم توی این شهر نمیاد و گرسنه ترین آدم هارو با خودش ببره؟ همون آدمایی که باعث شدن با نوشتن از شهرگشنه پا بزارم به اینجا.

اما فهمیدم چیزی عوض نمیشه و همیشه همینطور میمونه تا وقتی که پشت سر هم فریاد بزنم که چرا هیچکس هیچ کاری نمیکنی تا خلاص شم از دست هرچی آدم های مسمومِ که هنوزم که هنوزه نتونستن با وجود من و خودشون کنار بیان. فهمیدم باید خودم بتونم جدا شم از آدمایی که قراره تبدیل بشن به بزرگترین هیولاهای تاریخ!

ولی تنها چیزی که عایدم شد همین سیل و باد و بارونی بود که فکر میکردم میتونم با ارامش بهش نگا کنم اما، فقط مغزم رو متلاشی تر از همیشه کرد. یه روز باید نشون بدم که چقدر تحمل کردم و خودم رو به تنه درختی بستم تا بتونم باعث نجات جونم بشم و ادامه بدم به نوشتن از همه چیزایی که قرار نیست فهمیده بشه.

نتونستم قانعت کنم واسه ادامه خوندن میدونم پس نیازی نیست بهم بگی..

مُخاطَب:هَنوزَم‌هیچکَس

-حاویِ‌سیلِ‌مَغزی-

سه شنبه ۱۱ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 23:33 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

میخوام ببرمت به جایی که هستم. به جایی که دوسش داشتم و همیشه توی ذهنم بود اما حالا خیلی از چیزایی که توش بوده دیگه عوض شده. چشماتو باید ببندی تا بفهمی چی میگم چون با چشم باز و بدون لحظه ای فکر کردن راجبش نمیتونی متوجه سیاهی و کثافتی که توی تموم این دنیای من موج میزنه بشی. اینجا جاییه که قرار نیست باز هم راجب ادمای منفعت طلب و دنیای عجیب غریبشون بگم، جاییه که میتونی واسه خودت بسازیش...

اکسیژنی که توی هوا پخش شده و ناشی از سوختن بال های کلی شاپرک رو وارد ریه هام میکنم تا وجودم پر بشه از این هوای پاکی که واسه خودم درستش کردم. با پاهام شاپرک های سیاهی که توی شب مشغول ازار و اذیت خودشونن رو لگد میکنم و به مسیرم ادامه میدم.

نمیخوام بهت کنایه بزنم اما خودتم میدونی چرا داری میسوزی تو این اتیشی که واست درست کردم و پر از نفرت و کینه ای شده ک خودت توی وجودم انداختی.. حالا میتونی ببینی که چطور با همه چیزایی که یادم دادی دارم اتیشت میزنم...وقتی که من داشتم میسوختم و داد میزدم تو فقط تماشام کردی و قدمی برام برنداشتی حالا این منم که دارم نگات میکنم و منتظرم به وقتش لگدمالت کنم.

شاید یه روز فهمیدی چرا نزاشتم بسوزی و این سطل اب سرد رو، روی سرت خالی کردم و ادامه دادم...

مُخاطَب:کَسی‌غِیر‌اَز‌شاپَرَک

-حاویِ‌رازِ‌سوختَن-

دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 13:25 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

امیدوار بودم به خوندن این نوشته های بی سر و ته ادامه ندی اما انگار دقیقا اون شباهتی که بین من و تو بوده باعث شده دلت بخواد بیشترین لذت ممکن رو ازشون ببری..این نوشته ها مناسب تو نیست!

واسه تویی که با گریه های عجیب و غریبت تو لحظه های مختلف فکر میکنی میتونی شرایط رو اونجوری که میخوای درست کنی و نمیشه این نوشته ها مناسبت نیست... عجیبه که باز هم داری با گریه هات عذابم میدی! چه اتفاقی مگه میتونه افتاده باشه؟ تو مگه اون خدات رو نداشتی؟ یه روزی میاد و تورو از این چرخه مرگی که توش داری بیشتر از همیشه غرق میشی نجات میده. باید اینکارو بکنه چون چاره ای جز این نداره و ممکنه هر لحظه بیشتر از قبل دیر بشه.

این نوشته ها واسه تو مناسب نیست چون قرار نیست من الگوی ذهنت بشم. جذابیتی واست نخواهد داشت. مسیری که من انتخاب کردم پر از سختی و بارش سنگ های کلمه و جمله هاست که اصلا رحمی به مغزت نمیکنن...مناسبت نیستم چون روحم رو فروختم به پیرمردی که کوله باری از تجربه های بدرد نخور داشت و احساس کردم میتونم اون بار رو از روی دوشش وردارم ولی نمیدونستم که اون پیرمرد قراره توی روحم نفوذ کنه و حسابی این تن و بدنم رو که درپی جوونی کردن بود پیر کنه و سیرم کنه از هرچیزی که توی این دنیای نه چندان جذاب ادما وجود داره.

ازت میخوام این مسیر رو پیش نگیری. ازت میخوام اینشکلی ادامه ندی. ازت میخوام به اون پیرمرد توی راه اهمیت ندی. ازت میخوام یه چتر محکم اهنی برای ذهنت درست کنی تا برخورد سنگ های درشت و خورد شدن مغزت رو حس نکنی. ازت میخوام دست برداری از این گریه های بی سر و تهی که قرار نیست چیزی رو جز خشک کردن چشمات داشته باشه. ازت میخوام از اعتقادادت دست نکشی و همینجور بمونی که اینجوری قشنگ تره..‌کی میدونه؟ شاید یه روز عوض شد.

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌کَلَماتِ‌وَحشی-

دوشنبه ۳ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 16:38 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

امیدوارم برات پیش اومده باشه که میبینی خیلی خسته ای و حال هیچکدوم از دلخوشی های قبلیت رو نداری و دلت میخواد یه کاری بکنی تا ذهنت یکم اروم تر اذیتت کنه..پس اگر پیش اومده قطعا میتونی بفهمی که دارم برای چی این حرفا هارو توی نوشته‌ی الانم میگم.

برای من پیش اومد این موضوع که دیدم خسته شدم و توان ادامه دادن به زندگی رو ندارم. دلم خواسته برای چندثانیه ام که شده تموم شه و لذت کافی رو از نبود شلوغی ذهنم ببرم. سعی کردم وارد یه قسمت از داستان های طولانی زندگی دیگران بشم، سعی کردم برم تو دل مشکلاتی که اصلا به من نداشت، سعی کردم وارد یه تیکه از یه کتابی بشم که واسه خوندش برای من خیلی زود بود..سعی کردم یه جوری حواسم رو از اتفاقایی که داره میوفته پرت کنم اما نتونستم بدون هیچ دلیل قانع کننده ای برای خودم.

اصولا قاعده ای توی زندگیم ندارم و دوست دارم در لحظه هایی زندگی کنم که هیچ معنی ای واسه دیگران نداره. (تاکید میکنم هیچ معنی ای) واسه همینم هست که هیچوقت هیچ دلیلی برای خودم نداشتم تا قانع بشم چرا دارم این کارو انجام میدم. همیشه از وجودم شاکی بودم اما فهمیدم فقط دارم خودم رو بازخواست میکنم واسه چیزی که وجود هم نداره. پس بیخیال دیدن رویا و لذت بردن از چیز هایی که دارم شدم. وقتی چیزی رو از دست میدی متوجه میشی که باید قدرش بیشتر میدونستی ولی کی از کجا میدونه که اگر قدرش رو بیشتر میدونستی قرار بود جدا شدن از اون واست سخت تر بشه؟

من اینجام تا بگم قواعد زندگی من چیه. من اینجام تا همه بفهمن گاها مینویسم و حرف میزنم دارم از چی میگم. من اینجام بگم‌که هیچ قانونی توی وجود من نیست تا باهاش اشنا شی و دست و پنجه نرم کنی. و همه اینا بخشی از رویای منه که تا همینجا که خوندی متوجهش نشدی:) پس بمون و راجبش فکر کن چون رویای من شخصی نیست...

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌رویا-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال