سه شنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 21:1 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

برای چندمین بار فهمیدم آدما بی ارزش تر از چیزین که فکرشو بکنی! همشون گستاخ و اذیت کار...خودمون برای ادما همه کار میکنیم و یهو یه ضربه ای بهمون میزنن که متوجه نمیشی دلیل کدوم کار خوبت بوده در حقشون. اما جالب اینجاست که دیگه نمیخوام به گفتن و نوشتن این حرفای تکراری که هیچ نفعی برامون نداره و خیلی زود از یادمون میره بپردازم.

چیزی که مهمه،جنگیدن من با تموم مشکلات زندگی ای هستش که تازه اولین تصویر های ذهنیش رو از اجتماع و آدم های گوناگون می سازه. کاری جز این هم بلد نیستم و تمام این ها فقط توی ذهنم شکل میگیره..چون هنوز خیلی زوده بخوام زیر فشار این آدم های تموم دنیا کم بیارم. خیلی مونده تا رسیدن به اخرین جمله از داستان زندگی من.

دیگه هیچ چیزی نمیتونه منو از راهی که میخوام ادامه بدمش منحرف کنه و نزاره دستم به طبیعت پاکی که توی ذهنم برای خودم ساختم نرسه. چون منم میخوام مثل همین آدما همینقدر گستاخ و سنگدل باشم تا شاید بتونم بهشون غلبه کنم اونجوری که میخوام و لایقشونه.

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌گُستاخی-

سه شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 0:53 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

اولین روزی که چشمام رو توی این شهر باز کردم هیچوقت فکر نمیکردم قرار باشه اینطوری ازش بنویسم و دلخوریام رو با تمام توان با اسحله کلمات توی ذهنم،محکم به سمت این ادما شلیک کنم..حقیقتش رو بخوای هیچوقت هیچکسی بهش فکر نمیکنه اما وقتی به خودش میاد میبینه داره دنبال کمی خنده با قیمت خیلی بالا توی بازار سیاهِ غصه ها میگرده.

اما من،خیلی زود فهمیدم لبخندی وجود نداره پس بیخیال این شدم که بخوام برای داشتن لحظه ای لبخند بهای سنگینی رو تو تموم زندگیم بپردازم..من سعی کردم با خنده ها بخندم ، با لرزیدنا بلرزم ، با گریه کردنا گریه کنم ، با غصه ها به درد ها و رنج هام اضافه کنم.کاری کنم که یه لحظه فکر و خیال نزاره تا شبا به راحت ترین شکل ممکن بخوابم..(هرچند که از وجودش لذت میبرم)

متوجه شده بودم داشتی بهم ضربه میزدی اما با اصرار خودم و هرچی تو توان داشتم دوست داشتم بازم حس قشنگ خورد شدن تموم ارزو هارو زیر پاهات داشته باشم..واسه همینم هست که هروز کاری کردم که بهم الان حسادت کنی و بعد چند وقت مشتری خنده های از ته دلم باشی. جالبه مگه نه؟ توام مثل آدمایی بودی که تا همین چند وقت پیش میگفتن پا به پات تا ابد میایم و الان دیگه فقط بلد شدن کنارت بزنن:)

توام این حسارو تجربه کردی؟ میدونم. اگر تجربه نمیکردی احتمالا تا الان دنبال کلمات بهتر توی ذهنت می‌گشتی و خیلی وقت بود دیگه به خوندن این توهمات ادامه نمیدادی. وقتشه توام اروم باشی و به باد و بارون خیره بشی..شاید کمی از عذاب وجدانت کم شد.

مُخاطَب:مَعلوم‌نیست

-حاویِ‌باد‌و‌بارون-

شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 0:42 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

آدما میتونن خیلی ترسناک باشن ، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکنید..آدمایی که گاها باهات رفتار مهربونی دارن و خودشون رو به عنوان یکی از دلسوز ترین ادم های دنیا برای زندگیت جا میزنن اما به وقتش میشن یه هیولایی به اسم انسان که بزرگ ترین ضربه هارو بهت میزنن. اونطوری که دلشون میخواد و لذت میبرن اینکارو میکنن تا بهت بفهمونن چقدر جلوشون میتونی ضعیف باشی..

بهترین مثالی که میتونم برای این نوشته بزنم تا بتونی کمی بهتر درکش کنی و بهش فکر کنی (تا اذیت نشی بیشتر از این از نوشته های بی سر و ته) اینه که بگم خورشیدی که هیچوقت نمیتونه پشت ابر بمونه و بالاخره یه روز میاد بیرون.. اولش اونقدر با قدرت چشمات رو میزنه تا مجبور میشی برای جاری نشدن اشک ها جلوی چشمات رو بگیری و اونارو محکم روی هم فشار بدی.اما بعد از چند ثانیه عادت میکنی:) برات عادی میشه چون بدون چشم هات نمیتونی کاری رو از پیش ببری

اگر آدمی تموم پشت پرده هاش رو مثل یه فیلم اکران نشده دیدی، نگران نباش و غصه نخور چون فقط اولش سخته..بعدا میتونی به راحتی عادت کنی و به ادامه زندگی کردنت بپردازی تا شاید بشه یکم دست از فکر و خیال های اضافی برداری.. البته همه این اتفاق هایی که باعث میشه عادت کنی و ادامه بدی قبل از کشته شدنت به دست اون آدم میوفته!

مُخاطَب:آدَم‌هایِ‌دُنبالِ‌مَنفَعَت

-حاویِ‌پُشتِ‌پَرده-

سه شنبه ۸ آبان ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 13:30 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

هنوزم متوجه نشدم میتونم چند قسمت از ادم هایی بگم که تموم ویژگی هاشون رو حفظ کردم اما ، به این نتیجه رسیدم بد نیست اگر بخوام توی اپیزود دوم از خصلت ادما توی توهمات ذهنم یه چیز خیلی معمولی و کلیشه ای که برای تموم آدما (از جمله من) رخ داده رو بگم.

از جایی بگم که دیدم با سر خوردم زمین و زانوهام به شدت از روی اخلاق های عجیب و غریب آدما زخم شده بود، کسی دلش به حالم نسوخت. از ترحم متنفرم اما کی بدش میاد یه غریبه دستش رو بگیره و بگه بلند شو ادامه بده. اونجایی که میشکنی و دوست داری حداقل یه نفر پشتت رو بگیره و بهت دلگرمی بده.

از جایی بگم که دیدم کلی آدم منتظرن تا کلمه اشتباهی رو از دهنت خارج کنی که حمله کنن بهت و سعی کنن از روت رد شن. هروز منتظر بمونن ازت یه مستند پر از اشتباهات اخیری که داشتی رو برای خودت و همه رو کنن..

همینا باعث شد توی این جهنمی که درست شده به اسم شهر همه رویاها و ارزوهات رو دونه دونه با دستای خودت خفه کنی تا مبادا کسی اونارو ببینه. خیلی سخته واسه ارزو ها و همه دلخوشی ها خودت قبرشون رو بکنی و چال کنی ولی اونجا جاشون امن تره اینو مطمئنم..حداقل بهتر از اینه اونا بخوان سلاخیش کنن.

ولی ادامه دادن با اخلاق های عجیب و غریب این ادما که چیزی جز زخم روی تن و بدن روح زندگیت نداره،به شدت ناراحت کننده و سخته. نمیدونم بعد از نوشته هام کسی اصلا راجبش فکر میکنه یا نه اما ، امیدوارم تویی که داری میخونی و میدونی چقدر باید بفهمی از این نوشته ها،یه روزی و یه جایی دستت رو بگیرن و بلندت کنن تا بفهمی همه آدما شبیه هم نیستن حتی اگر نقاب داشته باشن(از جمله خود من)..

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌اَشکِ‌کوچَکِ‌چِشمِ‌مَن-

دوشنبه ۷ آبان ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:13 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

غروب برای همه آدمای دنیا چندین و چند معنای مختلف داره..برای من هم مثل خیلیای دیگه میتونه به معنای نابودی و مرگ باشه. شایدم اینطوری بیشتر خوشم میاد ازش:) واسه من خیلی جالبه بخوام غروبی رو تماشا کنم که از جنس خورشید نیست و حتی به دیدن هم نمیرسه اما فقط کافیه اونو حس کنی!

غروب زمستون به شدت قشنگه.مرگ علف های هرز و سرمای خشکی که تموم شهر رو فرا میگیره.سرمایی که نمیزاره بعضی اوقات چهره آدم های درحال قدم زدن توی خیابون رو ببینی..(نمیدونم چرا معتاد نگاه کردن به آدم ها شدم ، شاید بخواطر اینه که دوست دارم هروز تنفرم رو پرورش بدم)

غروبِ تباهی و نامیدی هم خیلی قشنگه. اونقدر که دوست داری هروز توی دلت یه نوری از امید بتابه تا بتونی حداقل اون روز رو دووم بیاری ، بتونی باهاشون کنار بیای حتی برای چند ساعتم که شده..

اما قشنگ ترین غروب،برای خورشیده. زمانی که تاریکی تموم شهر رو فرا میگیره و ادم لذت میبره از این شب شدن. شبی که میتونی ساعت ها بیدار بمونی و به چیزای مختلف فکر کنی. اونقدر فکر کنی که دقیقا نزدیکای صبح وقتی میخوابی. کابوس اون رو ببینی و حسرت بخوری. این چیزا واسه من خیلی قشنگه.. چون میتونم اونو حس کنم.

حالا دوست دارم نظرت رو راجب غروب این آدما بدونم. بفهمم اگر یه روز تموم شد چه حسی بهت دست میده؟ خوشحال میشی مثل من که میتونی به زندگیت بپردازی و بهای ارامش رو با تنهایی بپردازی..؟مثل خیلیا ناراحت میشی که دیگه نمیتونن از آدما برای منفعتشون استفاده کنن؟ یا شایدم مثل الان بی حس بشی و هیچیز از نوشته ها متوجه نشی...همینم قشنگه مگه نه؟

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌غُروبِ‌بی‌پایان

جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 20:39 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

انگار نیاز دارم به چند نفر..چند تا آدم درست حسابی که بتونم باهاشون مسیر زندگیم رو طی کنم. تنهایی کم کم داره بهم فشار میاره و هرچقدرم من میتونم از این آدما جدا شم فقط دروغ به خودم و نوشته هام میگم... نمی‌دونم تا کی و کجا باید صبر کنم اما انگار همه آدما فقط منتظر یه تلنگر و یه دعوت نامه بسیار شیکَن که باهام همراه شن:)

اصلا کی میتونه تا اخر این مسیر کنارم دووم بیاره؟ کنار کسی که تموم زندگیش رو بخواطر مقدار زیادی عصبانیت و کمی کینه های بزرگ از دست داده و خودشو پرت کرده بین این همه آدم که تحمل یه نفر اضافی دیگه رو ندارن..(شاید بخواطر چشم هاشونه نمیدونم) اما اگر یه آدم باهام همراه میشد میفهمیدم که اونم داره زجر میکشه و دوست داره جدا شه از تموم آدمایی که کارخونه سنگ سازی برای زندگیش درست کردن. ولی هیچکدومشون در عین پنهان کردن حقیقت دست به هیچ کاری برای رهایی از این همه درد نمیزنن. این از ویژگی های مضخرف آدماس که همه دامن گیرش شدن(از جمله خود من)

اصلا به جای ادامه دادن به یه مسیر مشخص چرا باهم حرف نزنیم؟؟ چرا درد هامون رو باهم به اشتراک نزاریم؟ تا کی میخوایم تنهایی بار همه چیز رو به جون بخریـ..اوه ، یادم نبود. بیشتر زخم هایی که خوردیم از حرف زدن با آدمای اشتباه بوده:) برای همینم هست که تنهایی میخوایم همه چیز رو درست کنیم.

اما با همه این حرفا اینکه هنوزم برای نوشته هام مخاطبی پیدا نکردم اذیتم میکنه. از اینکه نمیدونم این حرفارو دارم به کی میزنم اذیتم می‌کنه. از اینکه نمیتونم دقیقا مثل حرفام باشم و بهشون به کامل ترین شکل ممکن عمل کنم. مثل همه چیزای دیگه اذیتم میکنه...

مُخاطَب:هَنوزَم‌هیچکَس

-حاویِ‌غَم-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال