برای چندمین بار فهمیدم آدما بی ارزش تر از چیزین که فکرشو بکنی! همشون گستاخ و اذیت کار...خودمون برای ادما همه کار میکنیم و یهو یه ضربه ای بهمون میزنن که متوجه نمیشی دلیل کدوم کار خوبت بوده در حقشون. اما جالب اینجاست که دیگه نمیخوام به گفتن و نوشتن این حرفای تکراری که هیچ نفعی برامون نداره و خیلی زود از یادمون میره بپردازم.
چیزی که مهمه،جنگیدن من با تموم مشکلات زندگی ای هستش که تازه اولین تصویر های ذهنیش رو از اجتماع و آدم های گوناگون می سازه. کاری جز این هم بلد نیستم و تمام این ها فقط توی ذهنم شکل میگیره..چون هنوز خیلی زوده بخوام زیر فشار این آدم های تموم دنیا کم بیارم. خیلی مونده تا رسیدن به اخرین جمله از داستان زندگی من.
دیگه هیچ چیزی نمیتونه منو از راهی که میخوام ادامه بدمش منحرف کنه و نزاره دستم به طبیعت پاکی که توی ذهنم برای خودم ساختم نرسه. چون منم میخوام مثل همین آدما همینقدر گستاخ و سنگدل باشم تا شاید بتونم بهشون غلبه کنم اونجوری که میخوام و لایقشونه.
مُخاطَب:تو
-حاویِگُستاخی-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال