دوشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 19:22 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

نمیدونم اصلا درست باشه یا نه..چون هنوزم دستام میلرزه برای نوشتن این جملاتی که تهش ختم میشه به واژه ای به نام کُفر. اگر بخوام حقیقتش رو بگم من خودم خیلی دوست دارم بدون اینکه از خودم حاشیه ای بسازم و درگیرش بشم ، همین روال زندگیم رو پیش بگیرم تا مبادا ضربه ای به دستام وارد بشه برای نوشتن قسمت های بعدی سریال تموم نشدنی ذهنم:)

اما نیاز دارم بفهمی که دارم چی مینویسم و چکار میکنم. نیاز دارم متوجه بشی چرا نمیفهمم که اون بالا سری دقیقا کجاست و چرا نمیاد یه چیزی نشون بده...اره میدونم همه چی فقط اون چیز های مادی ای نیست که با چشم های بی جون و خستمون بهش نگاه میکنیم تا بفهمیم که وجود داره ولی حتی از لحاظ روانی هم کاری برای این ادما نمیکنه..(حتی برای من که اگر خودم رو جزو همین مردم به حساب بیارم) چرا باید هروز یه جمله و کلمات جدید برسه تو ذهنم و باعث یه درگیری بین تموم اعضای بی اختیار بدنم بشه؟ چون هیچ بهونه ای برای اروم کردن این کلمات و جملات برعکسِ ذهنم ندارم!

گفته بودم رفیق بودیم؟ شاید اینو همه بدونن ولی الان بدجوری از هم دور شدیم..آواتاری که بینمون بود انگار با دندون های پوسیده زندگی جویده شده و نمیزاره باهات ارتباط بگیرم. نمیزاره منو ببینی‌..من تموم این هارو از چشم تو میبینم حتی اگر چشم مادی نداشته باشی!

اصلا کسی چه می‌دونه من واقعا دارم راجب تو حرف میزنم؟

+وایسا ببینم یعنی چی؟

±بزودی میفهمی

مخاطب:خُدایِ‌‌خیالی

-حاویِ‌آواتارِجَویده‌شُده-

سه شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 2:5 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

هنوزم دارم یاد میگیرم چطور زندگی کنم و چطور مقابل تموم ادمای این شهر بجنگم.. هنوزم دوست دارم تو خیابونای بی روح و کوچه هایی که صدای بچه های درحال خنده و گریه میاد رد بشم و مثل همه ادمای دیگه ، بی تفاوت و بی احساس ، تا ثابت کنم منم یکی شبیه همونام..

هنوزم یادمه ازت چه سوالی پرسیدم ، اینکه میتونی کنارم بمونی توی این شهر یا نه. تو اونموقع جوابت رو دادی اما ترسیده بودی. هنوزم اون ترس توی نگاهت رو یادمه که فریاد میکشید نمیتونم اعتماد کنم. نه به تو که دل خوش کنم هیچ اتفاقی نمیوفته و اگر ی نقاب درست حسابی بزنیم کسی مارو نمیشناسه و نه به آدمایی میتونم گوش بدم که تموم حرفشون روی حول محور بدبخت و بیچاره تر از تو بودنه..

تو حق داشتی. این شهر اونقدر جای خوبی نیست اما میتونیم از اینجا بریم. بریم یه جایی که وقتی ازش حرف میزنم و میخونمش لذت کافی رو ببرم و با لبخند زدن بهت بفهمونم دیگه جامون امنه و هیچ آدمی قرار نیست با زندگی من و نوشته هامون کار داشته باشه..

هنوزم نمیدونم این حرفارو دارم به کی میزنم و میدونم کسی نمیتونه همراهیم کنه اما برای سیاه کردن و خالی کردن کلمات و جمله ها توی ذهنم و توی کاغذی که داره از زور من روی قلم پاره میشه ، خوبه..

این بار دیگه ازت نمبپرسم که میخوای همراهم باشی یا نه..اگر تا الان موندی و با دقت به حرفام گوش کردی ، پس باید بیای...

مُخاطَب:نِمیدونَم‌اِحتِمالا‌ناشِناس

-حاویِ‌کَلَماتِ‌بِسیار-

دوشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 1:43 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

کی میدونه بزرگ ترین خصلت آدما چیه؟ بی معرفتی های جور وا جورشون یا استفاده های بزرگ و پر از منفعت برای خواسته هاشون؟ همه آدما شبیه همن حتی اونایی که اعتقاد دارن اون ادم اینشکلی نیست..اونی که گفت حلال حروم سرش میشه ، اونی که گف حقی رو نا حق نمیکنه ، اونی که گفت ادم حسابیه و کلی برا خودش برو بیا داره و..اما به وقتش همشون برای منفعت خودشون میجنگن. درست عین یه مستند راز بقا.

میبینی؟ همه رفتاراتون رو میتونم از قبل پیش بینی کنم. همه کاراتون رو حفظ شدم (تک به تکشون رو) دیگه چیزی واسه ارائه دادن و چپوندن خواسته هاتون تو زندگی و خواسته های من ندارید..حتی اونی که ادم حسابیه و می‌تونه خیلی خوشگل کلاه ساده‌ی من رو برداره و لذت ببره از کاری کرده تا یه وقت سرش یخ نکنه...(البته اگر ساده بود الان اینجا نبودیم درسته؟)

حالا دیگه کم کم وقتشه خودمو از این ادما جدا کنم. تا الان منم شبیه همین ادما بودم اما وقت این رسیده کم کم از اینجا برم.. ولی نباید ازم سوال بپرسید چرا و برای چی! نباید خودتون رو بکشید کنار و بگید من هیچ کاری نکردم.. نه نمیتونید این کارو بکنید چون نتیجه فرو کردن خواسته هاتون توی همین نوشته هام رو دیدم.

اما فقط منتظرم کسی که قراره باهام بیاد و دور از این ادما و شهرای مسخرشون باشیم از راه برسه...هنوزم داری میخونی؟؟ نکنه اون آدم خود تویی!؟

مُخاطَب:خودِت‌مُتِوَجه‌شُدی

-حاویِ‌عَصَبانیَت‌وَ‌کینه-

پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 18:53 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

همیشه برام سوال بود همزمان که داریم این نوشته رو باهم میخونیم اونطرف دنیا مشغول چه کارین؟ ایا لذت میبرن از اینکه دارن زندگی میکنن یا اونام مثل من و تو ، توی اسایشگاه ذهنشون مشغول گذروندن عمرشونن (مهم نیست چه شکلی ، به هر نحوی که باعث بشه بیشترین سوال ها راجب اونا پرسیده شه ازشون)

توی این شهر من که همه یه شکلن، همه ادما ، همه رفتار ها و اخلاق ها همه توی یه چیز خلاصه شده و برای همیشه خواهد شد ، چون چیزی جز این براشون وجود نداره و زندگیشون مدام تو اخلاق و رفتارشون دخالت میکنه. پس طبیعیه که همه یه کار رو انجام بدن حتی اگر کور کورانه باشه...هروز یه لباس ، هروز رد شدن از یه مسیر مشخص و رسیدن به مقصد های متعدد ، هروز نگاه کردن به چهره آدم ها و تاسف خوردن براشون.

کاش میشد با یه دوربین ذهنی ببینی ادم های اونطرف خط های به اسم مرز چه شکلین و چه کاری دارن انجام میدن.. مطمئنم که اونام گاهی فقط به منفعت های خودشون فکر میکنن و آدم ها براشون کاملا یه وسیله کوچیکه برای رسیدن به هدف ها...هدف هایی که گاها میتونه بد هم نباشه اما خرج همه اونا پر کشیدن یه آدم از ذهن دیگریه.

واسه همینم هست هیچ وقت دوست نداشتم خودمو جای آدم ها بزارم اما انگار این فرصت نسیب من شده که اینجا باشم و تلاش کنم این لکه ننگ رو از روی خودم پاک کنم تا شاید بتونم کمی جدا از این مردم متوهم باشم:)

مخاطب:مُطالِعه‌گَرِ‌بی‌حِسِ‌این‌مَتن

-حاویِ‌هَدَف‌هایِ‌مَتَفاوِت-

چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 19:32 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

دلنوشته ای به ادم خیالیِ من:)

سلام رفیق قدیمی.امیدوارم حالت مثل قبل خوب باشه و اتفاقی برات نیوفتاده باشه. نمیدونم بعد از چندسال اومدم سراغت و میخوام باهات حرف بزنم اما خب ادما گاهی دوست دارن خودشون رو خالی کنن مگه نه؟

میدونم یواشکی میومدی و نوشته هام رو میخوندی و حالت باهاشون بد میشد اما برای پر شدن و خالی شدن کلمات توی ذهنم و اینجا مجبورم بنویسم...

شنیدم که رفتی جایی که هیچ ادمی نیست و جات خوبه. دیگ خبری از درگیری و ادمای بد و خوب نیست که یکی بره اونور سوالات مسخرشو بپرسه و از اون سمت فقط به چشم هایی خیره بشه که بی دلیل به خونش تشنه شدن..میدونم منظورمو نگرفتی خیلی چیز مهمی نیست:)

ولی اینجا هنوزم مثل قبله و هیچ فرقی نکرده. هروز روزا میان و میرن و تنها فرقی که میکنه نقاب های ادماست که روی صورت هم دیگه عوض میشه و تظاهر به خوب بودن میکنن که منم جزو همین ادما شدم و هیچ فرقی باهاشون نمیکنم.

نمیدونم چقد باید این حرفو تکرار کنم اما مطمئنم تو یه روز میتونی کمکم کنی و باعث بشی بتونم از شر این ادما خلاص شم و بیام پیش تو حتی اگر اونجا ، جای اشتباهی باشه.

موضوع اینه من خسته شدم از این روز های تکراری و ادم های تکراری که فقط میرن رو مخت و بعد از اینکه کارشون تموم شد به روی خودشونم نیارن ک اصلا اتفاقی برات افتاده..میدونی که، خصلت ادما همیشه همین بوده و هست... درست عین خودم:)

ولی از ته دل آرزو میکنم کاش هنوزم مثل قدیما بودی و با کلی دعوا و مهربونی به زندگیمون کنار این ادمای جور وا جور ادامه میدادیم و میخندیدیم اخرش. هنوز مثل قبل باهم کلی حرف میزدیم تا بتونیم مغزمون رو خالی از هرچیزی بکنیم ، هرچند پر از اشتباه بودیم اما بهتر از الان بود قبلا. درست میگم؟؟

مخاطب:رِفیقِ‌قَدیمی

-حاویِ‌خوابِ‌خوش-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال