نمیدونم اصلا درست باشه یا نه..چون هنوزم دستام میلرزه برای نوشتن این جملاتی که تهش ختم میشه به واژه ای به نام کُفر. اگر بخوام حقیقتش رو بگم من خودم خیلی دوست دارم بدون اینکه از خودم حاشیه ای بسازم و درگیرش بشم ، همین روال زندگیم رو پیش بگیرم تا مبادا ضربه ای به دستام وارد بشه برای نوشتن قسمت های بعدی سریال تموم نشدنی ذهنم:)
اما نیاز دارم بفهمی که دارم چی مینویسم و چکار میکنم. نیاز دارم متوجه بشی چرا نمیفهمم که اون بالا سری دقیقا کجاست و چرا نمیاد یه چیزی نشون بده...اره میدونم همه چی فقط اون چیز های مادی ای نیست که با چشم های بی جون و خستمون بهش نگاه میکنیم تا بفهمیم که وجود داره ولی حتی از لحاظ روانی هم کاری برای این ادما نمیکنه..(حتی برای من که اگر خودم رو جزو همین مردم به حساب بیارم) چرا باید هروز یه جمله و کلمات جدید برسه تو ذهنم و باعث یه درگیری بین تموم اعضای بی اختیار بدنم بشه؟ چون هیچ بهونه ای برای اروم کردن این کلمات و جملات برعکسِ ذهنم ندارم!
گفته بودم رفیق بودیم؟ شاید اینو همه بدونن ولی الان بدجوری از هم دور شدیم..آواتاری که بینمون بود انگار با دندون های پوسیده زندگی جویده شده و نمیزاره باهات ارتباط بگیرم. نمیزاره منو ببینی..من تموم این هارو از چشم تو میبینم حتی اگر چشم مادی نداشته باشی!
اصلا کسی چه میدونه من واقعا دارم راجب تو حرف میزنم؟
+وایسا ببینم یعنی چی؟
±بزودی میفهمی
مخاطب:خُدایِخیالی
-حاویِآواتارِجَویدهشُده-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال