شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:51 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

همیشه وقتی وارد این کتابخونه میشم حس خوبی بهم دست میده..دوسش دارم انگار راحت تر میتونم به این جنجال کلمات توی ذهنم پایان بدم ، اما این بار تنها نیستم. این بار تنهایی به این کتابخونه نیومدم و حس حال صاحب خود کتابخونه رو دارم تا برای کسی که اینجارو بهش معرفی کردم سنگ تموم بزارم

کتابخونه من دسته بندی خاصی نداره و کافیه به حالی که داری فککنی تا خود اون کتاب مستقیم بیاد جلوی چشمات و بهت بگه من امادم تا باهات حرف بزنم:)

کتاب اول رو که بهش میدم کمی نگاهش عجیب میشه و ازم میپرسه مطمئنی به این کتاب فکر کردی؟؟ کتابی که توی دستاش به بی جون ترین حالت ممکن گرفته بودش رو دوباره نگا کردم و بهش فهموندم یک درصد از مغز من سالهاست به این کتاب فکر میکنه. کتاب دینی ای که گاهی میشه باهاش ارامش گرفت و خودتو خالی کرد. برام جالبه چون گاهی اوقات به سوال هام جواب میده اما چندین بار هم شده که یک سوال رو خلق کرده باشه توی ذهنم. اما با این حال از این کتاب اونقدرا هم بدش نمیاد و باعث میشه سفت تر از قبل اونو توی دستاش بگیره هرچند برای نمایش...

کتاب دوم راجب فکر و خیالاتیه که داریم. راجب رویاهامون. راجب ایندمون و هرچیزی که وجود داره..رویاها ادمو غرق میکنه توی خودش و بهت اجازه نمیده فکرای مضخرف و منفیت رو واردش کنی. فقط میخواد که بهت حال خوب بده. اما هزاران بار حیف که کمتر کسی وجود داره که بگه رویاهام همه به واقعیت تبدیل شده و فقط توی ذهنم نیست..این کتاب راجب به رویاهای نرسیده برام میگه و باعث میشه فکر های قشنگ تر و ایده های بهتری واسه این شهر شلوغ توی ذهنم داشته باشم. این کتاب رو با جون دل توی دستام میگیرم و حسابی باهاش کیف میکنیم..چون همه ادما یه رویا دارن دیگه مگه نه؟

کتاب سوم رو خوشش نمیاد و بهم میفهمونه با وجود همه چیزایی که دارم چرا گاهی سراغ این کتاب میام و میخوام که باهاش حرف بزنم..این کتاب قابلیت حرف زدن باهات رو نداره وفقط صداتو میشنوه. بهش میخندم و میگم این کتاب مال بعضی وقتاس که حس و حالت بهم ریخته. قیافش رو ترش میکنه و ازم نمیپذیره خودمم میدونم چه مضخرفی تحویلش دادم اما کاریش نمیشه کرد. اون این کتاب رو دیده..کتاب تنهایی:)

کتاب تنهایی فقط بلده به حرفام گوش بده و باهام شریک هرحس و حالم بشه. کتابی با جلد سفید و برگه های سیاه که توشون نوشته های سفید رنگی به چشم میخوره و برام قشنگه. این کتاب با ورقه های خیس انگار یه گنجه پر از خاطرات غمگینه که خودش زحمت کفن و دفنشون رو همراه با باشکوه ترین مراسم ها کشیده و از این بابت ازش ممنونم برای همینم هست که این کتاب رو خیلی دوست دارم اما چه فایده که رفیقم نیست..

-حالا یک بار دیگه کتاب هارو باهم میخونیم دوس داری؟

+برای بهتر فهمیدنت اره

مخاطب : کَسی‌که‌باهام‌به‌کِتابخونه‌اومد

-حاویِ‌نَزدیکیِ‌خُدا-

شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 2:34 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

تاحالا به این فکر کردی اخرش چی میشه؟ اخر همه حال و احوالت ، اخر همه کارایی که میکنی؟ تهش قراره چی بهمون برسه؟

ترس برای من چه فایده ای میتونه داشته باشه وقتی هیچوقت قرار نیست باهاش کنار بیام و باهاش تا اخر عمرم حال نکنم؟ چه فایده ای داره کاری رو بکنم که مثل یه حیوون چهارپا بترسم از اینکه ادامه میدمش...ترس فقط باعث فکر و خیالایی میشه که آخرش محبوری با قرص خواب به جنگشون بری و با زمان شکستشون بدی(که هیچوقت نمیدی)

تمام طول روز رو غصه خوردم و ناراحت بودم ، بنظرت برام چه فایده ای داشت؟ ناراحتی من میوه اون عصبانیتی بود که باعث شد ادمای اطرافم رو برنجونم و اخرشم نفهمم چرا اینکارو کردم..چرا انقد ناراحتی و عصبی بودم از دست خودم که باعث خیلی چیزا شد. چه فایده ای برای من میتونه داشته باشه ناراحتی جز اینکه ساعت ها فکرم رو مشغول خودش کنه که باز هم با زمان باید به جنگشون رفت و با خوابیدن طولانی اون رو تموم کرد (که هیچوقت تموم نمیشه)

اما شادی...شادی های لحظه ای هم برای من قشنگه. شادی های کوچیک و بزرگی که باعث میشه ساعت ها به چیزی فک نکنم و بتونم شهر توی ذهنم رو گسترش بدم. البته تا زمانی که نفهمیدم شادی فقط لبخند زدن گه‌گداری به ادمای اطرافم نیست برام فایده های بزرگ تری داشت تا بزور ی دیگران لبخند بزنم و تظاهر کنم من حالم خیلی خوبه و شاد هستم...شادی ، بعد از فهمیدن لذت بردن بدون لبخند برای من فایده جالبی داشت تا شب ها بدون فکر و خیال به ساخت و ساز شهر قشنگ توی ذهنم بپردازم و زمان رو متوقف کنم تا همینطور لذت ببرم ازش (که هیچوقت متوقف نمیشه)

شایدم تو بتونی بهم بگی چه فایده ای برات داشت این همه احساسی که برای من بکار بردی:) مگه نه؟

مخاطب : نامشخص

-حاویِ‌گُل‌هایِ‌تازه-

جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 16:16 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

بالاخره رسیدم به بالای بام این شهر گشنه...شهری که آدماش هیچ چیزی واسه ارائه دادن ندارن و فقط وقت ادمو میگیرن. شهری که توش اگر بخوای رشد کنی باید کلی زجر بکشی و نابود بشی.

اینجا هیچکس حاضر نیست خوشحال بودن و پیشرفت کردن تورو ببینه. همه پشت یه نقابیم و شدیم مردم..مردمی که برای هم غریبه ایم و هیچ کدوم از داستان پشت این نقاب هارو نمیفهمیم.

منم خودم جزو همین مردمم که نفهمیدم دور و برم چه خبره و باید به چی تکیه کنم..سرگشتگی و ندونستن کاری ک انجام میدم باعث شد منو بکشونه ب اینجا و نفهمم حتی الان چرا دارم اینجا با خودم حرف میزنم.

پس بهتره تنها باشی تو این خونه تا سر و کله بزنی با ادمایی که هیچی ازت نمیفهمن. فقط خودت و اینه و این صندلی کنار تک درخت بی‌ثمره بوم شهر..

دنیای منم همینه. پر از کشمکش و جنگ با زندگیم تا اخرش بفهمم هیچی نیست. دنیای من پر شد از جنگیدنای الکی و به هیچی نرسیدن. دنیای من شد همین اینه‌ی توی خونم که گاهی از توش بتونم چیزی رو پیدا کنم برای تداوم زندگیم..

تا اینجا که خوندی به‌ چیزی نرسیدی؟؟ میدونم

مخاطب : گوش‌هایِ‌کَر‌شُده

-حاویِ‌گُریز‌اَز‌زِندِگی

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال