پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 0:51 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

گاهی وفتا برام سوال میشه که خدا کجاست؟ چرا نمیاد و دستمون رو نمیگیره؟ چرا کاری نمیکنه که بفهمیم هست؟ شاید دارم دروغ میگم...گاهی وقتا برام سوال پیش نمیاد ، این ها سوالای هروزمه زمانی که کم میارم و میبینم چقدر تنهام. تنهام از مردمی که همیشه همدیگرو برای هدفشون میخوان. ننهام از ادمایی که هیچوقت نتونستن منو ببینن. شایدم اینا همه یه خستگی مفرط باشه ، کسی هیچی نمیدونه.

نمیدونم باید شرمنده باشم بابت این نوشته یا نه که هربار اونو صدا زدم و جوابی ازش نگرفتم. نمیدونم باید احساس شرمندگی بکنم از چیزی که همیشه حقم بود و بهش نرسیدم (نزاشتن که برسم)..ولی اینو میدونم دارم کم کم بیخیال تو و این دنیا و این ادماش میشم. این خستگی مفرط کم کم کار دست مغر من میده و هیچی نمیتونه جلوشو بگیره.

لااقل نباید امروز تنهام میزاشتی جلوی این همه ادمی که منتظرن من بشکنم و شکست بخورم..امروز نباید اینکارو میکردی با من. این خدایی که ازش حرف میزنم ی روزی رفیقم بود و هوامو داشت‌. یه روزی نمیزاشت چشم تو چشم این مردم بشم و سعی کنم برای نقاب جدیدی که هروز از مغازه ذهنم میخرم انتخابات عجیبی به پا کنم (برای انتخاب نقاب متناسب با حال و هوای ادما).

حالا که من بزرگ شدم و افتادم تو این سیاه چاله...وقتشه تو دنبالم بگردی و پیدام کنی که ببینی کجام.

مخاطب:خُدا

-حاویِ‌مِقدارِ‌کَمی‌خُدا-

چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 12:11 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

ازش پرسیدم چقدر وقت دارم برای تموم شدن این لذت هام از شب. گفت چیزی به پایانش نمونده..از توی پنجره تاریکی رو دیدم. انگار درعین تاریک بودن یه نوری توش جریان داشت‌‌. وقتش بود ، وقت رفتن.

اون کمی میترسید. انگار تردید های ذهنش نمیزاشت اروم باشه. همش استرس داشت. با هزار زحمت راضیش کردم تونستم کمی بهش از ارامش درونی خودم بهش بدم. ما از اینجا میریم..جایی که هیچکس نباشه. بدون دردسر و مردم زندگیمون رو میکنیم.درسته کمی سخته اما رفتن و رها کردن همه چیز به نفع ماست..چیزی برای ترس وجود نداره.

قبل از رفتن ماموریت های ممکن رو انجام دادیم و با خیالی راحت تر پای پیاده به رفتنمون ادامه دادیم. اینده ای که پیش روی ماست قشنگ تر از چیزیه که فکرش رو بکنی. ما کنار هم به جاهایی میرسیم که هیچکس نمیتونه اونو باور کنه.

شاید دیگه شب برام جذابیتی نداره...هدفی که دارم جذاب تر و گیرا تره. پس وقتشه داستانش رو بگم و بخونم تا همیشه توی قلبم بمونه.من برمیگردم ، به زودی..با قدم های محکم تر و حاکی از اعتماد به نفس درست شده به راهمون ادامه میدیم. با من همراه میشی برای دوری از مردم؟

برای بار هزارم از فکر و خیالاتم دست برداشتم و مثل همیشه نقابم رو به چهره زدم تا با مردم قدم بزنم!

مخاطب:تَرس‌اَز‌رَفتَن

-حاویِ‌مِقداری‌شَب-

سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:21 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

توی این پیاده روی شهر دارم قدم میزنم و کاشی به کاشی این خیابون برای من یه داستان تازه رو توی ذهنم رقم میزنه.دست خودم نیست ، هرکلمه و هرتصویری که به چشمم میاد الهام بخش کلمات توی ذهنمه. با اونا من زندگی میکنم مدت هاست..برای همینم هست که اینجام.

بهش گفتم نمیترسی از اینکه داری قدم میزنی روی این کاشی ها؟ با اعتماد به نفس زیادی که درستش کرده بودیم گفت نه.میخوام قدم هام رو بردارم. برام عجیب نبود ما این تصمیم رو گرفته بودیم..

کاشی اول پر از جنایتی بود که انگار کلی آدم های پشت پرده رو داشت بهمون نشون میداد.کاشی دوم پر از ادمایی بود که میدیدم رمقی براشون نمونده که بتونن چشم هاشون رو باز کنن‌‌. اونا روی صورتشون هم دود و آلودگی داشت قدم میزد. کاشی سوم پر از ادمایی بود که به فکر شب تا صب کار کردن بودن تا شبو توی خونه راحت بخوابن و کنار زن و بچشون لبخند بزنن.کاشی چهارم پر از خالی بود. یه گودال که انگار برای من اونو کنده بودن و باید من اونو با خون دستم نقاشی میکشیدمش.

نه. من از این مردمی نیستم که کورکورانه همون کاری رو میکنن که بقیه انجام میدن. چون نمیتونم این شکلی باشم. من از این کاشی رد میشم چون هنوز زوده برای من تا بخوام سعی کنم شبیه این مردم باشم..البته ، برای همینم هست که اینجام.

مخاطب:کاشی‌های‌پیاده‌رو

-حاویِ‌خیره‌شُدَنِ‌چِشم‌هایِ‌دیگَران-

tags :

داستان

،

نوشته

،

آدم

دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 15:39 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

این شهری که دارم بهش نگاه میکنم هیچوقت اینشکلی نبود.شهری که همیشه برای من و این مردم خاطرات خوبی رو ب همراه داشت اما حالا کلی فرق کرده. از اسفالت روی خیابون گرفته تا ساختمون های بلندی که برای نگاه کردن بهشون نیازی نیست سرت رو بلند کنی تا چشمات بسوزه..

آدما فقط به پول فکر میکنن و تموم روز و شبشون با انجام دادن معامله و قمار سر بود و نبودشون میگذره. اینجا دیگه کسی به فکر الودگی های تکراری و کلیشه توی داستان و رادیو نیست. الودگی زیادی داریم از ادم ها ، ادم هایی که جاشون میدونیم اینجا نیست.

این شهر اونی نیست که این مردم و من توش بزرگ شدیم و این فقط بخشی از ماجراست.همه چیز درحال تغییره و عوض میشه. اما هر اتفاقیم که بیوفته بازم ما اینجا میمونیم چون مجبوریم که باشیم و مثل همه ادما رنگ عوض کنیم. به چهره هامون کمی نقاب زشت و عبوس بزنیم تا مبادا با دیگران و این مردم فرق کنیم.

ما بازم وارد این شهر میشیم با قیافه های عجیب و غریب و کوهی از حرف های نزده توی مغزمون و سوار ماشین به دیگران نگا میکنیم. بازم وارد این شهر میشیم و به هیچیز جز تموم شدن هدفمون فکر نمیکنیم‌.

اون لحظه ای که میرسی خونه و نقاب رو برمیداری بهترین لحظه برای تموم عمرته و میگی اخیش! هیجا خونه خود ادم نمیشه..مگه نه؟

مخاطب:نامَعلوم

-حاویِ‌طِهرانِ‌کارتونی-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال