دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 12:9 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

بالاخره داره تموم میشه این فصل سرمای لعنتی..تموم میشه سرمایی که توی تن آدم ها نفوذ کرده و باعث شده تموم رفتارهاشون و نگاهاشون رو با این زمستون یکی کنن تا ثابت کنن سنگدل ترین هیولاهایی هستن که این کره زمین به خودش دیده..جذابه نه؟

شروع زمستون همراه با برف بود..برفی که با سرماش خودش رو به کشتن داد و تبدیل شد به یخ. همین یخ باعث شد مردم سرد بشن و بی احساس...همین باعث شد سعی کنن تا از همه اسیب هایی که قراره به خودشون بخوره به دست های الوده به گناهای عجیب غریبشون، دور کنن. یخ هیچوقت واسه این مردم خوب نبود

قبل از اون که بخوایم یخ رو مقصر تموم اتفاقای بدی که برامون افتاد بکنیم باید توجه کنیم به بادی که برف رو کشت..بادی که برف رو سیاه کرد. همه فکر میکردن باد میتونه خوب باشه و باعث بشه ریه های عفونت زده آدما بهتر از قبل کار کنه اما، همه اینا فقط وعده های شیرینی بود که کورکورانه باعث میشد قبل از قضاوت کردن و محکوم کردن باد به بی ثباتی های زندگیمون، اون رو خوب بدونیم و بزاریم کارشو بکنه هرچند که قاتل برف باشه. پس باید بدونیم که باد هم هیچوقت برای این مردم خوب نبود

پس این خورشید کجاست که بتونه بهمون ثابت کنه هنوزم میشه خوب بود و فراموش کرد سرمایی که تا استخونمون رو ترکوند..خورشید چرا هیچوقت از پشت اون ابر های لعنتی بیرون نمیاد و نمیزاره کمی بهش نگاه کنیم و لذت ببریم از کشتن یخ هایی که هیچوقت مقصر نبودن برای وجود داشتنشون.

ولی این زمستون تموم داره میشه دیر یا زود..تنها چیزی که میمونه، یخ و سرمایی که توی نگاه و رفتار های آدما برای همیشه و تا ابد خودش رو نشون میده:)

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌مِقداری‌سَرما-

شنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 18:37 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

چه اتفاقی افتاده؟ از آخرین باری که میخواستم ازش بنویسم احساس کردم که دیگه چشمام رمقی برای نوشتن نداره و خودکار رو گذاشتم کنار..بعد از اینکه چشم هام رو باز کردم برام یه چیز عادی بود که دیگه برگه ای وجود نداشت و اون خودکار افتاده بود زمین. برام عادی بود وقتی دارم فکر میکنم ذهنم رو توی سورئال ذهنم غرق شم..اما اینبار بی دلیل نیست که بعد از این همه وقت دوباره دارم اومدم سراغش.

احتمالا از اون موقع تاحالا سنگینی دستی رو دارم روی شونه هام حس میکنم. شاید اون دست خداست. دست کسی که خیلی وقته منتظرش مونده بودم و هیچ جوابی ازش نگرفتم..اینجوری خوب نبود که همدیگه رو فراموش کنیم اما انگار اون کرده بود هرچند که بارها بهم گفته بود قرار نیست برای همیشه از یاد برم..این رو خودش گفت نه؟

این دلیلیه که هنوزم میخندم و آدما هیچکدوم من رو نمیشناسن، من به کجا وصل شدم؟ خدای من این شکلیه که توی ذهنم باهام حرف میزنه و برام تصویر داره..شاید برعکس خیلی های دیگه قرار نیست ازش بترسم و مستقیم توی چشم هاش نگاه میکنم و اسمش رو میبرم. من این شکلی باید باشم..اینطوری بهتر نیست؟ حالا احساس آرامش بیشتری میکنم حتی اگر مدتش خیلی کم و کوتاه باشه..حتی به فاصله تقریبا ۱۹ دقیقه:) و این اولین باریه که چنین چیزی رو بیان کردم...

مُخاطَب:ذِهنِ‌خاموشِ‌مَن

-حاویِ‌لَبخَند-

پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 10:49 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

برای زندگیش ذوق عجیبی داشت. فکر میکرد میتونه بهترین خنده های دنیا رو برای لب هاش بیاره اما نمیدونست که زندگی اونقدر میتونه بی رحم باشه که همه اینا براش بشه یه آرزو..البته نمیشه گفت فقط زندگی بی رحمه، شاید تقصیر آدما و جامعه‌ای که توش زندگی میکرد هم کم مقصر نبود.

حالا دیگه این خیابونای کثیف شهر میدونن اون مرد هرروز از ساعت ۱۶:۵۵ تا ۲۲:۳۰ چقدر قدم برمیداره و پیاده راه میره و زندگیشو دست به سر میکنه تا کمی بتونه به آرامش فکری خودش برسه. این خیلی تلخه. میگه یه روز به پسرم میگم چطور زندگی کنه و چطور با ادما برخورد کنه اما هربار شاید افسوس میخوره که هیچ پسری براش وجود نخواهد داشت..

وقتی نگاه به دور و برش میکنه میبینه همه آدما هم شبیه اونن.تا این ساعت موندن واسه یه لقمه نون بیشتر و با بی رحمی تمام اون رو از دهن هم دیگه میگیرن تا به خودشون برسه.هرچند که مطمئنم تقصیر خودشون نیست و نمیتونن اینجوری نباشن...همه اینا دلیلی شد برای اینکه اون مرد هرروز پژمرده تر از قبل بشه. کم حرف تر باشه و بیشتر با چشم هایی که دیگه رمقی برای گریه های بی امانش ندارن نگاه کنه به دیگران..

شاید اونم مثل من میخواست با ادما مبارزه کنه ولی نمیتونست و قدرتش رو نداشت..برعکس من که با گفتن حرفام کم کم دارم به آخرای این توهم نزدیک میشم. نگاهم رو از اون مرد گرفتم و به راهم ادامه دادم. چشم های بسته شدش گواه این رو میداد که اون مرد دیگه نفسی نداره. لب های خشکیدش از این میگفت که سال هاست خنده های قشنگی که برای خیلی ها وجود داشته، هیچوقت سراغش نیومده..دست های بی جونش نشون از این میداد که هیچ ذوقی برای زندگی کردن و ادامه دادن بهش نمونده..زندگی اون مرد همینقدر تلخ بود اما، اون مرد من نیستم!

مُخاطَب:گوش‌هایِ‌کَر‌شُده

-حاویِ‌مَرگِ‌زِندِگی‌خاموش-

سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 10:52 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

کافیه دیگه! باید به خیلی چیزا پایان بدم به خصوص این حرفایی که هروز دارن توی ذهنم بیشتر و بیشتر میشن تا با فشارشون مغزم رو از هم بپاشن اما من قرار نیست کم بیارم اینو بارها گفتم نه؟ این هم از توهمات منه که فکر میکنم میتونم به کلمات پایان بدم و دیگه جمله ای برای وصف کردنشون نباشه..

شبا توی ذهنم میتونم کنترل کنم همه چیز رو. روحم رو میتونم آزادانه به هرجایی که بخوام ببرم و اون توهمات رو حداقل با فکر پیش ببرم.هرچند کسی متوجهش نخواهد شد ولی من همینم. البته که وقتی شب به پایان خودش میرسه و هوا رو به روشنی میره و احساس که کردم ظهر شده روحم به شدت آزرده میشه..این رو توی اون روزی که باهم بودیم و هیچوقت به شب نرسیدم گفتم نه؟

هرروزی که میگذره و این توهمات بیشتر از قبل توی ذهنم ادامه دار میشه، به خودم میگم که یه کوهم و به راحتی میتونم جلوشون ایستادگی کنم ولی حقیقت رو حتی توی ذهنم هم میدونم چیز دیگست. من اینارو میگم تا تو نفهمی اما کی از آینده خبر داره؟ شاید یه روز همشو برات توضیح دادم...

ولی این انتخاب منه تا آدما با درک نکردنشون از این جملات و کلمات از هرجایی که میتونن بهم حمله‌ور شن و بخوان به هرشکلی که شده کاری کنن که اذیت بشم از چیزایی که میگم. خب حق دارن چون تموم این مسئله ها و توهم ها توی ذهن منه..ولی چرا این کلمه ها مثل تیر میره توی گیجگاهت؟ من مطمئنم که این نوشته هارو بارها تکرار کردم و گفتم نه؟

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌حَرفایِ‌مَن-

دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 0:42 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

شاید این غمگین ترین نوشته‌ی‌ من از سری توهماتم باشه که قابل فهمیدن و درک کردن نیست..

توی اتاقی که از همیشه تاریک تر شده بود و نظاره گر من بود، به نسکافه ای نگاه میکردم که بوی اون توی کل اتاق پیچیده بود. بویی از عشق و علاقه، بویی از ترکیب قهوه و شکری که برای من شیرین ترین نسکافه دنیا بود و همین باعث شده بود تموم ریه هام رو پر از اون آرامش کنم..نمیدونم تهش قراره به چی برسم و چرا خودم رو توی این اتاق حبس کردم اما من این مسیر رو انتخاب کردم و قراره اینشکلی زندگی کنم. اما این بار میخوام آرامشم رو با این کلماتی که هروز بیشتر از قبل وجودم رو آتیش میزنن تقسیم کنم.

پتویی که حسابی گرمم کرده رو کنار میزنم و از جام بلند میشم تا به سمت پنجره همیشگی و اون منظره خاصی که هیچوقت برام تموم نمیشه برم، همون درختی که خشک شده و برگ هاش کف حیاط رو پر کرده.. به همه چیز فکر میکنم. به زندگی ای که انتخابش کرده بودم و راه فراری ازش نداشتم، به اتاقی که از همیشه تاریک تر بود و برای من قفسی بود که هیچوقت شکسته نمیشد، به نسکافه ای که عجیب بهم آرامش داده بود و دوست داشتم هروز این ادامه دار باشه برام.. به همه چیز فکر کردم و همینم باعث شد سردرد عجیبی بگیرم.

بالاخره یه روز تموم میشه بخوایم یا نخوایم اما کجای این نوشته میتونست برای من غمگین باشه؟ دقیقا همونجایی که احساس کردم میتونم آرامش داشته باشم. دقیقا همونجایی که نتونستم نسکافه‌ام رو بخورم و گوشه اون طاقچه دیگه هیچ بخاری ازش بلند نمیشد و بویی از عشق و علاقه نمی‌داد..اون سرد شده بود مثل هوایی که اون درخت رو برای همیشه به خواب برده بود. سرد شده بود و دیگه طعمی از ترکیب قهوه و شکری که برام شیرین بود نمیداد، هرچند میتونست مثل قبل خوشمزه نباشه اما برای من همون شکلی دست نخورده بود. پس شاید بخواطر همینه که احساس میکنم غمگین ترین نوشته عمرم رو نوشتم و هیچوقت قرار نیست کسی اون رو درک کنه...این ادامه داره؟

مُخاطَب‌:کَسی‌که‌هیچوَقت‌نیست

-حاویِ‌تَلخی-

چهارشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 16:1 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

فریاد میزنم. صدام رو ته گلوم میندازم و با خشونت فریاد میزنم. اون صدای کر کننده در دوم همونی بود که داشت توی گوشم فریاد میکشید. اون من بودم. منی که تموم عصبانیت هام رو توی گوش خودم و روحم فرو کردم. منی که باعث شدم روحم از خودم بترسه و برای همیشه سعی کنه از کنارم به جای دیگه ای فرار کنه. من واسه همین اینجام و مینویسم، تا روحی که از دست رفته رو دوباره برگردونم..

اون روح هنوزم زندست یا مرده؟ کسی میتونه این رو تشخیص بده؟ زمانی که زمین خوردم تو اون مسیر خاکی که شروع کردم به حرکت و بعد از دوقدمی که پشیمون شدم از اومدنش. اونقدر شدید بود برخوردم به زمین که باعث شد وجدانی که توی من شکل گرفته بود مثل روحم تغییر پیدا کنه. با این تفاوت که اون هیچوقت از کنارم نرفت و بیشتر از قبل عصبانی بودنش رو به رخم یا بهتر بگم توی گوشم فریاد میکشید. از تموم اتفاقی که مقصرش خودم بودم گفت و هنوزم اعتقاد به این داره که اگر این مسیر لعنتی رو انتخاب نمیکردم، شاید الان اوضاع زندگیم بهتر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم...

من اشتباه کردم. همزمان با اون اشتباه توی این زندگی باخت هایی داشتم که هیچوقت به سودم نبود. باخت هایی داشتم که هیچوقت مقدمه خوشبختی و خنده های از ته دل من نشد. و این یعنی من تموم قانون های نانوشته ای که برای زندگی تعریف شده بود رو شکستم و نزاشتم برای خودم ادامه پیدا کنه. من اینشکلی زندگی کردم پس همینجوریم باید بمونه. هرچند که اون وجدان از این بابت از دست من عصبانیه اما من مجبورم اینشکلی ادامه بدم. اما خودمم میدونم که راضیه اون روحم رو پیدا کنم و کاری کنم که تا دوباره به تنم برگرده حتی اگر مرده بود! عجیب نیست که هنوزم چیزی متوجه نشدی نه؟ شاید همینطوری بمونه.

مُخاطَب:گوش‌هایِ‌کَر‌شُده

-حاویِ‌سَنگینی‌ِکَلَمات-

یکشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 14:38 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

خیلی وقته از جایی که توش قرار گرفتم نگفتم. شاید بهتر باشه کمی از این هوای آلوده لذت ببرم تا بتونم با خیال راحت تری ادامه بدم به چیزی که هیچوقت قرار نیست وجود داشته باشه. عجیبه مگه نه؟ کسی میتونست حدس بزنه انقدر میتونه قشنگ باشه این لوپی که توش گیر کردم و نمیتونم ازش فرار کنم؟

نفس هام رو پر از عطربارونی میکنم که هیچوقت نتونستم ازش خوشم بیاد و واقعا برام خوشایند نبود. بوی نم بارونی که برای همه آرامش عجیبی رو به همراه داره. برای من شاید هیچوقت قشنگ نبود، یا نمیخواستم که برام قشنگ باشه...کم‌کم بارون داره شدت میگیره و باعث میشه قطراتش روی موهام شکل شبنمی رو بگیره که صبح ها روی گلبرگ هایی که چیزی جز زیبایی ندارن و نداشتن.

بخواطرش قدم میزنم و سعی میکنم بتونم کاری کنم که برام جذاب باشه. توی تاریکی و این انعکاس نور توی خیابون همیشه من رو به وجد آورده و برام همیشه قشنگ تر از همیشه بوده..راه رفتن زمانی که با پاهام چندین قطره از بارون کثیفی که توی این خیابون جریان گرفته رو بلند میکنم، همیشه برام لذت بخش بوده و این سرمایی که باعث میشه بیاد توی وجودم رو بیشتر از قبل دوست دارم. وقتی که بارون میزنه همه آدما سعی میکنن کاری کنن تا ازش نهایت لذت رو ببرن. منم مثل همه برام قشنگه.

این بارون اما تا زمانی که منو‌ نکشه به اون خاطراتی که تا همین یک سال پیش جریان داشت، خاطراتی که آدم هارو میکشه و گاها باعث قتل یه نفر میشه.. چرا من باید برای آدم ها ناراحت باشم؟ نمیدونم.

مُخاطَب:‌هیچکَس

-حاویِ‌قَطَراتِ‌بارون-

شنبه ۴ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 14:5 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

اینبار قرار نیست نامه ای براش بنویسم. این بار قرار نیست به خودم دروغ بگم. اینبار قرار نیست بهش بفهمونم که اون رفته. اینبار قرار نیست اون کاغذ رو تا بزنم و بزارم توی کشویی که هیچوقت قرار نیست درِش رو باز کنم..این سری میخوام نگاه به چشم هاش بکنم و بهش بفهمونم چه بلایی سرم آورده. اینبار نمیخوام براش بنویسم. اینبار باید براش بگم..

میبینی الان منو؟ کامل صدای من رو میشنوی؟ جلوی چشم های من و چشم های تو این کلمات باعث شدن که گرفته بشه و نتونیم همدیگه رو به راحتی ببینیم و این تموم زندگی منه. قشنگ نیست نمیتونم با فریاد هام و تمام عصبانیتم بهت بگم که چرا تموم نمیشه این لجنزار؟ من یه عمره نشستم تا برگردی اما انگار داری بیشتر از همیشه دور میشی. هروز دور تر از قبل. هروز بدتر از دیروز. این اصلای برای من و روحم قشنگ نیست. فکر میکنی اگر برای همیشه بری و خودت رو ازم مخفی نگه داری من میتونم همه چیز رو فراموش کنم؟ نه اینطور نیست. هیچوقت اینطوری نبوده پس چنین فکر هایی رو نکن!

الان که زیر بار تموم این مشکلات دارم میشکنم تو باید باشی و مثل همون فرشته بلندم کنی و یه کاری کنی بتونم ادامه بدم. اینطوری فقط داری سختش میکنی برای من و زندگیم پس این‌جوری نکن. تو یه روز رفیق من بودی و میدونستی تموم حس و حالم رو. میفهمیدی این کلمات و بهشون فکر میکردی که آیا واقعا تموم این حرفا همش از روی واقعیته؟

اینبار قرار بود به خودم دروغ نگم اما بازم دارم اینکارو میکنم. میبینی؟ باز هم نتونستم روی اون حرفام وایسم و نشون بدم میتونم بمونم!

مُخاطَب:آدَمِ‌خیالیِ‌مَن

-حاویِ‌تِعدادی‌دروغ-

چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 15:13 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

هنوزم من رو نشناختی نه؟ هنوزم بعد این همه وقت که نشستم و باهات حرف زدم، متوجه نشدی از چی دارم حرف میزنم و اصلا چرا دارم مینویسم؟ این طبیعیه پس نگرانش نباش چون من چیزی از خودم نگفتم..هرچند دیگه بعید میدونم منی وجود داشته باشه..

من هیچوقت زبون عامیانه روترجیح ندادم به این نوشته هام. سعی کردم چیزی بنویسم و بگم که هیچکس ازش چیزی متوجه نشه.. تو متوجه میشی؟ این خیلی خوبه..من برای همینه که اینطوری مینویسم و باز هم ترجیح میدم که تعدادی محدود از آدم ها بفهمن و برام بنویسن از چیزی که میفهمن..چون همون آدمایی که میفهمن توی زندگیشون پر شده از مافیاهای سیاهی که داره تند تند گلوله میزنن به مخشون.

اما من اینطوری نبودم. همه آدم هارو حذف کردم و سعی کردم توی این شهر قدم بردارم و بجنگم با همه افکاری که دورم رو پر از سیاهی شب کرده. من این شکلی نبودم و این شکلی شدم.. برام قشنگه. یه روز از من پرسیدی میخوای تغییر کنی؟ تنها جوابی که بهت دادم این بود که نه. چیزی برای تغییر نیست. پس ازم نخواه تغییر کنم و راحت تر برات بنویسم تا متوجه این کلمات سنگینی که بارش رو روی اون دوشم تحمل میکنم بشی. من همینم. باید همین باشم چون اگر تو بخوای به همین راحتیا بفهمی من چی میگم میتونی درد هایی که داریم تحمل میکنیم ما ادمایی که هیچوقت نتونستیم عادی بشیم رو بفهمی؟؟ نه! پس مجبوری همینطوری باهام ادامه بدی..

حس میکنم میتونم بیشتر ازش بنویسم.. توام اینطوری فکر میکنی؟؟

مُخاطَب:هیچکس

-حاویِ‌کَلَماتِ‌سَنگین-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال