شاید این غمگین ترین نوشتهی من از سری توهماتم باشه که قابل فهمیدن و درک کردن نیست..
توی اتاقی که از همیشه تاریک تر شده بود و نظاره گر من بود، به نسکافه ای نگاه میکردم که بوی اون توی کل اتاق پیچیده بود. بویی از عشق و علاقه، بویی از ترکیب قهوه و شکری که برای من شیرین ترین نسکافه دنیا بود و همین باعث شده بود تموم ریه هام رو پر از اون آرامش کنم..نمیدونم تهش قراره به چی برسم و چرا خودم رو توی این اتاق حبس کردم اما من این مسیر رو انتخاب کردم و قراره اینشکلی زندگی کنم. اما این بار میخوام آرامشم رو با این کلماتی که هروز بیشتر از قبل وجودم رو آتیش میزنن تقسیم کنم.
پتویی که حسابی گرمم کرده رو کنار میزنم و از جام بلند میشم تا به سمت پنجره همیشگی و اون منظره خاصی که هیچوقت برام تموم نمیشه برم، همون درختی که خشک شده و برگ هاش کف حیاط رو پر کرده.. به همه چیز فکر میکنم. به زندگی ای که انتخابش کرده بودم و راه فراری ازش نداشتم، به اتاقی که از همیشه تاریک تر بود و برای من قفسی بود که هیچوقت شکسته نمیشد، به نسکافه ای که عجیب بهم آرامش داده بود و دوست داشتم هروز این ادامه دار باشه برام.. به همه چیز فکر کردم و همینم باعث شد سردرد عجیبی بگیرم.
بالاخره یه روز تموم میشه بخوایم یا نخوایم اما کجای این نوشته میتونست برای من غمگین باشه؟ دقیقا همونجایی که احساس کردم میتونم آرامش داشته باشم. دقیقا همونجایی که نتونستم نسکافهام رو بخورم و گوشه اون طاقچه دیگه هیچ بخاری ازش بلند نمیشد و بویی از عشق و علاقه نمیداد..اون سرد شده بود مثل هوایی که اون درخت رو برای همیشه به خواب برده بود. سرد شده بود و دیگه طعمی از ترکیب قهوه و شکری که برام شیرین بود نمیداد، هرچند میتونست مثل قبل خوشمزه نباشه اما برای من همون شکلی دست نخورده بود. پس شاید بخواطر همینه که احساس میکنم غمگین ترین نوشته عمرم رو نوشتم و هیچوقت قرار نیست کسی اون رو درک کنه...این ادامه داره؟
مُخاطَب:کَسیکههیچوَقتنیست
-حاویِتَلخی-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال