از اولم میدونستم قرار نیست برم تو مسیر زندگی ای که قرار باشه ازش لذت ببرم. پس خیلی زود باهاش خداحافظی کردم چون نمیخواستم وقتی بزرگتر که شدم بیشتر از همیشه طعم دلتنگی واسه یه روز زندگی عادی داشتن بچشم. واسه من سخت ترین کار دنیا این بود که از همه علاقه هام و هرچی که دوست دارم داشته باشم دست بکشم و مسیری رو بسازم که هیچوقت ازش خوشم نمیومد.
من زندگیم رو اینشکلی شروع کردم. خیلی زود با ساختن و ادامه دادنش. از این بابت خوشحالم که گاها چیزی دارم واسه سیاه کردن برگه های توی ذهنم و خالی کردن کلمات برای چندثانیه اما این خوشحالی هم درست مثل کلمه ها که دونه دونه محو میشن و به سرعت جایگزین خودشون رو پیدا میکنن، شبیه میشه.
واسه گرفتن این قلم و نوشتن ازشون که بوی تنفر و توهم میده، ذوق دو چندانی دارم اما بابت ادامه دادن به این مسیر درست زمانی که نباید اینجا باشم، باعث میشه اونقدر ناراحت بشم که تموم ذوقم واسه نوشتن رو کور کنه. من واسه این دردها ساخته نشدم. من واسه نگه داشتن و تحمل این همه کینه خلق نشدم...من واسه چیزی اینجام که نمیخواستم باشم پس مجبوری تحملم کنی حتی اگر این کار واست تکراری شده باشه!
مُخاطَب:هیچکَس
-حاویِمَسیرِغَلَط-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال