یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 0:49 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

از اولم میدونستم قرار نیست برم تو مسیر زندگی ای که قرار باشه ازش لذت ببرم. پس خیلی زود باهاش خداحافظی کردم چون نمیخواستم وقتی بزرگتر که شدم بیشتر از همیشه طعم دلتنگی واسه یه روز زندگی عادی داشتن بچشم. واسه من سخت ترین کار دنیا این بود که از همه علاقه هام و هرچی که دوست دارم داشته باشم دست بکشم و مسیری رو بسازم که هیچوقت ازش خوشم نمیومد.

من زندگیم رو اینشکلی شروع کردم. خیلی زود با ساختن و ادامه دادنش. از این بابت خوشحالم که گاها چیزی دارم واسه سیاه کردن برگه های توی ذهنم و خالی کردن کلمات برای چندثانیه اما این خوشحالی هم درست مثل کلمه ها که دونه دونه محو میشن و به سرعت جایگزین خودشون رو پیدا میکنن، شبیه میشه.

واسه گرفتن این قلم و نوشتن ازشون که بوی تنفر و توهم میده، ذوق دو چندانی دارم اما بابت ادامه دادن به این مسیر درست زمانی که نباید اینجا باشم، باعث میشه اونقدر ناراحت بشم که تموم ذوقم واسه نوشتن رو کور کنه. من واسه این دردها ساخته نشدم. من واسه نگه داشتن و تحمل این همه کینه خلق نشدم...من واسه چیزی اینجام که نمیخواستم باشم پس مجبوری تحملم کنی حتی اگر این کار واست تکراری شده باشه!

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌مَسیرِ‌غَلَط-

سه شنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 19:7 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

دارم زجر میکشم از تنهایی نوشتن و ادامه دادن قسمت به قسمت دلنوشته های ذهنم، اما بهش فکر کردم که اگرم قرار بود با کسی بنویسم، چی بهش میگفتم؟ چطور میتونستم دردها و رنج هاش رو بفهمم. چطور میخواستم بهش قلمی رو بدم که بتونه باهاش بنویسه حتی توی این جای کوچیک. ولی گاهی وقتا حرفایی هست که میتونم بهش بزنم و بدونم که اون کامل متوجه تموم کلمات میشه، حداقل از این بابت مطمئنم که اونم مثل من دوست داره یه بار و یه روز همه چیز رو بزاره و بره.

بهش میگم هیچوقت همه چیز رو به آدما نگو چون اگر بفهمن قراره چکار کنی، بهت اجازه هیچ کاری رو نمیدن. بهش میگم دل به هرچیزی و هرکسی نبند چون متوجه میشی تنها چیزی که واست ممکنه بمونه اون روح بیچاره‌ی زخم خوردته پس باهاش هرکاری نکن. بهش میگم تموم دنیا و هرچیزی که داری رو توی دستات و مشت هات جمع کن و نشون هیچ آدمی نده تا بهت اسیب بزنن و با اونا اذیتت کنن. بهش میگم...

اینو یادت باشه زمانی که با آدما چفت بشی و بخوای باهاشون احساس راحتی کنی، مطمئن باش روز آخریه که روحت با خوشحال ترین حالت ممکن بدنت رو ترک میکنه و میزاره برای چند ساعت بخوابی:)

مُخاطَب:هَم‌مَسیرَم

-حاویِ‌نامه‌به‌دوستَم-

tags :

دوست

،

همراه

،

مسیر

یکشنبه ۴ آذر ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 13:54 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

چیزی که خیلی منو وادار به این میکنه که بیشتر از همیشه تعجب کنم از خودم، اینه که چطور هنوز دووم اوردی و میتونی ادامه بدی با این همه پل هایی که میشکنه و در هایی که تند تند پشت سر هم بسته میشه رو به روم. اما من فقط واسه یه چیز اینجام، اونم شنیده شدن و دیده شدن کثافتی که توی صدام و نوشته هامه. چیزی که میخوام همینه. تا همه بفهمن چقدر همه آدما میتونن بیرحم باشن.

جالب اینه با هرکسی که حرف میزنی دوست داره بهت بفهمونه چقدر از این آدما زخم و خورده و میخواد جدا بشه از هرچیزی که توی زندگی وجود داره..رسیدم به جایی که فهمیدم هیولاها از هم دیگه وحشت دارن و میخوان فقط باهم بجنگن تا نشون بدن کدوم قدرتمند ترن.

پس چطور میشه همه چیز رو عوض کرد؟ دلم واسه گرگ ها و کرکس هایی میسوزه که فکر میکنن میتونن زنده بمونن بین قانون های اشتباهی نوشته شده ادما. دلم واسه اونایی سوخت که میخواستن با ذات درستشون به زندگیشون کنار آدما رونق بدن و بتونن باهاشون زندگی کنن توی کف شهر! واسه همه اونایی که میخواستن همه چیز رو عوض کنن تا بتونن راحت تر از قبل به نوشتن و تعریف کردن زندگیشون بپردازن..

شاید بخواطر اوناس که میتونیم ادامه بدیم. احتمالا بخواطر همون گرگ و کرکس هاس که دوست داریم یکم ضعیف تر باشیم و اوناهم بتونن قدرت نمایی کنن توی دورانی که غول های بی شاخ و دمی به اسم انسان وجود دارن. قطعا باید ادامه داد بخواطر ادمایی مظلومی که فقط خورد شدن زیر پای چیز های بزرگ تر از ذهن و فکرشون!

مُخاطَب:ذِهن‌هایِ‌کوچَک

-حاویِ‌نامه‌به‌دُشَمَنِ‌مَن-

tags :

دشمن

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال