چیزی که خیلی منو وادار به این میکنه که بیشتر از همیشه تعجب کنم از خودم، اینه که چطور هنوز دووم اوردی و میتونی ادامه بدی با این همه پل هایی که میشکنه و در هایی که تند تند پشت سر هم بسته میشه رو به روم. اما من فقط واسه یه چیز اینجام، اونم شنیده شدن و دیده شدن کثافتی که توی صدام و نوشته هامه. چیزی که میخوام همینه. تا همه بفهمن چقدر همه آدما میتونن بیرحم باشن.
جالب اینه با هرکسی که حرف میزنی دوست داره بهت بفهمونه چقدر از این آدما زخم و خورده و میخواد جدا بشه از هرچیزی که توی زندگی وجود داره..رسیدم به جایی که فهمیدم هیولاها از هم دیگه وحشت دارن و میخوان فقط باهم بجنگن تا نشون بدن کدوم قدرتمند ترن.
پس چطور میشه همه چیز رو عوض کرد؟ دلم واسه گرگ ها و کرکس هایی میسوزه که فکر میکنن میتونن زنده بمونن بین قانون های اشتباهی نوشته شده ادما. دلم واسه اونایی سوخت که میخواستن با ذات درستشون به زندگیشون کنار آدما رونق بدن و بتونن باهاشون زندگی کنن توی کف شهر! واسه همه اونایی که میخواستن همه چیز رو عوض کنن تا بتونن راحت تر از قبل به نوشتن و تعریف کردن زندگیشون بپردازن..
شاید بخواطر اوناس که میتونیم ادامه بدیم. احتمالا بخواطر همون گرگ و کرکس هاس که دوست داریم یکم ضعیف تر باشیم و اوناهم بتونن قدرت نمایی کنن توی دورانی که غول های بی شاخ و دمی به اسم انسان وجود دارن. قطعا باید ادامه داد بخواطر ادمایی مظلومی که فقط خورد شدن زیر پای چیز های بزرگ تر از ذهن و فکرشون!
مُخاطَب:ذِهنهایِکوچَک
-حاویِنامهبهدُشَمَنِمَن-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال