پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 0:23 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

خیلی واسم عجیبه هروز بخوام سرکوفت به این و اون بزنم که چقدر نسل های قبل بهتر بود.که صدرصد شامل نسل های قبل از انسان هم میشه.شاید واقعا بهتر بود ادما تا جایی رشد میکردن که بلد بودن بفهمن که باهم هیچ فرقی ندارن. منظورم دقیقا همون چیزیه که هروز راجبش فکر میکنی...

شاید دلت میخواسته تو سالی باشی که تازه با دنیای تمدن اشنا شدی(باورش سخته اما تموم بدبختی های بشر فقط برای همینجاست) یا شاید خواستی جایی باشی تا شکوه و عظمت رو توی هرجایی که بخوای در سراسر این کره زمین ببینی که البته هیچوقت چنین چیزی وجود نداشت و نداره

شاید خواستی جایی باشی که تفکرات محدود به جایی شد که ادما برای بقای خودشون میجنگن. جایی که فقط میتونی بوی خون رو حس کنی و ازش لذت کافی رو ببری.

اما تو هیچوقت نتونستی جایی رو که دوست داری باشی رو انتخاب کنی...برای همینم هست ازش همیشه اعلام نارضایتی میکنی.ولی من اومدم که بگم تونستم بگم میخوام کجا باشم و چطور باشم ، واسه همینم هست که اینجام و تو داری نوشته هام رو میخونی و توی فکرت مدام تکرار میشه که چرا باید بخونی؟ مگه چیزی جز ایراد هم توی این نوشته میبینی؟؟

مخاطب:نامُشَخَص

-حاویِ‌بَد‌رَوَندِگیِ‌زِندِگی-

پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 16:37 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

تاحالا به این فکر کردی که توی این شهر چی میگذره؟ من هروز بهش فکر میکنم که این شهر چرا اینطوری شد. هروز وقتی از بالا به چراغ های نیمه روشن این شهر نگاه میکنم ، حسی مث مرگ باعث میشه نتونم افکارم رو راجب این مردم به راحتی بنویسم و از کنارش رد بشم.

توی خیابونای این شهر وقتی قدم برمیداری چیزی جز رد شدن ادما از کنار هم بدون هیچ احساسی نمیبینی.نهایت صحبت شاید غر زدن راجب مسائل روزی باشه ک باعث شده ازرده خاطر بشن از فروشنده هایی که هیچوقت فکر جیبشون رو نکردن. وقتی باهاشون حرف میزنی بابت کاری که داری میکنی تاسف میخورن و نقشه کامل زندگیت رو برات مینویسن و امضا میکنن. کارشونم هیچوقت درست نبود و نمیتونن این رو پنهان کنن. درست مثل راننده تاکسی هایی که وقتی باهاشون هم کلام میشی دلت میخواد زودتر به مقصد برسی تا دیگه به زندگی پر از دردش فکر نکنی..

توی کوچه های این شهر گاهی اوقات صدای دوره گرد هایی میاد که هیچوقت اونارو نمیشناسیم. یا شاید صدای بچه هایی که تموم ذوق و شوقشون اینه که با توپشون بتونن قهرمان اون کوچه بشن. اونا به هیچیزی فکر نمیکنن و براشون مهم نیست صداشون تا هفت تا کوچه اونور تر بره یا نه.. اونجا چیزی که اهمیت داره خندیدن و گریه کردن از ته دل بچه هاست.

توی خونه ها شاید بتونی صدای تلویزیون یا صدای سکوت رو بشنوی. صدای خونواده هایی که دیگه حرفی واسه گفتن ندارن منتظرن زودتر صبح بشه تا به کارشون برسن شاید از این مشغله های زندگی بتونن لحظه ای راحت باشن.

اینجا شهر منه. فکر میکنی میتونی اونو تحمل کنی؟ پس باید همینجا بمونیم..

مخاطب:هیچکس

-حاویِ‌یاد‌گیریِ‌زنده‌بودن-

چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 0:25 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

شاید منم خسته شدم از اینکه انقدر راجب خودم و نظرم به زندگی حرف زدم. شاید منم دیگه نمیتونم به مردم بفهمونم چقدر بلدم حرفای قشنگ بزنم و چارچوب های ذهنشون رو مثل بمب به انفجار برسونم. شاید منم دیگه نتونم اپیزود های من رو تند تند بنویسم و به خوندنشون بپردازم.

وقتشه بدونم زندگی از نظر تو چه شکلیه. اصلا تو میدونی زندگی ینی چی؟ تو قراره چکار کنی با گذروندن وقتت توی این زندگی؟ وقتشه تورو بهتر بفهمم تا بدونم توام شبیه همین مردمی یا نه. میدونم که من و تو نمیتونیم از این مردم باشیم.وایسا ببینم ، اصلا تو توی ذهنت میتونی یه دنیا رو بسازی و تصور کنی؟ وقتشه که راجبش باهام حرف بزنی و از دنیات بگی حتی اگر نفهمی راجب چی داری حرف میزنی و چرا این نوشته رو میخونی..

زندگی از نظر تو چ شکلیه؟ شاید زندگی از نظر تو فقط نامه های عاشقانه بین دونفر توی دهه های سی تا پنجاه باشه که انتظار حرف اول و اخر دنیات رو بزنه. شاید زندگی از نظر تو فهمیدن نوت های گیتار گوشه اتاق باشه و بتونی با اون کمی حرف بزنی و با خوندن یه تیکه از اهنگ باعث کم شدن زخمای روی وجودت باشی.

ولی این چیزا برای من خیلی وقته عادی شده. حتی برام دیگه حذاب هم نیست چون مطمئنم زندگی توی دنیای ذهنت میتونه با من و همه ادمای جهان فرق کنه. منم با همه فرق میکنم...

ولی تورو خوب میشناسم. تو یه جوونی که تموم فکر و ذکرش شده پول در اوردن و اروم کردن خودش اما وقتی نگاه میکنه فقط روی مبل نشسته حسرت تموم ثانیه های قبل رو میخوره. توی فکرت یه اکیپ دوستانه رو تصور میکنی توی ماشین دارید به سمت یکی از شهرای این دنیا سفر میکنید و با کلی دیوونه بازی و خنده برمیگردید اما تو نمیتونی با هیچکس حالتو خوب کنی.

شاید من و تو شبیه هم باشیم و کلی وجه اشتراک باهم داشته باشیم نه؟ پس برای همینه که هنوزم داری میخونی..

یکشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 10:51 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

هربار به این شهر نگاه میکنم انگار چیز های جدیدی میبینم برای ارائه ندادنش و نوشتنش توی قسمت های بیشتر.نمیدونم تا کجا قراره این نوشته های شهر گشنه ادامه پیدا کنه ولی خب نگاه کردن تقصیر من نیست...

این شهر و ادماش برای خودشون یه سری قوانین های الکی و چارچوب های ذهنی مسخره ای دارن که همه به دنبال اون میرن. مهم نیست اون قدرت باشه یا ثروت. مهم نیست اون عشق باشه یا نفرت. قانونی که وجود داره هیچ تبصره خاصی برای رهایی ازش نیست و در عین ناباوری منم جزو همین مردمم و دارم به همین قانون ها توجه خاصی میکنم. قانون دیده شدن. ، قانون شنیده شدن ، قانون گرفتن قدرت توی دستام برای ساخت یه دنیای بدتر..

البته تمام این مردم هم نمیتونن دنبالش برن چون با شلیک نگاهای محکم آدمای حسود و گشنه معلومه که به جایی نمیرسن.آرزو های من و این مردم برای همیشه جایی توی نزدیکی همین شهر دفن شدع و نمیشه اون رو نبش قبر کرد و بیرون کشید تا اونام مثل من بتونن زندگی درستی رو پیش ببرن

مشکل ما ادما از جایی شروع شد که به اشناها اونقدر اعتماد کردیم تا وقتی ضربه خوردیم اونو بزرگ ترین ضربه تلقی کردیم درصورتی که اشتباه و مقصر اصلی این ماجرا کسی نبود جز خودمون. تمام مردم این شهر باید غریبه هارو بپرستن. دردتو ام همین بود. ضربه خوردن از اشنا و غریبه..

شاید زندگی باید بی حاشیه تر و قشنگ تر پیش میرفت تا ادم حسود پشت سریت وقتی که یه حرکت اشتباه ازت میبینه شروع میکنه به جنجال و با هر زوری که هست میکشه تورو پایین. مردم باید همین کارو میکردن ، بی حاشیه و اروم تر زندگی کردن هرچند ، منم نتونستم این کارو بکنم چون منم جزو همین مردمم...

مخاطب:مردم‌اشتباه

-حاویِ‌شِنیده‌شُدَنِ‌گوش‌هایِ‌خیابون-

شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 14:23 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

خوب میفهممت‌.دردت رو میدونم چیه اما تو خودتو زدی به نفهمیدن. میدونم چیشده ولی تو نمیخوای اینو قبول کنی. واسمم مهم نیست دیگه بخوام بهت بفهمونم راه درست رو یا نه. چون خودت نخواستی.

تا کی میخوای این لخته های خون رو نادیده بگیری و بزاری روی تن و وجودت خشک بشه. زخمای تو یه روز زخمای منم بود اما تو خودت رو به کجا کشوندی که به این روز افتادی.

از اشناها ضربه خوردی از غریبه هایی که فکر کردی میتونن توی این زندگیت بهت کمک کنن ضربه خوردی. از ادمایی که نتونستن تورو بفهمنت ضربه خوردی و حالا دیگه جونی تو وجودت نمونده که بخوای ادامه زندگیت رو با دستای خودت بنویسی.

بهت گفتم این ادما فقط تورو برای کارهاشون لازمت دارن و تا به جایی رسیدن اولین نفری که فراموشش کردن تو بودی. تو عادت داری به اینکه فقط یه تصویر از خودت بزاری و بقیه بهت بخندن..

باهاشون وقت میگذرونی،به حرفات گوش میدن اما ، به تهش که میرسه لگد به زخم های زندگیت میزنن و راهشون رو کج میکنن تا مبادا دیگه تورو ببینن.

اما تو منو داشتی و میتونستی باهام به ادامه زندگی کردنت بپردازی و صبوری کنی. اما نکردی. چون نخواستی که بکنی. حالا هم محکومت نمیکنم فقط یادت باشه اینو یکی هست که هی بهت بگه ولش کن و مطمئن باش این روزام میگذره...اما تو گوش نده.

مخاطب:آزاد

-حاویِ‌شِکَستَنی-

شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 0:43 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

تا اونجایی رسیدم که فهمیدم گریز از زندگی ینی جنگیدن و ادامه دادن برای ثابت کردن خودت به گوش های کر شده

ولی نامیدی بیش از اندازه تن و وجودم رو گرفته و الان چندین و چند ساله که نشستم توی این اتاق و بیرون رو تماشا میکنم. زندگی رو ول کردم به امون خدا و نمیخوام به بعدش فکر کنم.(اینم خودش یه نوع جنگیدنه مگه نه)

منو از بچگی با زندگی ترسوندن و هرچی جلوتر رفتم فهمیدم اصلا اینجوری نیست. زندگی با تو کاری نداره ، این ادمای توی زندگیتن که اونقدر بهت پستی و بلندی میدن که دیگه متوجهشون نمیشی. هرچی ول کنی و اروم تر باشی همین ادما و زندگی پاداش های خیلی بیشتری بهت میدن.

چندساله هرکجا که باد میاد به سمتش میرم تا شاید بتونه من رو جایی ببره تا میخوام . جایی که بفهمم زندگی بدون انسان های بی فایده چه لذتی داره..همراهم میای؟

مخاطب:نامفهوم

-حاویِ‌خیزِش‌عَلیهِ‌زِندِگی-

چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:16 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

نگا به پیپی که درحال سوختن بود کردم. روی طاقچه پنجره همون اتاق کمی کثیفی به چشم می‌خورد اما برام مهم نبود.سرمای اتاق رفته بود توی جونم و نمیدونستم چطوری باید گرم کنم خودمو...انگار قلبم یخ زده بود

زمستون دیگه داره به اخراش نزدیک میشه و به منظره روب‌روم دقت میکردم. درخت و باغچه خشک شده ، سنگ فرش اون حیاط هم که توی کوهی از برگ های خشک مخفی شده بود توجهم رو جلب کرد.

گوشه به گوشه اون حیاط برام رمزآلود بود و نمیدونم چند قسمت دیگه باید راجبش حرف بزنم تا بتونم منظورم رو بهت برسونم. اما همین که داری میخونی هنوز ینی درکم کردی دیگه نه؟

اینجا آسایشگاهِ من شده و غرق توی سرمای وجودم شدم و لذت میبرم ازش. نمیدونم اگر شب بشه باز هم اینجا میتونم به لذتم راجب تاریکی ادامه بدم یا نه. این اتاق برای من اخر دنیا بود.اخر هرچیزی که میتونستم تصور کنم. من توی این اتاق همه چیز داشتم.

پنجره ، آرامش ، سکوت ، صدا...هیچیز نمیتونه این اسایشگاه رو ازم بگیره. مغزم رو زخم کردم انقد راجب این اتاق نوشتم فکر کردم.اما همه اینا به خواست خودم بوده ، خودم خواستم که اینطوری بشم پس باید پاش وایسم.

تسلای قلب یخ زده من بدون اطلاع قبلی وارد اتاق شد..بالاخره اومد.

مخاطب:در‌ودیوار‌اتاق

-حاویِ۱۶٪‌زِندِگی

سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 16:53 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

ساعت ۵:۲۹ دیقه شد. این ینی تموم‌ شدن لذت من از تاریکی شب و ایجاد اعصاب خوردیم بابت اومدن نور توی اتاقم. هیچوقت نتونستم نوری که به چشمم میخوره رو ببخشم و عصبی نشم از دستش. بدتر از اونا،صدای گنجشک های مزاحمی بود که به گوشم میخورد و شروع به صحبت های خاله زنکی اول صبحشون کرده بودن.

بلند شدم پنجره رو ببندم تا گردباد عصبانیت توی وجودم کمتر بشه و حداقل با کشیدن پرده بتونم جلوی ورود نور لعنتی خورشید رو به اتاق بگیرم...

راستی صبح به نظرت برای مردم چه شکلیه؟ درسته که همشون باهم متفاوتن اما یه وجه مشترک دارن. همشون میخوان زندگی کنن و یه صبح دیگ ب هرشکلی که شده ادامه بدن. یکی باید از خوابی که معلوم نیست چن ساعتع دل بکنه و بلند شه بره سرکار تا زمین و زمان رو به فوش بکشه برای انتخاب اشتباهی که توی زندگیش کرده (حداقل این یه مورد رو).یکی عاشق صبحه و میخواد برای خونوادش اماده بشه بره خرید صبحونه تا بتونه آرامش رو توی خونه برای همه نگه داره و هیچوقت هیچکسی نفهمه اگر یک روز این آرامش نباشه چه اتفاقی میوفته..یکی صبح براش مهم نیست و دوست داره بیش تر از چیزی که هست بخوابه و به زندگی اینشکلی ادامه بده.درسته خوب نیست اما حداقل به خودش و کسی آسیب قرار نیست بزنه.

صبح برای هرکس یه جوره اما معنی مشترکی داره. معنای اون زندگیه. زندگی ای که توی کل جهان قانونش رو نوشتن و گفتن صبح یه شروع پر قدرته برای هرکاری که میخوای بکنی..پس منم مجبورم هم صدای گنجشک های خاله زنک هم این نور افتاب برای تابیدنش به زمین و هم دل کندن از لذت های شبانه ام رو تحمل کنم تا شروعی دوباره برای ادامه دادن به زندگیم داشته باشم.باید از قانون های نانوشته زندگی مثل همه مردم پیروی کنم دیگه.چون منم جزو همین مردمم درسته؟

+ببخشید بیدارت کردم؟

_نه

مخاطب:نامفهوم

-حاویِ‌رَفتَن‌به‌سَمتِ‌زِندِگی

سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:51 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

از وقتی که وارد این اتاق شدم احساس عجیبی بهم دست داده.بوی دیوارای نم زده حالم رو بدتر میکنه اما تحمل میکنم . یه اتاق خالی و سرد که سالهاست رها شده به حال خودش و نظاره گر مردمیه که بی توجه بهش رد میشن و میرن.

جلوترم یه پنجره چوبی میبینم که حسابی ترک برداشته اما هنوزم تا جایی که میتونسته زیباییش رو حفظ کرده البته ، شاید فقط منظره بیرون این پنجره زیباییش رو به دوش میکشه.نمیدونم اما وقتی چشمم به بیرون میخوره انگار یه نور توی وجودم شروع میکنه به تابیدن..درختی که بخواطر زمستون نمیتونه سبز باشه اما اونقدر قدیمی و خشک شده هست که اگر یه کبوتر روی یکی از شاخه هاش بشینه شاهد شکسته شدن اون شاخه میشه..

این حیاط رو به روی اتاق میتونست قشنگ تر باشه. میتونست سرسبز تر باشه اما چیشد که انقد ما ادما به همه چیز بی توجه شدیم؟ نمیدونم چم شده. انگار برای مرگ این درخت و باغچه ها دارم عصبی میشم و اتاق همراه با من فقط نظاره گر باشه و مرگش رو ببینه..

مخاطب:هیچکس

-حاویِ‌اِعتِرافِ‌غَم-

سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 1:9 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

بعد از تموم شدن حرفای بی سر و تهم به مردم که هنوزم دلم ازشون پره نوبت میرسه به تو که باهات حرف بزنم تا دیگه راجبش سوالی نپرسی.چون با هربار گفتن و تکرار کردنش هیچ اتفاقی نمیوفته..

من خیلی چیزارو میدونم.نمیدونم چرا اما حرفام انقد تلخ هست که بتونه جماعتی رو ازم برنجونه. من نمیتونم هیچی نگم و ساکت بمونم تا فقط شاهد رشد آهن توی وجودم باشم.

من نباید به این فکر میکردم که امثال اونا میتونن منو دور بزنن و عقاید موریانه خوردشون رو بزور توی مغزم با هزار زحمت و زور فرو کنن و اخرشم نتونن ثمرش رو ببینن. چون به طرز عجیبی عمر اونا خیلی بیشتر از من و توعه.. این عجیبه

همیشه تو راست میگفتی. گذشته درسته فراموش نمیشه اما من نباید اونارو با خودم حمل میکردم و وارد زندگیم میکردمشون. من با گذشته به طرز اشتباهی زندگی کردم و حرصشون رو خوردم. شایدم همه ادما و مردم همینن و من نمیدونم ولی لعنت به این حسرت که تا اخر عمر یقتو میگیره و میگه منو به عقب برگردون تا اون کاری که درسته انجام بدم. اما کار از کار گذشته و فقط توی کوله بارم اضافه شده تا سنگینیش رو بیشتر به دوشم بکشم..

من ، نتونستم خودم رو مثل همه ادما بکنم. نتونستم مثل مردم کتاب های زرد و خوب بخونم. نتونستم مثل مردم اهنگ های شاد حال خوب کن گوش بدم و حتی نتونستم مثل مردم اهنگ های غمگینی رو گوش بدم که باهاش فاز ناله و ترحم بگیرم واسه خودم.. من نتونستم لباس پوشیدنم ، مدل موهام ، نوع رفتارم و...شبیه این مردم باشه. قبلا گفتم نقاب زدم روی صورتم تا مثل همه بشم؟ درست فهمیدی..اشتباه کردم. تو ببخش.

مخاطب : نامشخص

-حاویِ‌بَخشِش‌هایِ‌نامُنَظَم-

دوشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 17:0 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

میخوام از خودم بگم. از اینکه من کیم و چه کار میتونستم برای زندگیم بکنم و خواه یا ناخواه نکردم (شایدم کردم و بهشون بی توجه بودم)

من یه آدم بدبینم به همه چیز و سعی میکنم همیشه به بدترین چیزا فکر بکنم..بنظرم همینم باعث شد روزای زندگیم خوب جلو نره البته همینجوریشم دنیام کم شیرین نبود و کیف نکردم.

مشکلی که من با خودم داشتم این بود که خیلی چیزا رو خراب کردم و تا حدودی میتونستم درستشون کنم و نکردم (شایدم کردم). اما دیگه نمیخوام با عصبانیتام چیزیو خراب کنم یا کاری کنم که نتونم بعدش جبران کنم...چون الان نفس کشیدنم رو مدیون یه فرصت دوباره ام از چیزی که اگر خرابش کنم دیگ چیزی واسه از دست دادن ندارم و نوشته هام یا حتی افکار مغزم به پایان میرسه.

من نتیجه یه کینه بزرگم که هیچوقت نتونستم اتیشش رو توی وجودم خاموش کنم و هروز چیزی یا کسی مثل بنزین واسم عمل میکنه و این شعله های کینه هروز شعله ور میشه..شایدم برای همینه نتونستم چیزی رو کنترل کنم.

کی از کجا میدونه؟ شاید یه روز تونستم این نقاب رو از روی صورتم مثل همه ادما بردارم و نشون بدم با همه ادمای دنیا فرق میکنم..اما چه فایده که خودمم یجور مردمم.

مخاطب : مَردُم

-حاویِ‌نِقابِ‌آدَمَک-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال