دوشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 17:0 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

میخوام از خودم بگم. از اینکه من کیم و چه کار میتونستم برای زندگیم بکنم و خواه یا ناخواه نکردم (شایدم کردم و بهشون بی توجه بودم)

من یه آدم بدبینم به همه چیز و سعی میکنم همیشه به بدترین چیزا فکر بکنم..بنظرم همینم باعث شد روزای زندگیم خوب جلو نره البته همینجوریشم دنیام کم شیرین نبود و کیف نکردم.

مشکلی که من با خودم داشتم این بود که خیلی چیزا رو خراب کردم و تا حدودی میتونستم درستشون کنم و نکردم (شایدم کردم). اما دیگه نمیخوام با عصبانیتام چیزیو خراب کنم یا کاری کنم که نتونم بعدش جبران کنم...چون الان نفس کشیدنم رو مدیون یه فرصت دوباره ام از چیزی که اگر خرابش کنم دیگ چیزی واسه از دست دادن ندارم و نوشته هام یا حتی افکار مغزم به پایان میرسه.

من نتیجه یه کینه بزرگم که هیچوقت نتونستم اتیشش رو توی وجودم خاموش کنم و هروز چیزی یا کسی مثل بنزین واسم عمل میکنه و این شعله های کینه هروز شعله ور میشه..شایدم برای همینه نتونستم چیزی رو کنترل کنم.

کی از کجا میدونه؟ شاید یه روز تونستم این نقاب رو از روی صورتم مثل همه ادما بردارم و نشون بدم با همه ادمای دنیا فرق میکنم..اما چه فایده که خودمم یجور مردمم.

مخاطب : مَردُم

-حاویِ‌نِقابِ‌آدَمَک-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال