شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 13:18 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

بعد از کلی کشمکش با وجودم این وبلاگ رو زدم که بیشتر از قبل حرف بزنم و با داستانام قاطی نشه

دنیای توهم ذهنم

سه شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 17:43 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

دوسال پیش در چنین روزی شروع کردم به نوشتن توهم..وقتی که شروع شد از حرص و حسرت مینوشتم و خیال نمیکردم تبدیلش کنم به یه مجموعه و کتابی که اگه بتونم و اجازشو داشته باشم چاپ بشه و شنیده بشه. این مجموعه ترکیبی از نوشته ها و موزیک ها و فیلم هایی در قالب انیمیشن و همچنین نسخه صوتی داستان ها بود که امیدوار بودم و هستم که بتونم به همشون جامه عمل بپوشونم. دوسال پیش شروع کردم به نوشتن و حالا میبینم که بعد از دوسال و حدودا ۱۹۰ قسمت از توهم هنوز تموم نشده. برای به اینجا رسیدن نوشته ها ۷۳۰ روز تا به امروز تلاش کردم و نوشتم...نمیدونم چند روز طول میکشه تا به اتمام برسه اما میتونم بگم امیدوارم تا اخر امسال به اخرای این توهم برسیم و اگر چاپ نشد به صورت آرشیو همینجا میمونه..

بابت وقت گذاشتن و مطالعه و همراهیتون در این دوسال خیلی ازتون ممنونم و بابت انرژی هایی که فرستادین لطف هایی که کردین متشکرم. امیدوارم بتونم رفته رفته سبکی رو بنویسم و قلمم رو جوری تغییر بدم که همه از اون لذت ببرن..

ارادتمند شما علی‌رضا محمدظاهری❤️✍️

شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 2:22 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

نگاهم رو به عقب برمیگردونم تا شاید ببینمش اما اخرین تصویری که نصیبم میشه برای حک شدنش روی دیوارهای ذهنم، پیرزنی بود که سوار کالاسکه رویاهاش میشد. رویاهایی که ختم میشدن به مرگ و قطعی بودن ارامش ابدی. شاید نمیخواستم آخرین تصویر ذهنم از کسی که سعی داشت من رو بزرگ کنه رفتن اون از کنارم حین قد کشیدن بی اندازه من باشه. اما شاید باید بعد از این با سایه های اون زندگی کنم. سایه هایی که خیلی سنگین بودن برای من همه چیزی که قرار بود یاد بگیرم رو گوشزد کرده بود. چیزهایی که گفتنش جرم بود و عمل کردنش مساوی با لگد زدن به چهارپایه زیر پات...لون چنین چیزی رو نمیخواست.

اما همه چیز مطابق میل ما پیش نمیره. نه به میل من نه به میل پیرزن. سایه های پیرزن هنوزم سعی دارن ایده‌آل های ذهن نو گرای و آماده و پذیرش درست شدن همه چیز رو قتل عام کنه. نزاره به چیزی که میخواد برسه و جلوشو بگیره. کارش میتونه درست باشه؟ چیزی نمیدونم اما هنوزم خوب یادم هست ترسیدن چشم هاش وقتی لا ب لای گرگ ها قدم میزدم. لا ب لای زوزه شبانه اونها توی کوچه های پرپیچ و تاب این شهر جولون میدادم. درست یادمه میگفتم از پشت پنجره برف ها زودتر اب میشن و اون میگفت هیچ چیزی حقیقت نداره مگر اینکه غلط بودنش رو بخوای ثابت کنی. شاید هیچوقت نفهمیدم از چی صحبت میکنه اما حالا...

پیرزن، نمیدونم صدامو میشنوی یا نه نمیدونم هنوزم میتونی منو ببینی یا نه نمیتونم میتونی دست بکشی روی سرم بعد از هرکاری که میکردم رو یا نه نمیدونم مهربونیات رو میتونی به رخم بکشی یا نه نمیدونم میتونم از تجربیاتت استفاده کنم هنوزم یا نه نمیدونم الان کجایی و سایه های تو منو ول میکنن یا نه...من رو پر از «نمیدونم» کردی و خودت نیستی. حتی بابتش نمیدونم ازت بدم بیاد یا نه. نمک نشناس نیستم ولی میدونی که من این خونه‌ی تنگ و تاریک رو نمیخواستم که بزرگترین قطعه اون خودمم وقتی روی صندلی مغزم میشینم. من این دنیای کوچیک پر از بله چشم گفتن هارو نمیخواستم. من تکیه گاهی مثل تو میخواستم نه این دیوارای کهنه و رنگ و رو رفته که پر شده از خاک روی تنم. من دنیای بزرگ تری میخواستم که ازاد باشم و ازادانه پرواز کنم به سمت حقیقت. من خونه ای میخواستم اندازه‌ی قلبم که اندازه ای نداره نه شبیه برجه نه یه ساختمون بلند. من میخواستم وقتی از خواب میپرم به جای فکر اعدام هرروز فکر های من تو پهلوی من باشی و دست بکشی روی سرم تا دوباره بخوابم و ادامه بدم به خواب قبلیم و فکر کنم که خوشبخت ترین و آروم ترین ادم دنیا منم.

این منم همون کودک متولد شده لا به لای خرابه های این شهر‌گشنه. منم همون کودک متولد شده در قالب یک مرد و کسی که همه منتظر قد کشیدنش بودن. این منم همون ادمی که بارها مردم و زنده شدم و با دندون سگ ها و گرگ ها زاده شدم بین جمعیتی که از دور تماشام میکردن. این منم همون کودکی که حالا حقیقت رو فهمیده و پیرزن از کنارش رد شده و با سایه براش دست تکون میده تا راه اشتباهی نره...این منم. قد کشیدنم رو تماشا کردی؟ تورو دعوت میکنم به دیدن انقلاب های درون ذهنم به دست کلمات و جمله های طولانی بی سر و ته..

مُخاطَب:پیرِزَن

-حاویِ‌رُشد-

یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 0:0 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

قبل از اینکه شروع کنم تماشا کردنت رو میخوام باز از من بنویسم هرچند که اونقدر تکراری شده که همشون رو حفظ کردی. میخوام از چیزایی بنویسم که دوست داشتم همیشه بگمشون که منو بیشتر بشناسی و اونوقت از تو بگم. هرچند که تو هیچوقت از من نگفتی و فقط من بودم که از من نوشتم اما من از تو نوشتم و تو از خودت خوندی و من فقط تماشا کردم تورو که نوشته‌ی من رو میخونی تا برسی به تو....حرفایی که نوشتم درتمام این مدت همینقدر پیچیده و تکراری بود. ولی مهم نیست من بهش ادامه میدم.

من باید اینجوری مینوشتم تا نشون بدم میشه با تمام دنیا فرق داشت و اونقدر محکم خودکارت رو روی کاغذا بکشی تا خونش پخش بشه لابه‌لای برگه ها و جوری بنویسم که بتونه ذهنم رو خالی کنه از چیزایی که هرروز عذابم میدن و دور سرم میچرخن. من باید مینوشتم از این فکر های مسخره که حتی الان باهم رفیق شدیم و داریم ادامه میدیم به توهماتی که نوشتنش از خوندن اون سخت تره. پر از جمله های پیچ در پیچ درست مثل اعماق قلبم که پرشدن از پیچ تاب آدم های اشتباه و رسیدن اونها به کوچه‌ی من.

من باید مینوشتم که نشنوم اون کتابایی رو که حالم رو بدمیکردن من باید مینوشتم تا فرق کنم با همه کتابایی که رنگ زرد به خودشون گرفتن. من باید مینوشتم تا تو بخونی و بفهمی اگه میشد ساده نوشت چقدر همه چیز زیباتر بود. من باید مینوشتم از تکرارهایی که اول هر جمله خودشون رو نشون میدن و میخوان به جایی برسن. این هدفیه که من داشتم و فکر میکردم که هرروز میتونم نزدیک تر از همیشه به اونا باشم اما هربار یه شکل دیگه همه چیز عوض شد.

حالا اصلا از چی نوشتم؟ فقط از من که تموم این مدت با کلمه ها تلاش کردم که ثابت کنم فرق میکنم با تموم آدم های دنیا که ازشون متنفرم اما باید شبیهشون باشم برای ادامه بقا؟ فقط از تو که خودت رو توی ذهنم حبس کردی تا هیچوقت رنگ و طعم آزادی از بین رفتن نچشی؟ گرچه آخرین بار از در رفتی بیرون و لیوانم شکست اما..هنوزم رو به رو آینه میبینمت چون بخشی از من از در نمیره بیرون..افقط ازخیابونایی که آدما صبح چطور شروع به قدم زدن میکنن و شب ها چطور برمیگردن به نقطه‌ای که ازش زندگی رو شروع میکنن؟ فقط از عشق هایی که هیچوقت به سرانجام نرسیدن و کشته شدن بالای پلی که رنگ و بوی دیدار دوباره و تازه میداد؟فقط از چیزایی ننوشتم که هرگز نتونستم به زبونم بیارم...هنوزم تموم نشده. کلی وقت هست برای نوشتن از اونا.

ولی من آسایشگاه سورئال ذهنم رو ک هیچوقت نه دیده میشه نه خونده نه شنیده و نه احساس رو، دوست دارم. وقتی برمیگردم بالای دفترم و مینویسم انگار برمیگردم به خونه ای که نقطه شروع من بود. انگار برمیگردم به چیزی که از اون زاده شدم و همه چیز از اون مکان نشعت گرفت. اینجا عین خونه دوم من میمونه که خونه‌ی اولم رو توی قلبم بنا کردم. مهم نیست برای زنده نگه داشتن این آسایشگاه چقدر از توهم گفتم، چقدر اشک ریختم، چقدر غصه های زیادی خوردم، چقدر فکر و خیال هارو مثل پازل کنار هم گذاشتم، چقدر اتاق های آوار شده رو دیدم، چقدر روی شیشه خورده های کف اتاقم رقصیدم و خون ریختم، چقدر تو ذهنم شلیک کردم به سمت آدما و دفترم، چقدر.....نوشته های حاصل از تکرار و کم آوردن نفس های من برای نوشتن. حتی این هم خودش تکرار بود.

ولی من یه روز قول دادم که بازم از شما بنویسم از غیر‌من که هیچکس بهشون توجه نمیکنه اما باید مینوشتم. من روی اون قولم هنوزم هستم. اینبار باید از خون هایی که ریخته شد تو راه آزادی مغز های چسبیده به قفس، از خون های ریخته شده در راه بلند کردن سر وتن، از خون های ریخته شده در راه جاوید ماندن تن و سرزمین من..مینویسم، از همشون.

مُخاطَب:ناشِناس

-حاویِ‌جاوید‌ماندَنِ‌بَرگه‌ها-

شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 20:33 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

بدی زندگی اینجاست میبینی همه هم سن و سالات به ی جایی رسیدن دارن کاری میکنن ی هدفی برا زندگیشون دارن در کنارش از زندگی لذت میبرن با دوستاشون میگردن میرن بیرون میخندن خوشحالن ب همه چیم میرسن همه چیزم براشون محیاس ولی میرسی خونه خودتو تو اینه میبینی ن به جایی رسیدی نه کاری میکنی نه ب هدفای قشنگ توی زندگیت رسیدی و همونجا موندی فقط درجا زدی نه از زندگیت لذت میبری نه با دوستات میری بیرون نه میخندی نه خوشحالی فقط غصه میخوری حرص میخوری همه چیو مرور میکنی برا خودت و نه به چیزی میرسی نه چیزی برات محیا میشه تا ادامه بدی، باید دهنت سرویس شه تا همه چیو تک تک خودت بسازی اخرشم میبینی نمیتونی
بعد میگن چرا از زندگی نا امید و خسته ای چرا اینجوری داری ادامه میدی چرا نمیرسی به جایی چرا فقط درحد حرفی و عملی نمیکنی..چون نمیتونم عزیز من خیلی جوابش راحته. چون نمیتونم. از عهده من خارجه من نمیتونم این همه بدبختی و مشکلاتو توی ذهنم مرور کنم نمیتونم همه رو هندل کنم نمیتونم با همشون زندگی کنم در کنارش به همه چیز برسم من....واسه همیشه باختم واسه همیشه از بین رفتم حالا هی تو اونجوری نگام کن و بگو به ی جا میرسی. ب هیجا نمیرسم همینجا میمونم ک میمونم. واسه همینه از این زندگی کوفتی خستم. توام ک اصن یادت نمیاد چکار میکردیم و چه زندگی قشنگی داشتیم. بعد جالب اینجاست ازت توقع دارن به همه چیز برسی ولی هیچکس نیس کنارت که بگه خب اوکی تو تلاش کن باقی چیزاشو باهم حل میکنیم. انتظارات عجیبی دارم منم.

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال