بدی زندگی اینجاست میبینی همه هم سن و سالات به ی جایی رسیدن دارن کاری میکنن ی هدفی برا زندگیشون دارن در کنارش از زندگی لذت میبرن با دوستاشون میگردن میرن بیرون میخندن خوشحالن ب همه چیم میرسن همه چیزم براشون محیاس ولی میرسی خونه خودتو تو اینه میبینی ن به جایی رسیدی نه کاری میکنی نه ب هدفای قشنگ توی زندگیت رسیدی و همونجا موندی فقط درجا زدی نه از زندگیت لذت میبری نه با دوستات میری بیرون نه میخندی نه خوشحالی فقط غصه میخوری حرص میخوری همه چیو مرور میکنی برا خودت و نه به چیزی میرسی نه چیزی برات محیا میشه تا ادامه بدی، باید دهنت سرویس شه تا همه چیو تک تک خودت بسازی اخرشم میبینی نمیتونی
بعد میگن چرا از زندگی نا امید و خسته ای چرا اینجوری داری ادامه میدی چرا نمیرسی به جایی چرا فقط درحد حرفی و عملی نمیکنی..چون نمیتونم عزیز من خیلی جوابش راحته. چون نمیتونم. از عهده من خارجه من نمیتونم این همه بدبختی و مشکلاتو توی ذهنم مرور کنم نمیتونم همه رو هندل کنم نمیتونم با همشون زندگی کنم در کنارش به همه چیز برسم من....واسه همیشه باختم واسه همیشه از بین رفتم حالا هی تو اونجوری نگام کن و بگو به ی جا میرسی. ب هیجا نمیرسم همینجا میمونم ک میمونم. واسه همینه از این زندگی کوفتی خستم. توام ک اصن یادت نمیاد چکار میکردیم و چه زندگی قشنگی داشتیم. بعد جالب اینجاست ازت توقع دارن به همه چیز برسی ولی هیچکس نیس کنارت که بگه خب اوکی تو تلاش کن باقی چیزاشو باهم حل میکنیم. انتظارات عجیبی دارم منم.
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال