نه، پول نمیتونه برای من مهم باشه چون من از این کاغذای لعنتی کینه دارم. من از این ثروت و امکانات مادی زندگیم هم عصبانیم. پول شیرینه؟ قدرت میده؟ زندگی میبخشه؟ برای من مهم نیست اینا وقتی نه زندگی شیرین میگذره و من خوشحالم از بودن کنار آدمها نه قدرتی دارم که بتونم تموم آدم هایی که جز اهانت و بدی توی این زندگی تلخ برام نزاشتن از بین ببرن و نه زندگی ای دارم که بخواد بهم بخشیده شه و از شیرینی اون لذت ببرم کنار آدم هایی که فقط خوشحالم میکردن و برای ذهنم خوب بودن...همهی اتفاقاتی که دور این کاغذا میچرخه، عین زنجیر بهم وصل شدن و دارن عذابم میدن پس بهتره منم نسبت بهشون کینه داشته باشم.
یه پسرِ چندین ساله ام که نتونستم بدون اون خوشبخت باشم و زندگیم رو بسازم هرچند که خواستم شبیه مردمی باشم که برای پول له له میزنن. پسری بودم که کلی آرزو و عشق و علاقه هاش رو توی سکوتی که از نیمه شب گذشته بود به خاک سپردم چون میدونستم این نوشته ها و اون علاقه ها نه پول میشه نه نونی که با زحمت و عرق لابهلای انگشتای خستم به دست بیاد و نه آبی که با خوردنش یه نفس راحت بکشم..من چنین آدمی بودم.
پول نمیخوام چون یه دختر چندین ساله رو میدیدم که گاها تو فکرش یه زندگی رنگارنگی رو تصور میکنه و تلاش میکنه برای رسیدن به اون اما چطوری؟ با حذف کردن خودش و آدماش؟ با خاموش کردن احساساتش و آرزوهاش؟ وقتی میبینی چاره ای نداری جز اینکه فقط بلند شی و بری دنبال زندگی بهتر و قشنگ تر و شیرین تری که مثل دیگران نباشی و از تلخی اون لذت نبری. برای بدست آوردن خوشبختی هایی که توی فکرت نمیگنجه باید چکار کرد؟ این کاریه که پول با یه آدم میکنه.
پول نمیخوام چون یه مرد چندین و چندساله رو دیدم که بعد از سالها ورشکست شدن آدمی دورش نمونده و بین کارتون های توی خیابون دنبال تخت نرمی میگرده که زیر یه پل، تو خونه بی در و پیکری که برای خودش ساخته بگیره بخوابه خوب تا فردا با سیاهی های مغزش و تنش مبارزه کنه...تازه اگر بتونه از دردی که میشه جون سالم به در ببره و پول خرید چیزی رو داشته باشه که بتونه دردش رو آروم کنه. اون سرنگ ها دردش رو آروم میکنن؟ اون کبریت، اون کاغذ...هیچکدوم کمکی بهش نمیکنن و فکر میکنه میتونه با اونا زندگی کنه تا جایی که بمیره. روز بعد از پلی که توش زندگی میکنه، کارتونش رو برداره و بره توی جوبی که آرزوش بود اونجا بخوابه. پول همچین اتفاقی رو رقم میزنه.
پول نمیخوام چون دیدم یه زن مجبوره رخت یه مرد رو بپوشه و برای سیر کردن بچه هایی که بدون پدر بزرگ میشن کار بکنه و عرق بریزه. اون بچه ها بزرگ میشن بدون پدر چون اون پدر برای همیشه رفته جایی که پر از سیاهی و میله های کنار هم چسبیده حرف اول و اخر رو میزنه. اون زن باید جور یه مرد، یه زن، یه رفیق، یه آدم پاک و یه روحیه خستگی ناپذیر رو بکشه تا اون بچه ها هیچوقت نفهمن چطوری دارن سیر میشن و رشد میکنن و به جایی میرسن.. اونا باید قدر همه چیز رو بدونن.
من از این پول کینه دارم، عصبانیم، نمیخوام اونو داشته باشمش نمیخوام اونو توی زندگیم اونقدر بزرگ کنم که از بودنش کور بشم و رنگ های طلایی رو کنار دندونام ببینم و نمیخوام اونقدر کور بشم که هیچوقت نشنوم از حرفایی که یادآور درداییه که کشیدم رو تنم...من باید همه چیز رو عوض کنم. میتونم چنین کاری رو بکنم؟
مُخاطَب:هیچکَس
-حاویِکینههایِزیبا-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال