یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 16:30 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

نه، پول نمیتونه برای من مهم باشه چون من از این کاغذای لعنتی کینه دارم. من از این ثروت و امکانات مادی زندگیم هم عصبانیم. پول شیرینه؟ قدرت میده؟ زندگی میبخشه؟ برای من مهم نیست اینا وقتی نه زندگی شیرین میگذره و من خوشحالم از بودن کنار آدم‌ها نه قدرتی دارم که بتونم تموم آدم هایی که جز اهانت و بدی توی این زندگی تلخ برام نزاشتن از بین ببرن و نه زندگی ای دارم که بخواد بهم بخشیده شه و از شیرینی اون لذت ببرم کنار آدم هایی که فقط خوشحالم میکردن و برای ذهنم خوب بودن...همه‌ی اتفاقاتی که دور این کاغذا میچرخه، عین زنجیر بهم وصل شدن و دارن عذابم میدن پس بهتره منم نسبت بهشون کینه داشته باشم.

یه پسرِ چندین ساله ام که نتونستم بدون اون خوشبخت باشم و زندگیم رو بسازم هرچند که خواستم شبیه مردمی باشم که برای پول له له میزنن. پسری بودم که کلی آرزو و عشق و علاقه هاش رو توی سکوتی که از نیمه شب گذشته بود به خاک سپردم چون میدونستم این نوشته ها و اون علاقه ها نه پول میشه نه نونی که با زحمت و عرق لابه‌لای انگشتای خستم به دست بیاد و نه آبی که با خوردنش یه نفس راحت بکشم..من چنین آدمی بودم.

پول نمیخوام چون یه دختر چندین ساله رو میدیدم که گاها تو فکرش یه زندگی رنگارنگی رو تصور میکنه و تلاش میکنه برای رسیدن به اون اما چطوری؟ با حذف کردن خودش و آدماش؟ با خاموش کردن احساساتش و آرزوهاش؟ وقتی میبینی چاره ای نداری جز اینکه فقط بلند شی و بری دنبال زندگی بهتر و قشنگ تر و شیرین تری که مثل دیگران نباشی و از تلخی اون لذت نبری. برای بدست آوردن خوشبختی هایی که توی فکرت نمیگنجه باید چکار کرد؟ این کاریه که پول با یه آدم میکنه.

پول نمیخوام چون یه مرد چندین و چندساله رو دیدم که بعد از سالها ورشکست شدن آدمی دورش نمونده و بین کارتون های توی خیابون دنبال تخت نرمی میگرده که زیر یه پل، تو خونه بی در و پیکری که برای خودش ساخته بگیره بخوابه خوب تا فردا با سیاهی های مغزش و تنش مبارزه کنه...تازه اگر بتونه از دردی که میشه جون سالم به در ببره و پول خرید چیزی رو داشته باشه که بتونه دردش رو آروم کنه. اون سرنگ ها دردش رو آروم میکنن؟ اون کبریت، اون کاغذ...هیچکدوم کمکی بهش نمیکنن و فکر میکنه میتونه با اونا زندگی کنه تا جایی که بمیره. روز بعد از پلی که توش زندگی میکنه، کارتونش رو برداره و بره توی جوبی که آرزوش بود اونجا بخوابه. پول همچین اتفاقی رو رقم میزنه.

پول نمیخوام چون دیدم یه زن مجبوره رخت یه مرد رو بپوشه و برای سیر کردن بچه هایی که بدون پدر بزرگ میشن کار بکنه و عرق بریزه. اون بچه ها بزرگ میشن بدون پدر چون اون پدر برای همیشه رفته جایی که پر از سیاهی و میله های کنار هم چسبیده حرف اول و اخر رو میزنه. اون زن باید جور یه مرد، یه زن، یه رفیق، یه آدم پاک و یه روحیه خستگی ناپذیر رو بکشه تا اون بچه ها هیچوقت نفهمن چطوری دارن سیر میشن و رشد میکنن و به جایی میرسن.. اونا باید قدر همه چیز رو بدونن.

من از این پول کینه دارم، عصبانیم، نمیخوام اونو داشته باشمش نمیخوام اونو توی زندگیم اونقدر بزرگ کنم که از بودنش کور بشم و رنگ های طلایی رو کنار دندونام ببینم و نمیخوام اونقدر کور بشم که هیچوقت نشنوم از حرفایی که یادآور درداییه که کشیدم رو تنم...من باید همه چیز رو عوض کنم. میتونم چنین کاری رو بکنم؟

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌کینه‌هایِ‌زیبا-

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 15:20 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

میبینی؟؟ نمیشه از گذشته فرار کرد!

شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 1:0 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

انقدر حرفام راجب همه مسائل این چنینی زیاده که نمیدونم چطوری میشه کمتر ازشون حرف زد و بیشتر اونارو به گوش بقیه رسوند و نمیتونم اونارو سرکوب کنم که از قلبم بیرون نزنه و خودش رو به کاغذ رو به روی چشمام نرسونه. اونا راه خودشون رو پیدا میکنن و میدونن چطوری باید به کجا برسن ولی من و تو چی؟ نوشتم از کبک هایی که شکار میشن نوشتم از عقاب هایی که سعی داشتن همه چیز رو به بقیه بفهمونن اما انگار مشکل اصلی زمستونه. زمستونی که انگار تمومی نداره و نباید از اون لذت ببری.

حالا با تموم این حرفا بازم میخوای منو قضاوت کنی و فکرهایی راجبم بکنی که هیچکدومشون مهر تایید ذهنت رو نمیخورن. میخوای بازم منو نادیده بگیری و بزاری همینطوری نوشته هام توی گوش بقیه پیش بره و جلوی چشم هاشون رژه انفرادی ای از کلمات رو اجرا کنن که جمله به جمله واقعیت نوشته شده. بازم میخوای کاری کنی وحشی تر از همیشه باشم و اونقدر بنویسم که مسیر زندگیم رو عوض کنه...دیگه چی میخوای؟ من باید بنویسم که اگر روزی به مرگم نزدیک تر از همیشه بودم دلخوش باشم به زندگی ای که جز حقیقت از اون گفته نشد و رقص واژه ها روی مزارم رو تماشا کنم که چطور غمگینن از رفتن من و اندوه از اینکه بازهم کسی هست که اونارو تو دل کاغذ جا بده و بغل کنه؟

اگر نظر منو بخوای حس میکنم وقتشه توام بلند شی سرپا و داد بزنی از حقیقت و زندگی هایی که به سختی داره پیش میره. بگی از نگاه های محروم، از چشمای بی جون، از دست های کبود، از پاهای بی رمق و بدنی خسته ناشی از کار، بگی از لب هایی که دوخته شدن و نایی برای حرف زدن ندارن. بگی از آبروهای رفته‌ی بی اختیار یه خانواده با حکم جرم داشتن دختر، بگی از گردن گرفتن بار مسئولیت یه خانواده بخواطر داشتن یه پسر، بگی از مردهایی که بی گناه کشته شدن و برای همیشه از بین رفتن برای ارتکاب جرائم فکری و از زنانی که محروم بودن از بهترین اتفاق ها و زندگی های رنگارنگ قشنگی که هیچوقت براشون ساخته نشد. تو میتونی از اینا بگی اگه نترسی، میتونی فریاد بزنی تو چشم های کسایی که سکوت کردن و بسنده کردن به دیدن این اتفاق ها پشت شیشه های دیجیتالی و دیوار های سنگی.

حرفای من همیناست که میبینی. کلماتی که اصرار دارن بیرون بزنن از مغزم همین کثافتیه که توی شهر و زندگی های کسانی به اسم مردم جریان داره و من مجبورم که از فساد گسترده‌ی اتفاقات تلخ از زندگی ها بگم. از غصه هایی که هیچوقت تموم نمیشن، از غمی که تا ابد روی دوش من میمونه...ولی مگه من همونی نبودم که از این مردم بدم میومد؟ مگه من کسی نبودم که بخواطر فرار از همین آدما توی اتاقی حبس شدم که فکرشم نمیکردم یه روز نوبت به آوار شدنش روی سر من برسه؟ در تمام عمرم هم از اونا متنفر بودم و هم دلسوزی های بیش از اندازه باعش شد به این فکر بیوفتم که نسل بعد از من چه چیزی رو تجربه خواهد کرد؟ تجربه ای از زندگی که من داشتم یا مسیر های درست و رقم زدن اتفاقات خوب..؟ کسی از آینده خبر داره؟ میتونه فریاد بزنه و صداش رو به گوش من برسونه؟

مُخاطَب‌:تویِ‌اَرزون

-حاویِ‌کَلَماتِ‌داغ-

سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 14:22 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

انگار فقط باید از تو بگم و بنویسم تا همه بدونن چرا برای از بین رفتنت لابه‌لای مغزم و شیشه هایی که خورد شد زیرپاهات و نسکافه ای که برای اخرین بار بوی اون رو حس کردی..باید تموم این اتفاقات تلخ رو نشون بدم و برای نوشتن از تو دلیل خوبی داشته باشم. خیلی وقته دنبال دلیل میگردم تا ادامه بدم به همه چیز. توام بخشی از همه چیزی هستی که برای همیشه از دست رفته. اما من تا اخرین لحظه حضور ذهنم و زنده بودن بند بند وجودم دنبالت میگردم برای رسیدن به آرامش و چیزی که میخوام. مگه میشه هنوزم تورو نخوام با اینکه خیلی وقته رفتی و در رو بستی و من هرچقدرم نامه بنویسم تو قرار نیست دیگه اونارو بخونی و من رو توی دستات بگیری..

تو مثل یه موجی از دریا بودی که صدای قشنگی داشت،‌خودنمایی زیبایی داشت، بین دستای بی حرکتم روی ساحل پخش میشدی و آفتاب طلایی رنگ اونقدر زیبا بهت میتابید که بیش از هرچیزی بهم احساس آرامش رو هدیه میکرد. موجی که با خروشان شدنش باعث شد من به اعماق دریا برم و برای نفس کشیدن از تو کمک بخوام...اما موج خیلی وقته تموم شده و از بین رفته، یکی یکی بهم برخورد میکردن و من هرلحظه بیشتر از قبل تموم میشدم.

تو مثل اشکی بودی از چشم های خشک شدم که هربار بعد از دوق زدگی های بیش از حدم روی گونه هام سرازیر میشدی و من با لبخند روی تو دست میکشیدم و بین اجزای صورتم پخشت میکردم تا پر بشم از تویی که میخواستی از بین بری و توی چشم هام زندگی نکنی. چشم هایی که خیلی وقته قرمزه و داره میسوزه از نبودن اشکی که اونارو زنده نگه میداشت. برای دیدنت، برای دیدن همه لحظه های خوب، برای دیدن اون طاقچه و لیوانی که پر شده بود از یه نسکافه که یخ کرده، برای دیدن اون موج...

تو مثل یه جاده که هرچقدر به آخرش نزدیک تر میشدم قشنگ تر از قبل میشد اما تصمیم من ایستادن و نگاه کردن و صبر کردن از مسیر قشنگ تو نداشت. تصمیم من رد شدن از تو و بی انتها بودن و به آخر نرسیدن بود. برای مسافری مثل من زیبایی جاده باید اهمیت داشته باشه؟ باید بهش توجه میکردم؟ من بی انتها ترین آدمی بودم که میخواستم به مقصدی که نمیدونستم انتهای اون به کجا ختم میشه برسم. ایراد من همین بود..

تو مثل یه طرحی از یه نقاشی قشنگ.....بازم باید ادامه بدم از تو گفتن رو؟ تورو بیشتر از این خسته کنم یا دست های خودم رو از نوشتن؟ چطور میتونم خسته شم وقتی هیچکدوم این حرف ها کافی نیست. ولی این داستان و این نوشته ها نه برای عشق بود نه نفرت، برای چیزی بود که از وجودم از دست دادم و امید داشتم با نوشتن برگردونم تموم اتفاقات خوب و روحی که برای همیشه از من از بین رفت. کسی نمیتونه اون رو برگردونه. حتی معجزه ای به نام نوشتن از تو...چقدر زود تموم شد!

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌روحِ‌اَز‌دَست‌رَفته-

یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 14:26 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

«این نوشته صرفا بخشی از داستان است و واقعیت ندارد....»

میدونم که از این موضوع ناراحتی چرا کشتمش. ولی من باید اینکارو میکردم. من، کسی رو کشتم که به جای اون تاوان دادم. تاوانش سوختن همه زندگیم بود، آرزوهام، دنیای قشنگ کودکانه...همه چیز رو از من گرفت. حالا همه باید تاوان پس بدیم. من خیلی وقته منتظر این لحظه بودم. پس باید بهم حق بدی گریه کردنات و زجه زدنات برام اهمیتی نداشته باشه. زمانی مهم بود که فریاد زدم و التماس کردم برای ذره ای نفس کشیدن از اعماق وجودت و اجازه زندگی کردن لا ب لای دنیای کثیف شهر ذهنت رو بهم بدی. اما تو با یه رفتن ساده همه چیز رو روی سرم آوار کردی. اون لحظه خوشحال بودی؟ اون لحظه دلت میخواست ادامه پیدا کنه؟ اما حالا وقت این حرفارو ندارم تو باید بدونی من کی رو کشتم. باید بفهمی من چرا میخواستم که اون بمیره.

من، اونی رو که باعث شد تموم زندگیم حرص بخورم رو کشتم. کسی که جای تو هم اجازه زندگی کردن بهم نداد و فکر و خیالام رو انقدر پیچیده کرد تا مثل کلاف دور و اطراف مغز من کشیده شد و سلاخیش کرد. سلول به سلول وجودم رو به خون کشید و لذت برد از درد کشیدن من. من، اونی رو کشتم که خودکارم رو زبرپاهاش له کرد تا نتونم قصه زندگیم رو اونجوری که میخوام بنویسم.‌قصه ای که قرار بود خیلی قشنگ باشه، لبخند روی لب هام بیاره، حالم رو خوب کنه ولی حالا قصه من رو تماشا کن! جز توهم و تلخی چیزی نمیتونی ببینی و تنها نکته قشنگ و مثبتی که وجود داره همون طلوع خورشید و صبحیه که دید تورو عوض کرد. با اینا میشه دلخوش بود و زندگی کرد؟ فکر نمیکنم..من اونی رو کشتم که نه تنها نگاهت، بلکه همه چیز رو عوض کرد و کاری کرد که بد شدن رو ترجیح دادی به هرچیز خوبی که میتونستی رقم بزنی. تصمیم گرفتی اونقدر بد بشی که حالم ازت بهم بخوره و زنجیری که به دست و پام بسته بودم رو باز کنم و رها کنم خودم رو از این شهر و دنیای کثیفت. تمومش برعکس عمل کرده تا الان و هنوزم اون زنجیر توی ذهنم بسته شده اجازه باز کردنش رو ندارم..چون تو نیستی.اونی رو کشتم که باعث شد برگردم به اون ادم الکلی ای که جلوی آینه میشه تماشاش کرد با هزاران چهره و شخصیت های مختلف که هرکدام احساسات خودشون رو دارن. احساسات و شخصیت هایی که به دست تو خلق شد نه خودش، چهره هایی که به تصمیم تو زشت و کریه شد نه خودش و صدایی که برای همیشه گرفت بخاطر فریاد زدن های بیش از حد از دردش..نه خودش. اونی رو کشتم که تموم زندگیم رو میدونست و دست گذاشت روی نقطه ضعفی که همه میدونستن چقدر برای من خطرناک و مضره. دست گذاشت جایی که نتونم ادامه بدم و جوری زمین خوردم که صدای خورد شدن هرروز کمرم رو بشنوم و نتونم شونه هام رو صاف نگه دارم. چون تحمل درد و رنج و بغض و کینه اونقدر سخت هست که نشه تنهایی اون رو تحمل کرد، حتما یه جا کم میاری و شونه هات خم میشه و اونقدر خمیده میشی که همه میتونن برات قد علم کنن. اونی رو کشتم که....چقدر دلیل باید بیارم؟ خودت خسته نشدی از خوندن این همه دلیل و تلخی هایی که آدم ها برای من درست کردن؟ اصلا از خودت بپرس چرا اینشکلی شده و این جوری پیش میره این نوشته های بی سر و تهی که هیچوقت به سرانجام نمیرسن. چرا هیچکاری نمیکنی؟ حالا میخوام با دقت بخونی.

خوشحال نباش چون همه اینا تموم شده. جلوی تک تک دلیل های کشتن یه نفر اونقدر وایسادم و جفت پاهام رو کنار هم گذاشتم تا ببینه نتونسته منو از پا دراره. شدم آدمی که دیگه قرار نیست حرص بخوره برای هراتفاقی که از گذشته برام افتاده. شدم اونی که بدون خودکار حرفامو فریاد میزنم و میگم تا بشنوی و بخونی و حسشون کنی تا بفهمی من چی کشیدم. شدم تویی که تصمیم گرفتی بد باشی و بدی درحق آدمایی بکنی که یه روز تورو بلندت کردن. تویی که میخواستی به همه چیز برسی و زندگی قشنگی برای خودت تشکیل بدی اینطور نیست؟ منم شدم یکی مثل تو..شدم اونی که توی آینه فقط یه نفره و یه شخصیت داره و دیگه با خودش حرف نمیزنه و تنها چیزی که میبینه خودش و خودش که سرپا وایساده، بدون اینکه شونه هاش خم باشه یا کمرش هرروز صدای خورد شدن استخون رو بده. همه چیز دیگه تموم شده.

تنها چیزی که هنوزم همراهمه و تموم نمیشه و خیال میکنم وجودش تقصیر من نبود، فکر و خیال های اضافه ایه که از گذشته با خاطرات تلخ و بد به ارث رسیده و هیچوقت تموم نمیشه. فکر و خیالی که هرروز مرور میشه و روزهایی رو مرور می‌کنه که خنده ها از ته دل بود و یه آدم با یه آدم زندگی میکرده. دلت برای اون روزا تنگ نمیشه نه؟ نبایدم اینطور باشه و بهت حق میدم. روزای قشنگی نبود. ولی قشنگ ترین روزها برای من تلخ ترین روزهای گذشته برای توعه. این جالبه نه؟ چرا انقدر سوال میپرسم ازت؟ معلومه که خوشحالی و برات همه چیز جذاب بوده و جالب..پس بهتره دیگه اونارو عنوان نکنم. راجب کشتن تو از درونم دلیلی دارم؟ هیچوقت پیدا نمیکنم.

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌فِکر‌کَردَن‌به‌چیز‌هایِ‌عَجیب-

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 0:41 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

احتمالا به این فکر کنی چرا شروع کردم به اینطوری نوشتن و خودم رو توی دردسری میندازم هیچکس فکرش رو هم نمیکرد درست مثل خودم که هرچقدر توی این داستان فرو میرم وحشی تر میشم. گفته بودم که قراره مسیر جدیدی رو شروع کنم اما هنوزم مسیر قبلم رو یادم نرفته. هنوزم میدونم از کجا اومدم و میخوام به کجا برم، هنوزم تموم حرفام رو مرور میکنم تا برسم به نقطه ای که شروع داستانم باشه اما هرچقدر که بیشتر کلمه هارو زیر و رو میکنم فقط خودم رو تو مکان های مختلفی از جمله ها میبینم که پرت شدم توش و تلاش میکنم از باتلاق حروف خودم رو بکشم بیرون. به درد کسی میخوره؟ کسی اونارو میخونه؟ اهمیت نداره. من همینطوری میخوام ادامه بدم!

مهم این نیست چطوری میخوام ادامه بدم و به کجاها برم و تو اون رو متوجه شی. مهم اینه من اونقدر داستان و نوشته دارم که برای چندین و چندکتاب کافیه و حرفام رو به گونه های مختلف و شکل های دیگه میتونم بزنم تا اونارو با دقت بخونی و بفهمی که تموم زندگیم میخواستم از چی حرف بزنم و اصلا چرا به اینجا کشیده شده همه چیز. حرف هایی که مهمه و هرروز توی ذهنم مثل بهمن خودشون رو آوار میکنن و به در و دیوار مغزم چنگ میزنن تا خودشون رو توی کاغذهای سیاهم پیاده کنن. پس اگر جلوی اون هارو بگیرم بهشون خیانت کردم. به بندهایی که از روی کاغذ آویزون شدن و درکنار هم تشکیل یه داستان رو دادن که توی راهرو های این آسایشگاه پرشده از اونا و ارواحی که بارها ازشون نوشتم و حرف زدم تا بتونی با دقت اونارو ببینی. حسشون میکنی؟

من، همینجا، درست کنار پنجره‌ی اتاقی که میز شکسته ای داره و نسکافه‌ای که یخ زده، خونه ای ساخنم از جنس کاغذ و خودکارم که بتونم این حرف هارو بزنم و درنهایت جونم رو همین برگه ها بگیرن. هنوزم احساس میکنم زندگیم رو پای این کلمه ها از دست میدم و راه برگشتی وجود نداره اما برای من که مهم نیست حتی اگر برام مقدر باشه آخرین نفس هام رو توی این اتاق بکشم و به بیرون خیره شم. کسی چه میدونه شاید مثل اتاق های بغلی و کلمه ها آوار شد رو سرم و برای همیشه فکر و خیال های اضافی از بین رفتن.

ولی این نوشته ها تموم نمیشن و بعد از من هم جاودان میمونن چون تک تک شخصیت های بزرگ شده‌ی ذهنم خودشون رو به دنیایی میرسونن که من در تمام مسیر زندگیم سعی در ساختن اون داشتم. خودشون رو برای ابدیت نگه میدارن و صدام رو به گوش همه میرسونن. به جای من خودکاری میمونه که از شدت فشار های دست من شکسته و توانی برای نوشتن نداره اما اگر بهش گوش بدی حرف های زیادی هست که میتونه بزنه. خودکاری که جوهر اون چیزی جز اشک های من نبود و ادامه دهنده من بود حتی زمانی که میزاشتم کنار و نمینوشتم. کی نوشت ازم؟ آدم من؟ خدایی که پیداش نمیکنم؟ این شکل نوینی بود از من؟ از نوشته ها؟ سوال های من تمومی نداره و هیچ جوابی براش نیست اما سنت شکنی و خلاف جهت آدم ها حرکت کردن همیشه انقدر راحت نیست!

مُخاطَب:دَرِگوشِ‌خودکارَم

-حاویِ‌آخَرین‌قَطَراتِ‌اَشک-

یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 0:28 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

چشم هام رو که باز میکنم چیزی جز سفیدی و جنگلی که از برف پوشیده شده نمیبینم. برفی که اونقدر ازش متنفرم که تموم احساسات بد و لرزشی که توی بدنم احساس میکنم غیرعادی ترین حالت ممکنه و این رو همه میفهمن! اما این برف بازم نمیتونه جلوی دیدن من از همه واقعیت ها و چیزهایی که قبلا وجود داشت بگیره. واسه همینه که معمولا از عقاب ها متنفرن اینطور نیست؟

سکوت جنگل رو دوست دارم اما فقط ارامشی که چندلحظه وجودم رو دربرمیگیره باعث میشه به اون علاقه مند باشم نه بیشتر از چیزی که بخوام توصیفش کنم. توی این سکوت همیشه گلوله هایی برای شکار هم نوعان من، حیواناتی که میشناسم و همیشه اونارو میبینم، گلوله هایی از جنس مرگ که زندگی ما رو نشونه می‌گیرن باعث میشه بیشتر از چند دقیقه سکوت احساس ترس کنم. احساسی که هیچوقت نتونستم با اون کنار بیام و متوجهش نشدم. شاید درکی از ترس و عواقبی که درانتظارم بود نداشتم...

حالا نوبت من بود که به این جنگل و این آسمون احساس ترس بدم. نوبت منه که بال هام رو باز کنم و اونقدر دور تا دور این جنگل پرواز کنم تا همه بفهمن هنوزم وجود داره چیزی که بتونه درمقابل این سرمایی که تو وجودم نفوذ کرده مقاومت کنه. من به دل آسمونی میزنم که میدونم ممکنه یه روز همینجا جونم رو از دست بدم اما برای من اهمیتی نداره که چه زمانی و کجا میخوام کشته شم به دست شکارچی هایی که تفنگشون رو به سمتم نشونه گرفتن، درست مثل همین حالا!

سکوتی که توی جنگل حکمرانی میکنه بخواطر رسیدن به آرامش و لذت بردن از این لحظه های قشنگ نیست، بخواطر دیدن و آروم گرفتن باقی حیوونا نیست، فقط بخواطر اینه که بتونن جونشون رو نجات بدن و از دست گلوله ها در امان باشن. ولی جای امنی هم وجود داره؟ دور از چشم های من هرگز! انگار جای امنی تو آسمون و زمین وجود نداره که هرکجا نگاه میکنم چیزی جز خودم نمی‌بینم و من با تموم سرعتم اینجا پرواز میکنم تا زمانی که اولین گلوله شلیک میشه.

اولین گلوله برای من چیزی جز فهمیدن اینکه هدف شکارچی‌ها منم نداره. هدفی که انگار برای اونها بزرگترین قتل قرن و پیروزی ممکنه. من باید از بین برم؟ باید برای همیشه از اینجا دل بکنم؟ اصلا چرا من؟ چون از باقی پرندگان و خزندگان یا حتی پستانداران جدا بودم و زندگی قشنگ تری رو برای خودم و هرحیوون دیگه متصور بودم. چنین چیزی امکان داشت؟

دومین تیر شلیک میشه و انگار تموم دنیا رو به روم به نمایش درمیان و میگن که باید تسلیم شم. تسلیم مرگ، تسلیم چیزی که بهش گفتن تقدیر، تسلیم گلوله هایی که فقط جون من رو میخواستن، تسلیم اونایی که هدفشون جز کشتن و از بین بردن برای خودشون چیز دیگه ای نبود. ولی من زنده موندم تو مسیری که شروع کرده بودم و زنده موندم تا بتونم نشون بدم میشه بیخیال پرواز نشد و میشه بهشون فهموند که قدرت فقط تو دستای منه نه شما...اما تیر سوم افکار و حرفای من رو سریعا خاموش کرد.

بال من بود که میسوخت و لا به لای برف ها، کنار درخت های تنومند به خواب رفته، پیش بوته های خشکیده فرود اومدم. توی این سفیدی مطلق جنگل قطره های خون من اونقدر خودنمایی میکردن که میتونستم چندین لحظه بهشون خیره شم. خونی که از بال های من به زمین میریخت و چشم های من تار تر. هرچند این تاری دید نتونسته بود از قدرت بینایی من کمتر کنه و من از دور میدیدم که قاتلان من دارن نزدیک و نزدیک تر میشن به شکار بزرگی که کردن.خنده هاشون گواه این بود که خودشون رو پیروز این نبردی میدونستن که اصلا برابر نبود! جایی که من نشسته بودم و آخرای زندگیم رو جشن میگرفتم، لا‌به‌لای برف ها، کنار درخت های تنومند به خواب رفته، پیش بوته های خشک شده، و با دسته ای از کبک ها رو به رو بودم. کبک هایی که از ترس سرشون توی برف فرو رفته بود و فکر میکردن درست ترین راه ممکن برای فرار از دست شکارچی‌ها همینه که اونهارو نبینن. چنین فکری درست بود؟

من فکر میکردم که این آخرین رسالت زندگی من باشه که بتونم اونارو آگاه کنم. اما آگاه از چی؟ از افکاری که داشتم؟ ولی هرچقدر که فکر میکنم میبینم کبک ها هرگز متوجه اتحاد بین حیوانات رو متوجه نمیشدن. اونا هرگز نمیفهمیدن میتونن دنیارو فتح کنن. اونا هیچوقت نمیدونستن که میتونن تغییر کنن و آگاهانه زندگی کنن. میتونستن جلوی گلوله ها مقاومت کنن، جلوی تفنگ هارو بگیرن، جلوی من، جلوی اونایی که براشون تهدید بودن، جلوی هرچیزی که درطبیعت غیرعادی بنظر میرسید رو بگیرن. ولی اونا با حرف های من تغییر نمیکنن چون خیلی ساله که همین شکلی ادامه دادن. احتمالا بیشتر از چندین سال یک شکل زندگی کردن و پیش بردن یک عقیده، تبدیل به عادتی بشه که هیچوقت نمیتونی اونارو عوض کنی. نه با گفتمان، نه با زوری که تسلیم شونده تو باشن. عقیده زنگ زده قدرتمند ترین ابزار پوسیده‌ی دنیاست...بخشی از افکار من لا ب لای همین حرف ها میگذشت و اونجا خونه کرده بود. اونا نمیفهمیدن خونی که از من ریخته میشه تهدیدیه برای همه این اجتماعی از ما‌.

اما بعد از هر حرف دیگه ای فقط تونستم پنجه هام رو فرو کردن بین بدن کبک ها که هرگز متوجه منظور من از خطر نبودن. این آخرین کاری بود که میتونستم بکنم. اما اینکار اعتراض من رو نشون داد یا باعث شد بازم همون کبک ها علیه من بیشتر از قبل، بعد از آب شدن برف ها و نمایان شدن اونها شعار بدن؟ طبیعت این شکلی میرفت جلو و من فکر میکردم که میتونم اون رو عوض کنم. اما وقتی پاهام از خون بین بدن کبک ها گرم شد فهمیدم منم نتونستم چیزی رو عوض کنم. حالا دیگه شکارچی‌ها رسیدن. به من نگاه میکنن و من خیره شدم به اون ها، به بالم، به برف هایی که از خون من به رنگ قرمز دراومدن، به درخت هایی که درحین خواب شاهد قتل هایی بودن برای قدرتنمایی و سکوت بیشتر، به بوته هایی که خشکیده بودن و توان مقاومت درمقابل سرما و برف نداشتن و جونشون رو از دست داده بودن. به همشون نگاه کردم و وقت رفتن بود. قبل از اینکه مجبور به بستن چشم هام بشم خودم اونهارو روی هم میزارم و منتظر صدای شلیک میمونم. کنار هم به ردیف می‌ایستند...نشونه گیری میکنند...تفنگ ها نردیک من...و پرت شدن گلوله ها به سمت من!

مُخاطَب:تَمامِ‌جَنگَل

-حاویِ‌خونِ‌داغِ‌کَبک‌ها-

(با ایده پردازی و کمک های صمیمانه Robit_05)

شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 0:11 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

حالا دیگه میخوام وحشی تر از چیزی که باشم که تصورش رو میکردم. میخوام برگه مهمی رو خط خطی کنم و بنویسم که ممکنه تموم حرفام از گفتن شهر‌گشنه و راهروهای بی‌ انتها و نوشته ها دقیقا همینجا خلاصه شه. شاید اون زمانی که شروع کردم به گفتن واقعیت های تلخ زودتر از موعدی که آدم ها اونقدر ظرفیت و آمادگیش رو نداشتن، فکر نمیکردم که اینجا بتونم پناه بیارم و بتونم خودم رو جدا کنم از آدم هایی که میبینم و میدونم غلط بودنشون فقط توی ذهن من جریان گرفته...جریان گرفته از چی؟ از من؟ از کی؟
این روزا از این آدما زیاده که نمیتونی بهشون بگی کدوم وری دارن راه میرن و شیرینی های توی دستشون نماد گرفتن و بازپس گرفتن قدرتیه که میتونه نشونگر تموم شدن هراتفاقی باشه که این قشر از جامعه منتظر رقم زدنش بود و فکرها و عقیده ها محدود به تلاش برای بقای چیز هایی که فکرش رو نمیکردن میشد. این روزا ازشون زیاد میشنوم و خودم رو جدا کردم تا مثلشون نباشم و سرم بالا باشه زمانی که حرفای زده شده زودتر از موعد به حقیقت تبدیل شه. من اینجا وایسادم من رو میبینی؟ دقیقا دارم توی گوش تو فریاد میزنم و میشنوی و میخونی و میبینی ولی سرت رو مثل کبک کردی توی برف..میفهمی؟
البته برای من از روز اولی که چشم هام رو باز کردم توی جامعه و خیابون های خونین رو با چشم های خودم دیدم فهمیدم که باید تا ابد و برای همیشه و درتمام عمرم مشغول جنگیدن با اقشاری باشم که من رو قبول ندارن و نمیخوان قبول داشته باشن چون علاوه بر نبود ظرفیت و آمادگی، باور های بهم چسبیده‌ی مثل زنجیر اجازه حرکت و طغیان حرکت های جمعی و اجتماعی برای بهتر شدن وضع موجود و دست و پا نزدن ها برای بقا نمیده. برای همینم بود که کشورم و ادمای اطراف و گوشه کنار ها حتی دوست هایی که فکر میکردم میشناسمشون و نمیدونستم چطور ممکنه باهم به مشکل بخوریم از من بریدن و دیگه نمیتونن تفکراتم رو قبول کنن. هرچند که برای جلوگیر از اون هم تلاش های بی وقفه‌ای درست مثل تلاش برای بقا انجام داده شد اما نتیجه های عکس باعث شد بشم تنها بازیکن زندگیم و جریان های فکریم با داوری وجدان و شرافت و خاطراتم. دوستشون دارم و این شکلی میخوام ادامه بدم.
ولی اینو یادت باشه این منم که دارم مینویسم، این منم که دارم فریاد میکشم، این منم که دارم جون میدم لابه‌لای دست و پای آدما، این منم که تلاش میکنم نه برای بقا بلکه برای وجود و رفاه، این منم که جریانم رو راه میندازم، این منم که دیدم نسبت به همه شماها برنمیگرده و هنوزم از نظرم همون شکلی کثیف و کریه موندین و در نهایت..این منم که تعیین میکنم حرف تو کجای این داستان و این تفکرات رو میگیره و اصلا در قد و قواره‌ی آسیب زدن به قشر ما هست یا نه. همه اینارو باید یادت باشه چون مجبوری قبولشون کنی و همونطور که گفتم مخالفت با انقلاب های فکرم نتیجه عکس میده.
حالا از اینجا به بعد فقط مشغول تماشا کردن من باشید که چطور خودکارم ضد همتون تکون میخوره و مینویسه و اونقدر ادامه میده و مثل تیر توی قلبت میشینه و مغزت رو به رگبار میگیره. چون همه این جماعت به روزش با گردن های کج دنبال هم راه میوفتن و سعی در یک رنگی میکنن. من این آدم هارو میشناسم...همشون رو حفظم و میدونم باید چکار کنم. پس با من همراه باش نه اونایی که نمیدونی برای چی اینجا وایسادن!
مُخاطَب:کَف‌ِ‌خیابون
-حاویِ‌گُلوله‌هایِ‌شِلیک‌شُده-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال