احتمالا به این فکر کنی چرا شروع کردم به اینطوری نوشتن و خودم رو توی دردسری میندازم هیچکس فکرش رو هم نمیکرد درست مثل خودم که هرچقدر توی این داستان فرو میرم وحشی تر میشم. گفته بودم که قراره مسیر جدیدی رو شروع کنم اما هنوزم مسیر قبلم رو یادم نرفته. هنوزم میدونم از کجا اومدم و میخوام به کجا برم، هنوزم تموم حرفام رو مرور میکنم تا برسم به نقطه ای که شروع داستانم باشه اما هرچقدر که بیشتر کلمه هارو زیر و رو میکنم فقط خودم رو تو مکان های مختلفی از جمله ها میبینم که پرت شدم توش و تلاش میکنم از باتلاق حروف خودم رو بکشم بیرون. به درد کسی میخوره؟ کسی اونارو میخونه؟ اهمیت نداره. من همینطوری میخوام ادامه بدم!
مهم این نیست چطوری میخوام ادامه بدم و به کجاها برم و تو اون رو متوجه شی. مهم اینه من اونقدر داستان و نوشته دارم که برای چندین و چندکتاب کافیه و حرفام رو به گونه های مختلف و شکل های دیگه میتونم بزنم تا اونارو با دقت بخونی و بفهمی که تموم زندگیم میخواستم از چی حرف بزنم و اصلا چرا به اینجا کشیده شده همه چیز. حرف هایی که مهمه و هرروز توی ذهنم مثل بهمن خودشون رو آوار میکنن و به در و دیوار مغزم چنگ میزنن تا خودشون رو توی کاغذهای سیاهم پیاده کنن. پس اگر جلوی اون هارو بگیرم بهشون خیانت کردم. به بندهایی که از روی کاغذ آویزون شدن و درکنار هم تشکیل یه داستان رو دادن که توی راهرو های این آسایشگاه پرشده از اونا و ارواحی که بارها ازشون نوشتم و حرف زدم تا بتونی با دقت اونارو ببینی. حسشون میکنی؟
من، همینجا، درست کنار پنجرهی اتاقی که میز شکسته ای داره و نسکافهای که یخ زده، خونه ای ساخنم از جنس کاغذ و خودکارم که بتونم این حرف هارو بزنم و درنهایت جونم رو همین برگه ها بگیرن. هنوزم احساس میکنم زندگیم رو پای این کلمه ها از دست میدم و راه برگشتی وجود نداره اما برای من که مهم نیست حتی اگر برام مقدر باشه آخرین نفس هام رو توی این اتاق بکشم و به بیرون خیره شم. کسی چه میدونه شاید مثل اتاق های بغلی و کلمه ها آوار شد رو سرم و برای همیشه فکر و خیال های اضافی از بین رفتن.
ولی این نوشته ها تموم نمیشن و بعد از من هم جاودان میمونن چون تک تک شخصیت های بزرگ شدهی ذهنم خودشون رو به دنیایی میرسونن که من در تمام مسیر زندگیم سعی در ساختن اون داشتم. خودشون رو برای ابدیت نگه میدارن و صدام رو به گوش همه میرسونن. به جای من خودکاری میمونه که از شدت فشار های دست من شکسته و توانی برای نوشتن نداره اما اگر بهش گوش بدی حرف های زیادی هست که میتونه بزنه. خودکاری که جوهر اون چیزی جز اشک های من نبود و ادامه دهنده من بود حتی زمانی که میزاشتم کنار و نمینوشتم. کی نوشت ازم؟ آدم من؟ خدایی که پیداش نمیکنم؟ این شکل نوینی بود از من؟ از نوشته ها؟ سوال های من تمومی نداره و هیچ جوابی براش نیست اما سنت شکنی و خلاف جهت آدم ها حرکت کردن همیشه انقدر راحت نیست!
مُخاطَب:دَرِگوشِخودکارَم
-حاویِآخَرینقَطَراتِاَشک-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال