اصرارش برای اینکه امشب هم بتونیم قسمتی از داستان ماهی کوچولو رو بخونیم زیاد شده بود. هیچوقت نمیتونستم بهش بگم نه الان وقتش نیست و نمیتونیم به کار هایی که دلمون میخواد تو زندگی انجام بدیم بپردازیم. من همیشه همینطوری بودم. برخلاف میلشون عمل نمیکردم..
صفحه بعدی این کتاب اینطوری شروع میشد: قسمتی از دلنوشته های نهچندان عمیق ماهی توی تنگ.
من اینجا گیر افتادم و نمیدونم باید چکار کنم. احساس میکنم هر چند ثانیه یک بار توی دریای وسیعی افتادم اما هربار با سرعت بیشتری که حرکت میکنم، محکم تر از قبل میخورم به تنگ شیشه ای. این وضعیت برای من قابل تحمل نیست وقتی میتونم این شیشه رو بشکنم و برم به اون دنیای بیرون که شبیه به هرچیزی هست الا دریایی که من اننظارش رو داشتم. اما من تنهایی میتونم از پسش بر بیام؟ نه! کسی که داره این صفحه از کتابش رو میخونه مطمئنه که قطعا من دیگه وجود ندارم و الان خیلی وقته که از شکستن اون تنگ به همراه کسایی که مثل من فکر میکردن اون بیرون دریاست، میگذره.
من میتونستم بیخیال این قضیه بشم و با شکستن اون تنگ فریاد نزنم اما من نمیتونم. من میخوام آزاد باشم و هر شش ثانیه یادم بره که من کجام و چرا اینجام. جواب این مرگ جاودانم رو هم میتونم بعدها به خودم بدم که چرا تونستم قبول کنم اون احساسی رو که برام قشنگی خاص خودشو داشت..مخصوصا وقتی که همراه اون تونستم اخرین نفس هام رو بکشم..داشتم چی میگفتم؟ اوه این شش ثانیه چقدر دیر گذشت.
مُخاطَب:هیچکَس
-حاویِفَراموشی-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال