یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 1:44 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

اصرارش برای اینکه امشب هم بتونیم قسمتی از داستان ماهی کوچولو رو بخونیم زیاد شده بود. هیچوقت نمیتونستم بهش بگم نه الان وقتش نیست و نمیتونیم به کار هایی که دلمون میخواد تو زندگی انجام بدیم بپردازیم. من همیشه همینطوری بودم. برخلاف میلشون عمل نمیکردم..

صفحه بعدی این کتاب اینطوری شروع میشد: قسمتی از دلنوشته های نه‌چندان عمیق ماهی توی تنگ.

من اینجا گیر افتادم و نمیدونم باید چکار کنم. احساس میکنم هر چند ثانیه یک بار توی دریای وسیعی افتادم اما هربار با سرعت بیشتری که حرکت میکنم، محکم تر از قبل میخورم به تنگ شیشه ای. این وضعیت برای من قابل تحمل نیست وقتی میتونم این شیشه رو بشکنم و برم به اون دنیای بیرون که شبیه به هرچیزی هست الا دریایی که من اننظارش رو داشتم. اما من تنهایی میتونم از پسش بر بیام؟ نه! کسی که داره این صفحه از کتابش رو میخونه مطمئنه که قطعا من دیگه وجود ندارم و الان خیلی وقته که از شکستن اون تنگ به همراه کسایی که مثل من فکر میکردن اون بیرون دریاست، میگذره.

من میتونستم بیخیال این قضیه بشم و با شکستن اون تنگ فریاد نزنم اما من نمیتونم. من میخوام آزاد باشم و هر شش ثانیه یادم بره که من کجام و چرا اینجام. جواب این مرگ جاودانم رو هم میتونم بعدها به خودم بدم که چرا تونستم قبول کنم اون احساسی رو که برام قشنگی خاص خودشو داشت..مخصوصا وقتی که همراه اون تونستم اخرین نفس هام رو بکشم..داشتم چی میگفتم؟ اوه این شش ثانیه چقدر دیر گذشت.

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌فَراموشی-

چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 12:42 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

من اینجام و توی این پیست که خیلی شبیه یه لوپِ گیر کردم. احساس اون راننده ای رو دارم که سالهاست تلاش کرده تا به این مسابقه برسه. منم توی زندگیم همین‌شکلی بودم..دقیقا عین همین مسابقه. همیشه سعی کردم خوب برونم اما دیگران این اجازه رو بهم نمیدادن.

نگاهم رو به شیشه جلوم انداختم و چشم هام رو باز کردم. من میتونستم برنده این مسابقه بشم...من میتونستم ثابت کنم بهترین راننده این زندگیم. زمانی که چشم هام رو باز کردم و پاهام رو، روی اون پدال گاز فشار دادم حس میکردم تمام قدرت جهان توی دست های منه. همینطوریم بود. من داشتم پرواز میکردم و به اوج میرسیدم. دور اول رو به خوبی پشت سر گذاشتم و تونستم هرکسی که میتونست باعث ازار و اذیتم بشه رو از خودم دور کنم. مدام به صداهای توی گوشم که فریاد میکشید چکار بکنم و چطوری برم جلو گوش میدادم و همزمان کار خودم رو باهاش میکردم. اینجوری خیلی قشنگ تر همه چیز جلو میرفت.

دور دوم آتیش گرفته بودم. وقتش بود کمی استراحت کنم و عوض کنم اون لاستیک هایی که از زور دوییدن دیگه صاف شده بود و حسابی داغ کرده بود.. خیلی خسته شده بود ولی من ادامه میدادم و هبچی برام مهم نبود. شروع کردم به دور دوم رو گذروندن از بغل همه رد شدن تا اینکه یه جا حس کردم نمیتونم دیگه ادامه بدم..احساس کردم من باید همینجا تموم میشدم و این تقدیر من بود اما توی همین فکرا بودم که تونستم دور دوم رو بدون گوش کردن به صدای ذهنم بگذرونم..

دور سوم وقت اون رسیده بود که خودم رو ثابت کنم. وقت اون رسیده بود که به همه نشون بدم من میتونم برنده این مسابقه ذهنم بشم...ولی وقتی با اون برخوردم به گاردریل هایی که باعث شد تموم تنم تو آتیش بسوزه و لاشه‌ای از اون ماشین غمگین نگاهم کنه. غمگین واسه چیزی که همیشه یه قدم کم اوردم. غمگین واسه چیزی که هیچوقت نتونستم تا آخرش برسم.

این زندگی من بود و همیشه همینطوری میمونه. میتونیم عوضش کنیم؟ نه!

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌کَم‌آوردَن-

یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 17:59 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

احساس میکنم دلم میخواد یه ماهی کوچولوی تو یه تنگ کوچیک تر از خودش میبودم. اینطوری شاید خیلی بهتر بود. شاید میتونستم واسه شیش ثانیه بعدی زندگیم تصمیم بگیرم اما حالا دیگه مثل اون ماهی قرمز کوچولو با لکه های سفید روی پوستم نیستم..تنها شباهت من و اون ماهی، توی نخواستنمونه و میدونن که کی میخوایم زندگیمون رو تموم کنیم.

کلماتی که مینویسم راجب ماهی قرمزه، پر از درد هایی که از توی دلم داره میریزه بیرون و نمیدونم میخواد تا کجا پیدا کنه اما مطمئنم هیچوقت یه ماهی به فکر شرمندگی خودش بابت این زندگی سیاهی که واسش درست کردن نیست..همه این ادما زود یادشون میره که چکار براشون کردی و چطوری واسه داشتنت توی اون شلوغی همه رو کنار میزدن تا بهت برسن. ولی همه اینا فقط چند دیقه یا در بهترین حالت خوش‌شانسی، فقط چند روز طول بکشه.

وقتی اون ماهی رو میندازی توی تنگ و واسه ششمین ثانیه ارزوهاش رو خاک میکنه و میدونه دیگه قرار نیست از اینجا بره بیرون و هرچقدرم که بچرخه بازم همونه و هیچ چیزی واسش فرق نمیکنه. حالا چی میشه اگر توی این تنگی که کوچیک تر از خودشه یه نهنگ وارد بشه زندگیش رو بدتر از چیزی که هست بکنه؟

نهنگ و ماهی خودشون میدونن جای هیچکدومشون توی تنگ نیست اما مجبورن تحملش کنن و باهم دیگه یه جوری کنار بیان. ولی اون روزی که تصمیم بگیرن اون تنگ رو بشکنن تنها اتفاقی که نصیبشون میشه اینه که کنار هم زمانی که اب کم کم داره از ریه های پر از عفونتشون خارج میشه، برای شکستنش و رفتن به دنیای بزرگ تر میمیرن. اونا جونشون رو میدن واسه چیزی که میخوان...

کتاب رو بستم و داستان ماهی کوچولو رو تموم کردم براش و دیدم برخلاف همیشه چشم هاش رو نبسته و مدام داره به این فکر میکنه چرا نهنگ نتونست ماهی رو بخوره. وقتی ازم این سوال رو میپرسه تنها جوابی که براش دارم اینه که شاید یه روز بعدا متوجه این شد که چرا ماهی هیچوقت از نهنگ نترسید و باهاش اون تنگ رو شکست.

-من متوجه نشدم چی گفتی میشه یه بار دیگه این داستان رو تکرار کنی برام؟ حس میکنم میتونم خیلی چیزا راجبش بفهمم

+نه چون داستانی دیگه وجود نداره همچنین، چیزی ام برای فهمیدن نیست..

مُخاطَب:شِنَوَنده‌یِ‌مَن

-حاویِ‌شِشُمین‌ثانیه-

جمعه ۱۹ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 13:57 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

وقتی که دارم ادامه میدم به این مسیر باید برام عادی باشه هرچیز غیرعادی‌ای رو که میبینم. باید برام عادی باشه از چیز هایی که میبینم و بگم تا کسی باور نکنه و نفهمه چی توی مغز من میگذره. البته اینبار شاید باورش سخت بود چیزی رو که میدیدم. مردی که صورت نداشت!

بوی خون رو بیشتر از همیشه دارم میفهمم و میشه گفت ترسیدم اما هنوز مقابلش ایستادم و حرکت نکردم. نمیدونم به چی باید زل بزنم؟ به کسی که هیچ چشمی نداره تا بتونم افکارش رو بخونم؟ به کسی که هیچ صدایی نداره تا بفهمم چی میخواد بهم بگه؟ من اینجا باید چکار کنم کسی میتونه به من بگه؟ نه اینجا تنهاتر از چیزیم که بخوایم بهش فکر کنیم کسی برای نجات جون من پاهاش رو به این کثافتی که پخش شده بزاره و بخواد باهام قدم بزنه تا برسیم به آخر این مسیر.

درد روی شقیقه هام رو حس کردم و همینم باعث شد چشم هام آروم آروم توانش رو از دست بده و دیگه سویی نداشته باشه واسه زل زدن به کسی که وجود نداره..صداش رو شنیدم، صدایی که انگار توی مغزم داشت حرف میزد و بلند ترین حد ممکن بود. دستهام رو محکم روی گوشم فشار دادم و فریاد زدم. من تاحالا انقدر ضعیف نبودم. با صدای بلند میگفت تمومش کن و حالا دیگه وقتشه مثل همه این مردم به زندگیت ادامه بدی و مثل خودشون رفتار کنی. وقتشه توام مثل هیولاهایی به اسم انسان تبدیل بشی که تظاهر به ترسیدن از گرگ ها میکنن. وقتشه توام بسوزونی همه چیزیو که باعث شد اذیتت کنن...

درست یادم افتاد که اون سطل اب رو خالی کردم روش تا بیشتر از این نسوزه.ولی من این نیستم، نمیتونم باشم، نمیتونم این شکلی مثل همه آدما باشم پس تورو پس میزنم با اینکه میدونم احتمالش خیلی کمه که به این راحتیا ولم کنی و بزاری فقط تموم کنم این مسیر رو..من همونم که به تموم گفته هام اعتقادی ندارم و جوری تظاهر میکنم که این منم. پس نمیتونی من رو بکشونی پایین. کی از کجا میدونه؟ منم یه انسانم؟

مُخاطَب:مَن

-حاویِ‌فَریادِ‌خاموش-

پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 11:17 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

هرچی میریم جلوتر بیشتر میفهمم چرا آدما از من خوششون نمیاد. درسته، چون جلوشون نظراتمو میگم و بهشون حالی میکنم که این منم. چون جلوشون هرجوری که شده تظاهر میکنم من از اونا قوی ترم..چون اذیتشون میکنم. چون نمیخوام حس کنن هرچی که اونا میگن درسته و قرار نیست واسش هیچ مخالفی وجود داشته باشه. من اینشکلی زاده شدم پس همین شکلیم میمونم تو نمیتونی منو عوض کنی..

مگه خود شماها نبودید که برام ایستاده کف زدید و تشویقم کردید واسه ادامه دادن؟ من هنوزم همونم که شماها برام دست زدید و بیشتر از همیشه سمت این مسیر کشوندید..ولی من هنوزم همون شکلم که عوض نمیشم، همون لجباز و آدمی که دم‌دمی مزاج بودنش زبون زد خاص و عام شده..من همونم که توی روزایی که هیچی و هیچکس نبودم تلاش کردم که به ادما بگم من کنارتونم نگران اینکه سخت باشه زندگیتون نباشید و من هستم..

حس میکنم «مسعود کیمیایی» میتونست صدها بار از زندگی من فیلم درست کنه و کاری کنه همه دیالوگ به دیالوگ و قسمت به قسمتش رو حفظ باشن اما کی میدونه که من کیم؟ کی میدونه تهش به چی میرسم و همه اینا چه فایده هایی برام داره؟ اما جالب اینجاست من هنوزم همونم و هیچ فرقی با قبلم نکردم...

مُخاطَب:‌هیچکَس

-حاویِ‌کَمی‌قُدرَت-

tags :

داستان

،

نوشته

،

آدم

،

مسعودکیمیایی

شنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 16:44 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

هرروز و هرساعتی که میگذره بیشتر تکراری میشه. بیشتر از چیزی که فکرشو بکنم گیر کردم تو این مسیری که دلم نمی‌خواست توش باشم و واسش خلق نشدم. اما دارم ادامه میدم بدون اینکه بدونم اخر این مسیر مه‌آلود که آخرشم هیچکس نفهمید به کجا ختم میشه..پس این شده طبیعت من و فکر کردن به اینکه چطور میتونم ازدل این سختی ها و مشکلاتی که از سنگ های بزرگ هم که میباره روی چشمام بر بیام.

وقتی اون خونه رو ترک کردم و شروع کردم به راه رفتن و طی کردنش، کمی احساس کردم که شاید ممکنه اشتباه کرده باشم و نتونم بهش ادامه بدم، احساس کردم که اینجا مال من نیست و نمیتونم باهاش کنار بیام، احساس کردم که همینجا قراره نقطه پایان تمام خوشی هایی که قرار بود باهم تجربه کنیم رو ببینم..ولی حسابی دیر شده بود. من دو قدم از اون خونه‌ی امنم بیرون اومده بودم! تنها دو قدمی که اگر برمیگشتم مطمئنا هیچکدوم از این حرفای تکراری رو لازم نبود بخونی و بهشون فکر کنی. اما من اینکارو نکردم چون فکر میکردم دارم بزرگترین و درست‌ترین کاری که یه آدم میتونه تو زندگیش انجام بده رو، دارم تجربه میکنم..اما اشتباهی بیش نبود و خیلی زود تر از چیزی که فکرش رو بکنم مغزم رو پر کردم از حرفای بزرگ و ارزوهای کوچیک..

این مسیر برای من مثل یه موسیقی غمگین میمونه که بیشتر از هروقت دیگه ای من رو توی خودش غرق میکنه. اونقدر که نفس هام به شماره میوفته و تموم وجودم پر میشه از هوای سنگین مه‌آلودی که برای روحم مثل یه سم عمل میکنه..اما اینجا باتلاق ذهنی منه و نمیتونی ازش بیای بیرون، البته اگر کسی دوست داشته باشه واردش بشه. چون من هنوزم دارم با قدم های محکم و گم شده‌ی روحم ادامه میدم..این قشنگ نیست!

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌بَرنَگَشتَن-

پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 20:17 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

درسته سیاه بود اما نیاز داشتم به وجودش. خسته تر از اونی بودم که بخوام به چیزی ادامه بدم و لذت ببرم از این مسیری که هیچوقت دلم نمیخواست توش باشم. برای من قشنگ تر از هرچیزی دراز کشیدن و فکر نکردن برای لحظه ای به چیزی بود و در اغوش کشیده شدنم توسط اون.. بدن بیجونم رو بلند کرد و با تمام توانش سعی کرد من رو از اون تاریکی دور کنه..

چشم هام رو باز کردم و چیزی جز دو چشم سفید ندیدم. برام عادی بود و وقتی واضح تر تونستم ببینم فهمیدم که هنوزم مثل اون قدیما حواسش بهم هست. هنوزم منو میبینه و میدونه کجاها پیدام میشه. میدونه وقتی کم میارم میتونه منو کجا پیدا کنه. این قشنگه.

با اون نگاه های عصبانی همیشگیش من رو برد روی برکه‌ ای که از گلهای قرمز، خونی شده بود. بدن بیجونم توی دست هاش انگار به ارامشی رسیده بود اما نه تا وقتی که چشم هام رو باز کردم.. بهش گفتم من نمیتونم اینجا بمونم..مثل همیشه مخالفت کرد و برای چندمین بار پیاپی بهم گوشزد کرد که نمیتونم مقابلشون دووم بیارم. بهم گفت که اینجا جایی واسه تو نیست و دیگه نمیتونیم داشته باشیمت..

فرشته هایی که از جنس مرگ و زندگی‌ان‌ گاهی بهم حس قدرت میدن و گاهی ترس. اما مهم این نیست که من بعد از باز کردن چشم هام و به کار افتادن ذهن بیش از بیش خسته شدم، به چه احساسی فکر میکنم...من فقط دوتا چشم سفید میبینم. چشم هایی که عامل کشته شدن روح و احساساتم شدن..همیناست که قشنگش کرده نه؟

مُخاطَب:گوش‌هایِ‌بِرکه

-حاویِ‌داشتَنِ‌کَمی‌احساس-

دوشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 12:47 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

انتظارش رو میکشیدم، میدونستم که میای. توی این زمستون سردی که توی استخون هام نفوذ کرده تنها چیزی که حالم رو خوب میکرد همین پیپ و قهوه تلخی بود که روی طاقچه گذاشته بودم. شاید هوا تاریک نشده باشه اما انگار چشم های من جز سیاهی و شب چیز دیگه ای رو نمیبینه.

فانوسی که توی دستش گرفته بود، روشنایی قشنگی رو برام به ارمغان آورده بود. وقتی که وارد شد قلبم کمی اروم گرفت. چهرش کمی ناراحت بود و انگار ازم توقع دیگه ای داشت. با چشم هاش فهمیدم ازم ناراضیه و میخواد دوباره بلندم کنه. ولی من اینو نمیخوام. من دیگه توان ادامه دادن رو ندارم اما نمیتونم لب هام رو باز کنم و این رو بهش بگم..شایدم نمیدونم چطور باید بهش بگم و چهرش رو از اینی که هست ناامید تر کنم...

در رو بست و اومد جلوتر، نگاه به چشم هام کرد و سعی کرد آرومم کنه. با دستهاش قلبم رو به دست گرف و سعی کرد اون روز از تپش های بیش از اندازه متوقف بکنه. صداش از همیشه اروم تر بود، از همیشه نافذ تر بود اون نگاهی که همیشه سراغ داشتم. آشفته تر از چیزی بود که بخواد من رو آروم کنه اما اینکارو کرد.. با کلماتی که جادو میکردن بهم فهموند که وقت بلند شدنه. بهم فهموند که هنوزم میتونم ادامه بدم اگر بخوام.

نگاه به دیوارهای غمگین این اتاق کردم و همش این داستان هارو توی ذهنم مرور کردم. من توی همین اتاق کشته شدم و روحم رو درگیر این بازی مسخره کردم..این رو قبلا بهت گفته بودم درسته؟ پس ادامه بده و بگو به درک اگه آدما نمیخوان که آزاد باشی، به درک که اگر خستگی های این راه داره توی وجودت بیشتر از همیشه خودش رو نشون میده، به درک اگه تموم درهایی که سراغ داشتی رو به روت بسته شده، به درک اگه نمیتونی از این خونه و اتاق لعنتی بری بیرون، به درک اگه...باز هم نفس هام کم اومد...این از حرفایی بود که با قلبم میزد.

مُخاطَب:فانوسِ‌غَمگین

-حاویِ‌اَوَلین‌طَبَقه‌جَهَنَم-

شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 14:20 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

میتونی حس کنی که هنوزم زندگی قشنگی های خاص خودشو داره اما فقط برای چند لحظه.میتونی حس کنی طعم یه زندگی عادی و بی دردسر رو که چطوری میگذره‌ و از صبح به شب ختم میشه..

شاید زیاد طول نکشه و دیگه تکرار نشه اما اومدم اینجا که بهت امیدواری بدم. به اینکه ادامه بدی و بتونی از پس همه مشکلاتی که داره مغزت رو متلاشی میکنه بربیای. اومدم بگم هنوز خیلی چیزا تموم نشده و میتونی تا اخرین لحظه تلاشت رو بکنی تا شاید ورق برگرده و اوضاع بشه همون چیزی که میخوای...هرچند میدونم که اینها فقط درحد امیدواریه و پاشو فراتر از این نمیزاره اما همین که بهش فکر هم بکنی میتونه برای چند ثانیه خوب باشه.

میتونم بگم یه روز از این شهرگشنه‌ی بی در و پیکری که اصلا هیچ قانونی توش تعریف نشده و همه دارن هم رو میدرن، میزاریم و میریم. به هرجایی که بشه و بتونیم از دست ادما کمی نفس بکشیم، و در نهایت با ارامش به ادامه زندگیمون بپردازیم..

یه روز باهم وقتی که داریم قدم میزنیم و به زندگیمون فکر میکنیم که چطور به اینجا رسیدیم، میریم و شب سفید رو تماشا میکنیم.خیلی قشنگه نه؟ کاش موقتی نبود.

جمعه ۵ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 17:33 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

چشم هات رو بابد ببندی. یادته اون روزی که گفتم برای درک بهترش باید چشم هات رو ببندی؟ این همون روزه، همون لحظه ای که میخوام خودم رو به دست این قلم و کلمات بکشم. حالا وقتشه روحم برات بگه. از اینکه چه چیزهایی دید و شنید و چکارها کرد..تا اون روز چیزی نمونده اما داره شروع میشه. از همین لحظه. از همون لحظه ای که خواستم از شب بگم و دست های گرمش رو فرو کرد توی شقیقم و نزاشت ادامه بدم. اینو یادته...

تو خیلی وقته مردی. توی همون اتاقی که بوی خاک خیس توش موج میزد و ازش متنفر بودی. حالا دیگه روحت گم شده. باید پیداش کنم. نمیدونم این جملات چقدر میخواست ادامه پیدا کنه تا بهت بفهمونم چقدر دردناک بود مرگش توی اون اتاق لعنتی اما از همینحا میتونم حس کنم که دوست داری ادامه بدی به چیزی که داری میبینی و میشنوی...اونم با ذهنی که خالی از هرچیزی شده.

من روحت رو به مقدار زیادی قدرت، پول و محبت های بیجا فروختم تا بتونم ادامه زندگیم رو بدون دردسر خاصی بگذرونم. اما تو انگار ازش راضی نبودی، از فروخته شدن به چیز های بی‌ارزش راضی نبودی و اینطوری دست هاتو دور مغزم حلقه کردی و محکم فشار میدی. خوبه که هنوزم بلدی از درون من رو متلاشی کنی و کاری به نفس هایی که از گلوم رفت آمد میکنه نداری. میبینی که میشناسمت..

ولی من حست میکنم با همه وجودم. احساست میکنم که داری نگام میکنی و گاهی ناراحت میشی از اتفاقایی که داره میوفته دور و ورم. میدونم گاهی اوقات خوشحال میشی از اینکه دارم برای مرگ وجودت گریه میکنم و سعی میکنم خودم رو اروم کنم، دقیقا همونجایی که به خودم میپیچم از شدت متلاشی شدن، لبخندت رو جلوی چشمام میبینیم...با همه اینها برام قشنگه وقتی احضار میشی رو‌به‌روم و کاری میکنی که ببینمت. برام قشنگه وقتی دیدم هیچکاری نکردی وقتی داشتم تلاش میکردم روحم رو نگه دارم توی وجودم..به زیبایی هات ادامه بده چون بزودی میخواد تموم شه! پس تا اونروز...

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌زیبایی-

سه شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 17:57 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

حالا میخوام توی وجودم زندگی کنی. میخوام وقتی چشم هام رو باز میکنم ببینی چطور یک روز توی زندگی من شب میشه و به آخرش میرسه. میخوام وقتی اخرین پلکی رو که زدم و چشم هام رو بستم تا بتونم فردارو شروع کنم، با خودت چند لحظه فکر کنی و بگی...خیلی ترسناک بود.

صبح وقتی چشم هام رو باز میکنم و از خوردن نور توی چشمام به شدت عصبانیم، مجبورم بلند شم و یه روز خسته کننده‌ی دیگه رو شروع کنم. بلند میشم و به اتفاقای شب قبل فکر میکنم و همین باعث سردرد صبحگاهی من میشه. وقتی که احساس میکنم وقتش رسیده تا قدم وردارم، دست‌هام رو روی زانوهام میزارم و بلند میشم. کمی نگاه میکنم و فکر میکنم هنوز اونقدر فرصت داشتم که بتونم بیشتر فکر کنم و به سردردم دامن برنم.

بعد از اون نوبت به ظهری میرسه که ساعت ها ادامه پیدا میکنه. توی این ساعت میرم و با آدم ها وارد جنگ میشم تا بتونم خودم رو از این منجلاب لعنتی بکشم بیرون. ظهر، برای من تداعی کننده بدترین خاطراتیه که میتونم از این شهر داشته باشم...حتی خاطره های خوبی که الان تبدیل به حسرت و درد شده، باعث میشه خون توی رگ‌هام به کمترین فشار خودش برسه و سعی کنه من رو از حال ببره.. سعی کنه با سفید کردن صورتم و سست کردن پاهام من رو از پا بندازه اما کور خونده..من ادامه میدم. این بازی هروز منه.

بعدازظهر...وقت لبخند زدن من به هرچیزیه که تا الان اتفاق افتاده. وقت رسیدن من به ارامشه، وقت رسیدن به هرچیزی که تا الان ارزوشون رو میکردم. برام زیباست. روز من فقط با غم ها و ناراحتی شروع نمیشه. روز من فقط با ناراحتی و درد کشیدن تموم نمیشه. اینجاست که من لذت میبرم از هر اتفاقی که برام افتاده. این ساعت برام مقدسه چون بدست اوردم و از دست دادم هرچیزی که بود و نبود...اما خوبیش اینه که افتخار میکنم به هر مسیری که تا الان اومدم. واسه‌ی من همین ارزشمنده...

میدونم خسته شدی..فرصت گفتن شب رو ندارم هرچند بارها راجبش حرف زدم و این رو یادته. میدونم که یادته..حتی صبحی که نگاهت رو عوض کرد. پس با من ادامه بده.شروع شب یعنی خاموش شدن افک....

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌صُبح،ظُهر,شَب-

دوشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 13:8 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

از سری نامه های من به آدم خیالی ذهنم برای بار دوم:

توی این خیابون لعنتی از هرکسی میپرسم اون کجاست جوابم رو نمیدن. وقتی میپرسم آخرین بار کجا دیدینش، هیچکس اون رو نمیشناسه. اون کجاست؟ چرا اینکار رو کرده و رفته؟ ذهنم پر از سوال هاییه که باید ازش بپرسم من باید اون رو پیدا کنم.

خودت بهم بگو کجایی؟ خودت بیا و بنویس که چرا تنهام گذاشتی و رفتی؟ مگه تو نمیدونستی چقدر سوختم؟ من بخواطر پیدا کردنت خیلی سختی کشیدم و حالا از دستم رفتی..اینطوری نمیتونم ادامه بدم. تو باید برگردی. چرا هیچکس متوجه نشد وقتی تو رفتی؟ چون زمانی که داشتی قدم هاتو برمیداشتی اون لبخند لعنتی از روی صورتت محو نشد. برای همینم هست هنوز هیچ‌کس متوجه نبودنت نشده! اما من بارها و بارها دنبالت گشتم و میبینم که نیستی. باید برگردی بخواطر من. بخواطر راهی که شروع کردم باید برگردی من نمیتونم یه روح دیگه واسه جسمم بسازم و با اون ادامه بدم.. من تویی رو میخوام که هنوزم واسش دارم میجنگم و میخوام بدستش بیارم.

هیچوقت فکرش رو نمیکردم بتونم بدون روحم جسمم رو بکشونم روی این خاک و سینه خیز به راهم ادامه بدم..این لوپ مرگی که هیچوقت تموم نمیشه و سر وته نداره ولی این چیزیه که من انتخابش کردم. چاره دیگه ای نداشتم. پس حالا تو چرا رفتی و باهام نموندی تا بتونم مثل قبل باشم. کینه های الانم و رفتار های الانم همشون تقصیر توعه و اینو به خوبی میتونی بفهمی. برو از مردم این خیابون بپرس چقدر دنبالت گشتم و هیچکس تورو نشناخت...

کاغذم رو تا زدم و توی کشو گذاشتم و چشم هام رو بستم تا دوباره به سقف این اتاق خیره نشم. هیچکس نباید بفهمه چه دروغی دارم به خودم میگم!

مُخاطَب:آدَمِ‌خیالیِ‌مَن

-حاویِ‌دِلتَنگی-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال