انتظارش رو میکشیدم، میدونستم که میای. توی این زمستون سردی که توی استخون هام نفوذ کرده تنها چیزی که حالم رو خوب میکرد همین پیپ و قهوه تلخی بود که روی طاقچه گذاشته بودم. شاید هوا تاریک نشده باشه اما انگار چشم های من جز سیاهی و شب چیز دیگه ای رو نمیبینه.
فانوسی که توی دستش گرفته بود، روشنایی قشنگی رو برام به ارمغان آورده بود. وقتی که وارد شد قلبم کمی اروم گرفت. چهرش کمی ناراحت بود و انگار ازم توقع دیگه ای داشت. با چشم هاش فهمیدم ازم ناراضیه و میخواد دوباره بلندم کنه. ولی من اینو نمیخوام. من دیگه توان ادامه دادن رو ندارم اما نمیتونم لب هام رو باز کنم و این رو بهش بگم..شایدم نمیدونم چطور باید بهش بگم و چهرش رو از اینی که هست ناامید تر کنم...
در رو بست و اومد جلوتر، نگاه به چشم هام کرد و سعی کرد آرومم کنه. با دستهاش قلبم رو به دست گرف و سعی کرد اون روز از تپش های بیش از اندازه متوقف بکنه. صداش از همیشه اروم تر بود، از همیشه نافذ تر بود اون نگاهی که همیشه سراغ داشتم. آشفته تر از چیزی بود که بخواد من رو آروم کنه اما اینکارو کرد.. با کلماتی که جادو میکردن بهم فهموند که وقت بلند شدنه. بهم فهموند که هنوزم میتونم ادامه بدم اگر بخوام.
نگاه به دیوارهای غمگین این اتاق کردم و همش این داستان هارو توی ذهنم مرور کردم. من توی همین اتاق کشته شدم و روحم رو درگیر این بازی مسخره کردم..این رو قبلا بهت گفته بودم درسته؟ پس ادامه بده و بگو به درک اگه آدما نمیخوان که آزاد باشی، به درک که اگر خستگی های این راه داره توی وجودت بیشتر از همیشه خودش رو نشون میده، به درک اگه تموم درهایی که سراغ داشتی رو به روت بسته شده، به درک اگه نمیتونی از این خونه و اتاق لعنتی بری بیرون، به درک اگه...باز هم نفس هام کم اومد...این از حرفایی بود که با قلبم میزد.
مُخاطَب:فانوسِغَمگین
-حاویِاَوَلینطَبَقهجَهَنَم-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال