هروقت دلم میگرفت میومدم کنار دفترم و اونقدر مینوشتم تا خودکارهام خودشون نشون بدن که دیگه جونی توی تن ندارن و از بین رفتن..درست مثل من. مثل منی که در تمام زندگیم از بین رفتم و تو هیچوقت ندیدی. تو هیچوقت نگاه نکردی بهم تا ببینی اصلا دردم چیه و چرا دارم مینویسم اصلا تویی که میخواستی هیچ کاری برام نکنی چرا برام نوشتی؟ ولی تموم این حرفا آخرشون چیزی معلوم نیست و توی مغزم بیشتر از قبل جولون میدن. اگر از خودم و زندگیم بگذرم باقی ادما که این همه صدات کردن و اسمت رو فریاد کشیدن رو چکار کنم؟ به اونا چی میخوای بگی؟ میخوای بگی صبر کنن تا یه روز بری کمکشون؟ نه اونا دیگه کمک نمیخوان اونا فقط میخوان زودتر به زندگی بعدی برسن. تو اونارو ندیدی نه؟
تو کسایی رو دیدی که کلت میگیرن دستشون و نشونه میگیرن رو قلب و روح ادمایی که داد میزنن برای خواسته هاشون. تو اونایی رو میبینی که هیچ چیزی جز جنگ و خون و پرتاب سنگ و گلوله به سمت آدمایی مثل من که تموم زندگیشون رو باختن تو فکرشون نیست. تو به همشون میگی سیاست. تو اونایی رو میبینی که خوب بلدن دروغ بگن و گول بزنن ادمارو با وعده های اشتباه و خیالی که میدونن عملی کردنش نیاز به علم و دانشی داره که لابهلای ادما پیدا نمیشه چون نمیزاری که بشه. تو فقط اونایی رو میبینی که زرق و برق و امکانات مادی اونقدر کورشون کرده که عالم و ادم رو برده و اسیر خودشون میدونن و حتما باید بیشتر از این حرفا بدستش بیارن تا اروم بشن. تو به همشون میگی ریاست..
انگار این نوشته ها برای من و این ادما دیگه طلسم شده. طلسمی که با تنفر از خودشون شروع شد و حالا داره بخواطر اونا تکون میخوره و مینویسه توی مغزم تا نشون بده نیستی. به هردری میزنه که ثابت کنه نیستی چون سیاهی زندگی کسی رو داره میبینه که داره مینویسه و مینویسه و مینویسه و مینویسه و مینویسه و می...ولی اون خسته نمیشه. حالا دیگه این نوشته ها فقط درد رو میفهمن. این کلمه ها همشون مثل یه تیغ بُرَنده شده توی مغزم و تیکه به تیکه هاش رو پرت میکنه بین دستام تا بتونم اونارو روی کاغذ استخراج کنم تا تو هیچوقت تا آخر نخونیش..
باید به این نوشته ها لعنت فرستاد؟ باید بهشون بگی کافیه؟ خب خودت رو نشون بده و لعنت کن این نوشته های کثافت رو که از هرچی کثافت بود توی این شهرگشنه گفت و تو عین خیالت نبود. هرچی گفت از پیدا کردنت و تو فقط نوشتی که یه روز میای و نگران نباشم. بیا بگو کافیه دیگه نیازی نیست بنویسی و سرت رو به باد بری برای چیزی که اصلا فهمیده نمیشه. بیا بگو کافیه دیگه چقدر میخوای غصه تموم چیزایی که از دست دادی رو بخوری؟ تو نمیگی چون داری لذت میبری از این اتفاقات. بعد از تو چه اتفاقی میوفته کسی اونو دیده؟ لعنت به منی که امید و ارزوهام خلاصه شد در زندگی ای که بعد از من وجود نخواهد داشت.
مُخاطَب:خودِخُدا
-حاویِتیکههایمَغز-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال