چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 12:42 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

من اینجام و توی این پیست که خیلی شبیه یه لوپِ گیر کردم. احساس اون راننده ای رو دارم که سالهاست تلاش کرده تا به این مسابقه برسه. منم توی زندگیم همین‌شکلی بودم..دقیقا عین همین مسابقه. همیشه سعی کردم خوب برونم اما دیگران این اجازه رو بهم نمیدادن.

نگاهم رو به شیشه جلوم انداختم و چشم هام رو باز کردم. من میتونستم برنده این مسابقه بشم...من میتونستم ثابت کنم بهترین راننده این زندگیم. زمانی که چشم هام رو باز کردم و پاهام رو، روی اون پدال گاز فشار دادم حس میکردم تمام قدرت جهان توی دست های منه. همینطوریم بود. من داشتم پرواز میکردم و به اوج میرسیدم. دور اول رو به خوبی پشت سر گذاشتم و تونستم هرکسی که میتونست باعث ازار و اذیتم بشه رو از خودم دور کنم. مدام به صداهای توی گوشم که فریاد میکشید چکار بکنم و چطوری برم جلو گوش میدادم و همزمان کار خودم رو باهاش میکردم. اینجوری خیلی قشنگ تر همه چیز جلو میرفت.

دور دوم آتیش گرفته بودم. وقتش بود کمی استراحت کنم و عوض کنم اون لاستیک هایی که از زور دوییدن دیگه صاف شده بود و حسابی داغ کرده بود.. خیلی خسته شده بود ولی من ادامه میدادم و هبچی برام مهم نبود. شروع کردم به دور دوم رو گذروندن از بغل همه رد شدن تا اینکه یه جا حس کردم نمیتونم دیگه ادامه بدم..احساس کردم من باید همینجا تموم میشدم و این تقدیر من بود اما توی همین فکرا بودم که تونستم دور دوم رو بدون گوش کردن به صدای ذهنم بگذرونم..

دور سوم وقت اون رسیده بود که خودم رو ثابت کنم. وقت اون رسیده بود که به همه نشون بدم من میتونم برنده این مسابقه ذهنم بشم...ولی وقتی با اون برخوردم به گاردریل هایی که باعث شد تموم تنم تو آتیش بسوزه و لاشه‌ای از اون ماشین غمگین نگاهم کنه. غمگین واسه چیزی که همیشه یه قدم کم اوردم. غمگین واسه چیزی که هیچوقت نتونستم تا آخرش برسم.

این زندگی من بود و همیشه همینطوری میمونه. میتونیم عوضش کنیم؟ نه!

مُخاطَب:هیچکَس

-حاویِ‌کَم‌آوردَن-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال