درسته سیاه بود اما نیاز داشتم به وجودش. خسته تر از اونی بودم که بخوام به چیزی ادامه بدم و لذت ببرم از این مسیری که هیچوقت دلم نمیخواست توش باشم. برای من قشنگ تر از هرچیزی دراز کشیدن و فکر نکردن برای لحظه ای به چیزی بود و در اغوش کشیده شدنم توسط اون.. بدن بیجونم رو بلند کرد و با تمام توانش سعی کرد من رو از اون تاریکی دور کنه..
چشم هام رو باز کردم و چیزی جز دو چشم سفید ندیدم. برام عادی بود و وقتی واضح تر تونستم ببینم فهمیدم که هنوزم مثل اون قدیما حواسش بهم هست. هنوزم منو میبینه و میدونه کجاها پیدام میشه. میدونه وقتی کم میارم میتونه منو کجا پیدا کنه. این قشنگه.
با اون نگاه های عصبانی همیشگیش من رو برد روی برکه ای که از گلهای قرمز، خونی شده بود. بدن بیجونم توی دست هاش انگار به ارامشی رسیده بود اما نه تا وقتی که چشم هام رو باز کردم.. بهش گفتم من نمیتونم اینجا بمونم..مثل همیشه مخالفت کرد و برای چندمین بار پیاپی بهم گوشزد کرد که نمیتونم مقابلشون دووم بیارم. بهم گفت که اینجا جایی واسه تو نیست و دیگه نمیتونیم داشته باشیمت..
فرشته هایی که از جنس مرگ و زندگیان گاهی بهم حس قدرت میدن و گاهی ترس. اما مهم این نیست که من بعد از باز کردن چشم هام و به کار افتادن ذهن بیش از بیش خسته شدم، به چه احساسی فکر میکنم...من فقط دوتا چشم سفید میبینم. چشم هایی که عامل کشته شدن روح و احساساتم شدن..همیناست که قشنگش کرده نه؟
مُخاطَب:گوشهایِبِرکه
-حاویِداشتَنِکَمیاحساس-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال