میتونی حس کنی که هنوزم زندگی قشنگی های خاص خودشو داره اما فقط برای چند لحظه.میتونی حس کنی طعم یه زندگی عادی و بی دردسر رو که چطوری میگذره و از صبح به شب ختم میشه..
شاید زیاد طول نکشه و دیگه تکرار نشه اما اومدم اینجا که بهت امیدواری بدم. به اینکه ادامه بدی و بتونی از پس همه مشکلاتی که داره مغزت رو متلاشی میکنه بربیای. اومدم بگم هنوز خیلی چیزا تموم نشده و میتونی تا اخرین لحظه تلاشت رو بکنی تا شاید ورق برگرده و اوضاع بشه همون چیزی که میخوای...هرچند میدونم که اینها فقط درحد امیدواریه و پاشو فراتر از این نمیزاره اما همین که بهش فکر هم بکنی میتونه برای چند ثانیه خوب باشه.
میتونم بگم یه روز از این شهرگشنهی بی در و پیکری که اصلا هیچ قانونی توش تعریف نشده و همه دارن هم رو میدرن، میزاریم و میریم. به هرجایی که بشه و بتونیم از دست ادما کمی نفس بکشیم، و در نهایت با ارامش به ادامه زندگیمون بپردازیم..
یه روز باهم وقتی که داریم قدم میزنیم و به زندگیمون فکر میکنیم که چطور به اینجا رسیدیم، میریم و شب سفید رو تماشا میکنیم.خیلی قشنگه نه؟ کاش موقتی نبود.
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال