وقتی که دارم ادامه میدم به این مسیر باید برام عادی باشه هرچیز غیرعادیای رو که میبینم. باید برام عادی باشه از چیز هایی که میبینم و بگم تا کسی باور نکنه و نفهمه چی توی مغز من میگذره. البته اینبار شاید باورش سخت بود چیزی رو که میدیدم. مردی که صورت نداشت!
بوی خون رو بیشتر از همیشه دارم میفهمم و میشه گفت ترسیدم اما هنوز مقابلش ایستادم و حرکت نکردم. نمیدونم به چی باید زل بزنم؟ به کسی که هیچ چشمی نداره تا بتونم افکارش رو بخونم؟ به کسی که هیچ صدایی نداره تا بفهمم چی میخواد بهم بگه؟ من اینجا باید چکار کنم کسی میتونه به من بگه؟ نه اینجا تنهاتر از چیزیم که بخوایم بهش فکر کنیم کسی برای نجات جون من پاهاش رو به این کثافتی که پخش شده بزاره و بخواد باهام قدم بزنه تا برسیم به آخر این مسیر.
درد روی شقیقه هام رو حس کردم و همینم باعث شد چشم هام آروم آروم توانش رو از دست بده و دیگه سویی نداشته باشه واسه زل زدن به کسی که وجود نداره..صداش رو شنیدم، صدایی که انگار توی مغزم داشت حرف میزد و بلند ترین حد ممکن بود. دستهام رو محکم روی گوشم فشار دادم و فریاد زدم. من تاحالا انقدر ضعیف نبودم. با صدای بلند میگفت تمومش کن و حالا دیگه وقتشه مثل همه این مردم به زندگیت ادامه بدی و مثل خودشون رفتار کنی. وقتشه توام مثل هیولاهایی به اسم انسان تبدیل بشی که تظاهر به ترسیدن از گرگ ها میکنن. وقتشه توام بسوزونی همه چیزیو که باعث شد اذیتت کنن...
درست یادم افتاد که اون سطل اب رو خالی کردم روش تا بیشتر از این نسوزه.ولی من این نیستم، نمیتونم باشم، نمیتونم این شکلی مثل همه آدما باشم پس تورو پس میزنم با اینکه میدونم احتمالش خیلی کمه که به این راحتیا ولم کنی و بزاری فقط تموم کنم این مسیر رو..من همونم که به تموم گفته هام اعتقادی ندارم و جوری تظاهر میکنم که این منم. پس نمیتونی من رو بکشونی پایین. کی از کجا میدونه؟ منم یه انسانم؟
مُخاطَب:مَن
-حاویِفَریادِخاموش-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال