یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ دَرساعَتِ 14:26 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

«این نوشته صرفا بخشی از داستان است و واقعیت ندارد....»

میدونم که از این موضوع ناراحتی چرا کشتمش. ولی من باید اینکارو میکردم. من، کسی رو کشتم که به جای اون تاوان دادم. تاوانش سوختن همه زندگیم بود، آرزوهام، دنیای قشنگ کودکانه...همه چیز رو از من گرفت. حالا همه باید تاوان پس بدیم. من خیلی وقته منتظر این لحظه بودم. پس باید بهم حق بدی گریه کردنات و زجه زدنات برام اهمیتی نداشته باشه. زمانی مهم بود که فریاد زدم و التماس کردم برای ذره ای نفس کشیدن از اعماق وجودت و اجازه زندگی کردن لا ب لای دنیای کثیف شهر ذهنت رو بهم بدی. اما تو با یه رفتن ساده همه چیز رو روی سرم آوار کردی. اون لحظه خوشحال بودی؟ اون لحظه دلت میخواست ادامه پیدا کنه؟ اما حالا وقت این حرفارو ندارم تو باید بدونی من کی رو کشتم. باید بفهمی من چرا میخواستم که اون بمیره.

من، اونی رو که باعث شد تموم زندگیم حرص بخورم رو کشتم. کسی که جای تو هم اجازه زندگی کردن بهم نداد و فکر و خیالام رو انقدر پیچیده کرد تا مثل کلاف دور و اطراف مغز من کشیده شد و سلاخیش کرد. سلول به سلول وجودم رو به خون کشید و لذت برد از درد کشیدن من. من، اونی رو کشتم که خودکارم رو زبرپاهاش له کرد تا نتونم قصه زندگیم رو اونجوری که میخوام بنویسم.‌قصه ای که قرار بود خیلی قشنگ باشه، لبخند روی لب هام بیاره، حالم رو خوب کنه ولی حالا قصه من رو تماشا کن! جز توهم و تلخی چیزی نمیتونی ببینی و تنها نکته قشنگ و مثبتی که وجود داره همون طلوع خورشید و صبحیه که دید تورو عوض کرد. با اینا میشه دلخوش بود و زندگی کرد؟ فکر نمیکنم..من اونی رو کشتم که نه تنها نگاهت، بلکه همه چیز رو عوض کرد و کاری کرد که بد شدن رو ترجیح دادی به هرچیز خوبی که میتونستی رقم بزنی. تصمیم گرفتی اونقدر بد بشی که حالم ازت بهم بخوره و زنجیری که به دست و پام بسته بودم رو باز کنم و رها کنم خودم رو از این شهر و دنیای کثیفت. تمومش برعکس عمل کرده تا الان و هنوزم اون زنجیر توی ذهنم بسته شده اجازه باز کردنش رو ندارم..چون تو نیستی.اونی رو کشتم که باعث شد برگردم به اون ادم الکلی ای که جلوی آینه میشه تماشاش کرد با هزاران چهره و شخصیت های مختلف که هرکدام احساسات خودشون رو دارن. احساسات و شخصیت هایی که به دست تو خلق شد نه خودش، چهره هایی که به تصمیم تو زشت و کریه شد نه خودش و صدایی که برای همیشه گرفت بخاطر فریاد زدن های بیش از حد از دردش..نه خودش. اونی رو کشتم که تموم زندگیم رو میدونست و دست گذاشت روی نقطه ضعفی که همه میدونستن چقدر برای من خطرناک و مضره. دست گذاشت جایی که نتونم ادامه بدم و جوری زمین خوردم که صدای خورد شدن هرروز کمرم رو بشنوم و نتونم شونه هام رو صاف نگه دارم. چون تحمل درد و رنج و بغض و کینه اونقدر سخت هست که نشه تنهایی اون رو تحمل کرد، حتما یه جا کم میاری و شونه هات خم میشه و اونقدر خمیده میشی که همه میتونن برات قد علم کنن. اونی رو کشتم که....چقدر دلیل باید بیارم؟ خودت خسته نشدی از خوندن این همه دلیل و تلخی هایی که آدم ها برای من درست کردن؟ اصلا از خودت بپرس چرا اینشکلی شده و این جوری پیش میره این نوشته های بی سر و تهی که هیچوقت به سرانجام نمیرسن. چرا هیچکاری نمیکنی؟ حالا میخوام با دقت بخونی.

خوشحال نباش چون همه اینا تموم شده. جلوی تک تک دلیل های کشتن یه نفر اونقدر وایسادم و جفت پاهام رو کنار هم گذاشتم تا ببینه نتونسته منو از پا دراره. شدم آدمی که دیگه قرار نیست حرص بخوره برای هراتفاقی که از گذشته برام افتاده. شدم اونی که بدون خودکار حرفامو فریاد میزنم و میگم تا بشنوی و بخونی و حسشون کنی تا بفهمی من چی کشیدم. شدم تویی که تصمیم گرفتی بد باشی و بدی درحق آدمایی بکنی که یه روز تورو بلندت کردن. تویی که میخواستی به همه چیز برسی و زندگی قشنگی برای خودت تشکیل بدی اینطور نیست؟ منم شدم یکی مثل تو..شدم اونی که توی آینه فقط یه نفره و یه شخصیت داره و دیگه با خودش حرف نمیزنه و تنها چیزی که میبینه خودش و خودش که سرپا وایساده، بدون اینکه شونه هاش خم باشه یا کمرش هرروز صدای خورد شدن استخون رو بده. همه چیز دیگه تموم شده.

تنها چیزی که هنوزم همراهمه و تموم نمیشه و خیال میکنم وجودش تقصیر من نبود، فکر و خیال های اضافه ایه که از گذشته با خاطرات تلخ و بد به ارث رسیده و هیچوقت تموم نمیشه. فکر و خیالی که هرروز مرور میشه و روزهایی رو مرور می‌کنه که خنده ها از ته دل بود و یه آدم با یه آدم زندگی میکرده. دلت برای اون روزا تنگ نمیشه نه؟ نبایدم اینطور باشه و بهت حق میدم. روزای قشنگی نبود. ولی قشنگ ترین روزها برای من تلخ ترین روزهای گذشته برای توعه. این جالبه نه؟ چرا انقدر سوال میپرسم ازت؟ معلومه که خوشحالی و برات همه چیز جذاب بوده و جالب..پس بهتره دیگه اونارو عنوان نکنم. راجب کشتن تو از درونم دلیلی دارم؟ هیچوقت پیدا نمیکنم.

مُخاطَب:تو

-حاویِ‌فِکر‌کَردَن‌به‌چیز‌هایِ‌عَجیب-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال