انقدر حرفام راجب همه مسائل این چنینی زیاده که نمیدونم چطوری میشه کمتر ازشون حرف زد و بیشتر اونارو به گوش بقیه رسوند و نمیتونم اونارو سرکوب کنم که از قلبم بیرون نزنه و خودش رو به کاغذ رو به روی چشمام نرسونه. اونا راه خودشون رو پیدا میکنن و میدونن چطوری باید به کجا برسن ولی من و تو چی؟ نوشتم از کبک هایی که شکار میشن نوشتم از عقاب هایی که سعی داشتن همه چیز رو به بقیه بفهمونن اما انگار مشکل اصلی زمستونه. زمستونی که انگار تمومی نداره و نباید از اون لذت ببری.
حالا با تموم این حرفا بازم میخوای منو قضاوت کنی و فکرهایی راجبم بکنی که هیچکدومشون مهر تایید ذهنت رو نمیخورن. میخوای بازم منو نادیده بگیری و بزاری همینطوری نوشته هام توی گوش بقیه پیش بره و جلوی چشم هاشون رژه انفرادی ای از کلمات رو اجرا کنن که جمله به جمله واقعیت نوشته شده. بازم میخوای کاری کنی وحشی تر از همیشه باشم و اونقدر بنویسم که مسیر زندگیم رو عوض کنه...دیگه چی میخوای؟ من باید بنویسم که اگر روزی به مرگم نزدیک تر از همیشه بودم دلخوش باشم به زندگی ای که جز حقیقت از اون گفته نشد و رقص واژه ها روی مزارم رو تماشا کنم که چطور غمگینن از رفتن من و اندوه از اینکه بازهم کسی هست که اونارو تو دل کاغذ جا بده و بغل کنه؟
اگر نظر منو بخوای حس میکنم وقتشه توام بلند شی سرپا و داد بزنی از حقیقت و زندگی هایی که به سختی داره پیش میره. بگی از نگاه های محروم، از چشمای بی جون، از دست های کبود، از پاهای بی رمق و بدنی خسته ناشی از کار، بگی از لب هایی که دوخته شدن و نایی برای حرف زدن ندارن. بگی از آبروهای رفتهی بی اختیار یه خانواده با حکم جرم داشتن دختر، بگی از گردن گرفتن بار مسئولیت یه خانواده بخواطر داشتن یه پسر، بگی از مردهایی که بی گناه کشته شدن و برای همیشه از بین رفتن برای ارتکاب جرائم فکری و از زنانی که محروم بودن از بهترین اتفاق ها و زندگی های رنگارنگ قشنگی که هیچوقت براشون ساخته نشد. تو میتونی از اینا بگی اگه نترسی، میتونی فریاد بزنی تو چشم های کسایی که سکوت کردن و بسنده کردن به دیدن این اتفاق ها پشت شیشه های دیجیتالی و دیوار های سنگی.
حرفای من همیناست که میبینی. کلماتی که اصرار دارن بیرون بزنن از مغزم همین کثافتیه که توی شهر و زندگی های کسانی به اسم مردم جریان داره و من مجبورم که از فساد گستردهی اتفاقات تلخ از زندگی ها بگم. از غصه هایی که هیچوقت تموم نمیشن، از غمی که تا ابد روی دوش من میمونه...ولی مگه من همونی نبودم که از این مردم بدم میومد؟ مگه من کسی نبودم که بخواطر فرار از همین آدما توی اتاقی حبس شدم که فکرشم نمیکردم یه روز نوبت به آوار شدنش روی سر من برسه؟ در تمام عمرم هم از اونا متنفر بودم و هم دلسوزی های بیش از اندازه باعش شد به این فکر بیوفتم که نسل بعد از من چه چیزی رو تجربه خواهد کرد؟ تجربه ای از زندگی که من داشتم یا مسیر های درست و رقم زدن اتفاقات خوب..؟ کسی از آینده خبر داره؟ میتونه فریاد بزنه و صداش رو به گوش من برسونه؟
مُخاطَب:تویِاَرزون
-حاویِکَلَماتِداغ-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال