قبل از اینکه شروع کنم تماشا کردنت رو میخوام باز از من بنویسم هرچند که اونقدر تکراری شده که همشون رو حفظ کردی. میخوام از چیزایی بنویسم که دوست داشتم همیشه بگمشون که منو بیشتر بشناسی و اونوقت از تو بگم. هرچند که تو هیچوقت از من نگفتی و فقط من بودم که از من نوشتم اما من از تو نوشتم و تو از خودت خوندی و من فقط تماشا کردم تورو که نوشتهی من رو میخونی تا برسی به تو....حرفایی که نوشتم درتمام این مدت همینقدر پیچیده و تکراری بود. ولی مهم نیست من بهش ادامه میدم.
من باید اینجوری مینوشتم تا نشون بدم میشه با تمام دنیا فرق داشت و اونقدر محکم خودکارت رو روی کاغذا بکشی تا خونش پخش بشه لابهلای برگه ها و جوری بنویسم که بتونه ذهنم رو خالی کنه از چیزایی که هرروز عذابم میدن و دور سرم میچرخن. من باید مینوشتم از این فکر های مسخره که حتی الان باهم رفیق شدیم و داریم ادامه میدیم به توهماتی که نوشتنش از خوندن اون سخت تره. پر از جمله های پیچ در پیچ درست مثل اعماق قلبم که پرشدن از پیچ تاب آدم های اشتباه و رسیدن اونها به کوچهی من.
من باید مینوشتم که نشنوم اون کتابایی رو که حالم رو بدمیکردن من باید مینوشتم تا فرق کنم با همه کتابایی که رنگ زرد به خودشون گرفتن. من باید مینوشتم تا تو بخونی و بفهمی اگه میشد ساده نوشت چقدر همه چیز زیباتر بود. من باید مینوشتم از تکرارهایی که اول هر جمله خودشون رو نشون میدن و میخوان به جایی برسن. این هدفیه که من داشتم و فکر میکردم که هرروز میتونم نزدیک تر از همیشه به اونا باشم اما هربار یه شکل دیگه همه چیز عوض شد.
حالا اصلا از چی نوشتم؟ فقط از من که تموم این مدت با کلمه ها تلاش کردم که ثابت کنم فرق میکنم با تموم آدم های دنیا که ازشون متنفرم اما باید شبیهشون باشم برای ادامه بقا؟ فقط از تو که خودت رو توی ذهنم حبس کردی تا هیچوقت رنگ و طعم آزادی از بین رفتن نچشی؟ گرچه آخرین بار از در رفتی بیرون و لیوانم شکست اما..هنوزم رو به رو آینه میبینمت چون بخشی از من از در نمیره بیرون..افقط ازخیابونایی که آدما صبح چطور شروع به قدم زدن میکنن و شب ها چطور برمیگردن به نقطهای که ازش زندگی رو شروع میکنن؟ فقط از عشق هایی که هیچوقت به سرانجام نرسیدن و کشته شدن بالای پلی که رنگ و بوی دیدار دوباره و تازه میداد؟فقط از چیزایی ننوشتم که هرگز نتونستم به زبونم بیارم...هنوزم تموم نشده. کلی وقت هست برای نوشتن از اونا.
ولی من آسایشگاه سورئال ذهنم رو ک هیچوقت نه دیده میشه نه خونده نه شنیده و نه احساس رو، دوست دارم. وقتی برمیگردم بالای دفترم و مینویسم انگار برمیگردم به خونه ای که نقطه شروع من بود. انگار برمیگردم به چیزی که از اون زاده شدم و همه چیز از اون مکان نشعت گرفت. اینجا عین خونه دوم من میمونه که خونهی اولم رو توی قلبم بنا کردم. مهم نیست برای زنده نگه داشتن این آسایشگاه چقدر از توهم گفتم، چقدر اشک ریختم، چقدر غصه های زیادی خوردم، چقدر فکر و خیال هارو مثل پازل کنار هم گذاشتم، چقدر اتاق های آوار شده رو دیدم، چقدر روی شیشه خورده های کف اتاقم رقصیدم و خون ریختم، چقدر تو ذهنم شلیک کردم به سمت آدما و دفترم، چقدر.....نوشته های حاصل از تکرار و کم آوردن نفس های من برای نوشتن. حتی این هم خودش تکرار بود.
ولی من یه روز قول دادم که بازم از شما بنویسم از غیرمن که هیچکس بهشون توجه نمیکنه اما باید مینوشتم. من روی اون قولم هنوزم هستم. اینبار باید از خون هایی که ریخته شد تو راه آزادی مغز های چسبیده به قفس، از خون های ریخته شده در راه بلند کردن سر وتن، از خون های ریخته شده در راه جاوید ماندن تن و سرزمین من..مینویسم، از همشون.
مُخاطَب:ناشِناس
-حاویِجاویدماندَنِبَرگهها-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال