یکشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 14:38 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

خیلی وقته از جایی که توش قرار گرفتم نگفتم. شاید بهتر باشه کمی از این هوای آلوده لذت ببرم تا بتونم با خیال راحت تری ادامه بدم به چیزی که هیچوقت قرار نیست وجود داشته باشه. عجیبه مگه نه؟ کسی میتونست حدس بزنه انقدر میتونه قشنگ باشه این لوپی که توش گیر کردم و نمیتونم ازش فرار کنم؟

نفس هام رو پر از عطربارونی میکنم که هیچوقت نتونستم ازش خوشم بیاد و واقعا برام خوشایند نبود. بوی نم بارونی که برای همه آرامش عجیبی رو به همراه داره. برای من شاید هیچوقت قشنگ نبود، یا نمیخواستم که برام قشنگ باشه...کم‌کم بارون داره شدت میگیره و باعث میشه قطراتش روی موهام شکل شبنمی رو بگیره که صبح ها روی گلبرگ هایی که چیزی جز زیبایی ندارن و نداشتن.

بخواطرش قدم میزنم و سعی میکنم بتونم کاری کنم که برام جذاب باشه. توی تاریکی و این انعکاس نور توی خیابون همیشه من رو به وجد آورده و برام همیشه قشنگ تر از همیشه بوده..راه رفتن زمانی که با پاهام چندین قطره از بارون کثیفی که توی این خیابون جریان گرفته رو بلند میکنم، همیشه برام لذت بخش بوده و این سرمایی که باعث میشه بیاد توی وجودم رو بیشتر از قبل دوست دارم. وقتی که بارون میزنه همه آدما سعی میکنن کاری کنن تا ازش نهایت لذت رو ببرن. منم مثل همه برام قشنگه.

این بارون اما تا زمانی که منو‌ نکشه به اون خاطراتی که تا همین یک سال پیش جریان داشت، خاطراتی که آدم هارو میکشه و گاها باعث قتل یه نفر میشه.. چرا من باید برای آدم ها ناراحت باشم؟ نمیدونم.

مُخاطَب:‌هیچکَس

-حاویِ‌قَطَراتِ‌بارون-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال