شنبه ۴ اسفند ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 14:5 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

اینبار قرار نیست نامه ای براش بنویسم. این بار قرار نیست به خودم دروغ بگم. اینبار قرار نیست بهش بفهمونم که اون رفته. اینبار قرار نیست اون کاغذ رو تا بزنم و بزارم توی کشویی که هیچوقت قرار نیست درِش رو باز کنم..این سری میخوام نگاه به چشم هاش بکنم و بهش بفهمونم چه بلایی سرم آورده. اینبار نمیخوام براش بنویسم. اینبار باید براش بگم..

میبینی الان منو؟ کامل صدای من رو میشنوی؟ جلوی چشم های من و چشم های تو این کلمات باعث شدن که گرفته بشه و نتونیم همدیگه رو به راحتی ببینیم و این تموم زندگی منه. قشنگ نیست نمیتونم با فریاد هام و تمام عصبانیتم بهت بگم که چرا تموم نمیشه این لجنزار؟ من یه عمره نشستم تا برگردی اما انگار داری بیشتر از همیشه دور میشی. هروز دور تر از قبل. هروز بدتر از دیروز. این اصلای برای من و روحم قشنگ نیست. فکر میکنی اگر برای همیشه بری و خودت رو ازم مخفی نگه داری من میتونم همه چیز رو فراموش کنم؟ نه اینطور نیست. هیچوقت اینطوری نبوده پس چنین فکر هایی رو نکن!

الان که زیر بار تموم این مشکلات دارم میشکنم تو باید باشی و مثل همون فرشته بلندم کنی و یه کاری کنی بتونم ادامه بدم. اینطوری فقط داری سختش میکنی برای من و زندگیم پس این‌جوری نکن. تو یه روز رفیق من بودی و میدونستی تموم حس و حالم رو. میفهمیدی این کلمات و بهشون فکر میکردی که آیا واقعا تموم این حرفا همش از روی واقعیته؟

اینبار قرار بود به خودم دروغ نگم اما بازم دارم اینکارو میکنم. میبینی؟ باز هم نتونستم روی اون حرفام وایسم و نشون بدم میتونم بمونم!

مُخاطَب:آدَمِ‌خیالیِ‌مَن

-حاویِ‌تِعدادی‌دروغ-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال