بالاخره رسیدم به بالای بام این شهر گشنه...شهری که آدماش هیچ چیزی واسه ارائه دادن ندارن و فقط وقت ادمو میگیرن. شهری که توش اگر بخوای رشد کنی باید کلی زجر بکشی و نابود بشی.
اینجا هیچکس حاضر نیست خوشحال بودن و پیشرفت کردن تورو ببینه. همه پشت یه نقابیم و شدیم مردم..مردمی که برای هم غریبه ایم و هیچ کدوم از داستان پشت این نقاب هارو نمیفهمیم.
منم خودم جزو همین مردمم که نفهمیدم دور و برم چه خبره و باید به چی تکیه کنم..سرگشتگی و ندونستن کاری ک انجام میدم باعث شد منو بکشونه ب اینجا و نفهمم حتی الان چرا دارم اینجا با خودم حرف میزنم.
پس بهتره تنها باشی تو این خونه تا سر و کله بزنی با ادمایی که هیچی ازت نمیفهمن. فقط خودت و اینه و این صندلی کنار تک درخت بیثمره بوم شهر..
دنیای منم همینه. پر از کشمکش و جنگ با زندگیم تا اخرش بفهمم هیچی نیست. دنیای من پر شد از جنگیدنای الکی و به هیچی نرسیدن. دنیای من شد همین اینهی توی خونم که گاهی از توش بتونم چیزی رو پیدا کنم برای تداوم زندگیم..
تا اینجا که خوندی به چیزی نرسیدی؟؟ میدونم
مخاطب : گوشهایِکَرشُده
-حاویِگُریزاَززِندِگی
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال