سه شنبه ۱۱ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 23:33 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

میخوام ببرمت به جایی که هستم. به جایی که دوسش داشتم و همیشه توی ذهنم بود اما حالا خیلی از چیزایی که توش بوده دیگه عوض شده. چشماتو باید ببندی تا بفهمی چی میگم چون با چشم باز و بدون لحظه ای فکر کردن راجبش نمیتونی متوجه سیاهی و کثافتی که توی تموم این دنیای من موج میزنه بشی. اینجا جاییه که قرار نیست باز هم راجب ادمای منفعت طلب و دنیای عجیب غریبشون بگم، جاییه که میتونی واسه خودت بسازیش...

اکسیژنی که توی هوا پخش شده و ناشی از سوختن بال های کلی شاپرک رو وارد ریه هام میکنم تا وجودم پر بشه از این هوای پاکی که واسه خودم درستش کردم. با پاهام شاپرک های سیاهی که توی شب مشغول ازار و اذیت خودشونن رو لگد میکنم و به مسیرم ادامه میدم.

نمیخوام بهت کنایه بزنم اما خودتم میدونی چرا داری میسوزی تو این اتیشی که واست درست کردم و پر از نفرت و کینه ای شده ک خودت توی وجودم انداختی.. حالا میتونی ببینی که چطور با همه چیزایی که یادم دادی دارم اتیشت میزنم...وقتی که من داشتم میسوختم و داد میزدم تو فقط تماشام کردی و قدمی برام برنداشتی حالا این منم که دارم نگات میکنم و منتظرم به وقتش لگدمالت کنم.

شاید یه روز فهمیدی چرا نزاشتم بسوزی و این سطل اب سرد رو، روی سرت خالی کردم و ادامه دادم...

مُخاطَب:کَسی‌غِیر‌اَز‌شاپَرَک

-حاویِ‌رازِ‌سوختَن-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال