جمعه ۱۴ دی ۱۴۰۳ دَرساعَتِ 17:27 به‌قَلَمِ alireza_mi212 | 

روی نیمکت نوشته های ذهنم نشسته بودم و داشتم به توهماتم میپرداختم اما یه دفعه خیال کردم بازم قراره جلوی این گردبادی که قراره منو با خودش ببره وایسم و افتخار کنم به ایستادگیم دربرابر همه حمله های فکریم..همینطور بود. درست فکر کرده بودم چون امکان نداره غافلگیر بشم از تندبادی که ذهنم رو ویرون میکنه.

حالا واسه من سوال شده بود که چرا فقط توی ذهن من باید چنین اتفاقی بیوفته؟ چرا یه طوفانی به بزرگی کلمات مغزم توی این شهر نمیاد و گرسنه ترین آدم هارو با خودش ببره؟ همون آدمایی که باعث شدن با نوشتن از شهرگشنه پا بزارم به اینجا.

اما فهمیدم چیزی عوض نمیشه و همیشه همینطور میمونه تا وقتی که پشت سر هم فریاد بزنم که چرا هیچکس هیچ کاری نمیکنی تا خلاص شم از دست هرچی آدم های مسمومِ که هنوزم که هنوزه نتونستن با وجود من و خودشون کنار بیان. فهمیدم باید خودم بتونم جدا شم از آدمایی که قراره تبدیل بشن به بزرگترین هیولاهای تاریخ!

ولی تنها چیزی که عایدم شد همین سیل و باد و بارونی بود که فکر میکردم میتونم با ارامش بهش نگا کنم اما، فقط مغزم رو متلاشی تر از همیشه کرد. یه روز باید نشون بدم که چقدر تحمل کردم و خودم رو به تنه درختی بستم تا بتونم باعث نجات جونم بشم و ادامه بدم به نوشتن از همه چیزایی که قرار نیست فهمیده بشه.

نتونستم قانعت کنم واسه ادامه خوندن میدونم پس نیازی نیست بهم بگی..

مُخاطَب:هَنوزَم‌هیچکَس

-حاویِ‌سیلِ‌مَغزی-

مشخصات
تَوَهُم نوشته‌های‌یک‌فرد‌متوهم‌در‌آسایشگاه‌سورئال