باید کلی فکر کنم واسه نوشتن از چیزی که دیگه ندارمش. باید کلی دردسر و سردرد بکشم تا بفهمم باید راجب چی صحبت کنم. اصلا با کی باید صحبت کنم؟ از چی بگم؟ از اونجایی که فهمیدی هیچکدوم این حرفا نه به درد تو میخوره نه من؟ بیخیال حتی این سوال هام واست تکراری شده دیگه.
احساس اون عروسک پوچ و توخالی رو دارم که یه گوشه کمد افتاده و دیگه عمرا اون بچه بهش دست بزنه چون گرد و خاک عجیب روی صورتش رو پوشونده. شایدم دیگه اون عروسک رو دوست نداره چون توی اون عروسک دیگه هیچی وجود نداره و نمیتونه سرپا وایسه و لبخند بزنه به صورت اون بچه...من همون عروسکم که کلی راجبش حرف زدم. چیزی توی من گم شد. اون خود من بودم. بارها و بارها دنبالت گشتم اما پیدات نکردم. چرا رفتی؟ چرا نموندی و نساختی با این زندگی ای که گاها سخت میشه تحملش کردنش؟
کسی چه میدونه؟ شاید یه روز اومدی و دوباره توی وجودم رخنه کردی. البته اگر از سنگلاخی بودنش ایراد نگیری! شاید یه روز فهمیدی واسه پیدا کردنت دست به دامن کلمات شدم تا بفهمم باید چی بنویسم از گمشدهی وجودم. شاید یه روز پیدات کردم بهت گفتم که چی به سرم اومده از وقتی که رفتی.
اما یه عروسک بیجون مگه توان دوباره دیدنت و گوش دادن به ایراد هاتو داره؟ مگه میتونه بنویسه با خاموشی مطلقی که دنیاش رو گرفته؟ مگه میتونه بگرده و پیدات کنه؟ مگه میتونه به نصیحت کردنات گوش بده و باهات حرف برنه؟ وقتش رسیده که تمومش کنم این بحث لعنتی رو
من کجام؟ پس این سوالات کی تموم میشه, مخصوصا این سوال های تکراری که برای سیاه شدن کاغذ ذهنم نیازه که بپرسم..آه این هم خودش یه جور سواله..معلومه که هیچوقت!
مُخاطَب:هیچکَس
-حاویِگُمشُده-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال