حالا دیگه وقتشه مثل خودشون رفتار کنم. مثل همونایی که با تموم وحشی گری و بیرحمی به ادامه زندگیشون میپردازن. وقتش رسیده منم مثل همونا چشم هام روی همه چیز ببندم و اجازه ندم کسی بتونه تاثیر بزاره روم...آدما از این چیزا خوششون میاد. هرچی بیشتر بهشون بی احترامی کنی و بیشتر بهشون محل نزاری، میان سمتت و سعی میکنن کاری کنن که حتما جذب اونا بشی و اخر سر بهت ضربشون رو بزنن تا بگن دیدی با تموم اینا من قوی تر از توام؟ براشونم فرفی نمیکنه با چه شرایطی میخوان جذبت کنن. یا با پول یا با مهربونی و محبت های بیجا.
فرقی که اینبار داره اینه که متوجه میشی من چی میگم و دوست داری بیشتر بهش ادامه بدی تا خیلی رک و پوستکنده تر حرفام رو بزنم. اما من اینطوری نیستم. اینبار دارم محکم تر قدم برمیدارم اما میدونم تهش چیه. میدونم اخرش اون ادم مظلومی که تموم دنیا براش قد علم کردن و اون ادمی که میخواد با قلب پاکش زندگی کنه و اون ادمی که فکر میکنه با محبت میتونه به ادامه زندگیش بپردازه و اون ادمی که قبل از هرکاری به خونوادش و رفقایی که تنهاش گذاشتن فکر میکنه و اون ادمی که برای هرچیزی میخواد عذرخواهی کنه تا مبادا ناراحت بشن از دستش و اون ادمی که ادب هرکسی رو به جا آورد اما گفتن از ترسشه و اون ادمی که....موضوع اینه من نمیتونم محکم قدم هام رو برای آدمای بی رحمی که کل دنیارو گرفتن و نزاشتن همه به حقشون برسن. نمیتونم برای کسی قدم بردارم که تموم عمرشو زخم خورد و بازم به همون راه قبلیش ادامه داده. من نمیتونم تلاش کنم واسه زندگیم چون فهمیدم با وجود همه این آدما بازم اخرش شبیه هم میشیم. هیچ فرقی باهم نداریم..پس مجبورم دست از فکر و خیالاتم بردارم و چشم هام رو ببندم!
مُخاطَب:هیچکَس
-حاویِکَمیعَصَبانیَت-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال