فکر میکردم میتونم لذت ببرم از شبی که داره میگذره و تاریکی اون احساس قشنگ همیشگیش رو بهم تقدیم میکنه ولی برای چندمین بار که حسابش از دستم در رفته مطمئن شدم هیچ چیزی پایدار نیست..شایدم از اول عاشق این شب و خاموشی نبودم و فکر میکردم میتونم باهاش چفت بشم ولی دیدم نه اینطور نیست. انگار زندگی من پرشده از این پارادوکس های عجیب و غریب که قرار نیست تمومی داشته باشه و برای سیاه کردن کاغذ ذهنم کافیه.هرچند چنین چیزی رو هیچوقت نخواستم.
وقتی که شب میشه دیگه فرشته سکوت و تاریکی نمیتونه بفهمه چه درد و رنج هایی تحمل میکنم تا برسم به چیزی که میخوام و این اصلا برام جالب نیست. دوست داشتم باهام مثل یه رفیق رفتار کنه اما کاملا برعکس شد و هربار بیشتر از قبل بهم ضربه زد با یاداوری خاطراتی که رفت و سوخت، با یاداوری تنهایی بیش از اندازه و نبود چیزی توی زندگی روتین و تکراریم، یاداوری هرچیزی که برای ادامه دادنم یه جور مشکل بود. من هیچوقت چنین چیزی رو نخواستم.
البته گفته بودم دیگه برام جذاب نیست و دوست دارم هدفم رو دنبال کنم اما انگار اون چیزی که عاشقش بودم برای من شده یه مسئله بزرگ و حل نشدنی..شده یه پارادوکس توی ذهنم، یه دوگانگی عمیق که هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر من رو غرق خودش میکنه. حالا دیگه اعتماد به نفسی که درستش کرده بودیم رو خراب کرد و دیگه با قدم های محکم من رو دور تر از همیشه به خودم میکنه.. مطمئنم که من چنین چیزی رو نخواستم.
پس باید چکار کرد؟ باید موند و گذاشت زمان به گرد بودنش ادامه بده و بچرخه تا نوبت منم بشه..یا بجنگم واسه چیزی که هیچوقت قرار نیست بوجود بیاد و فقط توی خواب و خیالاتمه..خوابی که انگار تمومی نداره، فکر و خیالی که از همیشه بیشتر جذبم کرده و دیگه از من جدا نمیشه. کی میدونه آخرش چه اتفاقی میوفته؟ هنوز معلوم نیست.
مُخاطَب:نورِتاریکی
-حاویِپارادوکس-
نوشتههاییکفردمتوهمدرآسایشگاهسورئال